شنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۱۲

اشرفی ها



مدتی پیش در عرض چهار روز، شش بهار را به زور در شش زمستان یخ زده و منجمد، وارد کشورهائی کردند تا همگی بهاری شوند. گلِ سر سبدِ هر بهار، سرلشکر و یا سپهبدی از زمستان پیشین بود و اگر احیانا بهاری به لباس ارتشی مزین نبود مطمئنا عمامۀ اخوان المسلمین را بر سر داشت. سرلشکرها و سپهدها در بهاری شکوفا! از انقلابی به انقلاب دیگر کوچ کرده و به زور، بذر افشانی و بهار فشانی کردند. بهارهای زورکی. «اولین» بند از قوانین در منشورهای بهاریشان، تاکید بر حفظ منافع غرب بوده و فقط در بند «دوم» بطور بسیار کم رنگ و ناخوان نوشته شده است: که اگر چیزی اضافی آمد و باقی بماند شاملِ مردمِ محرومِ کشورهای بهار زده خواهد شد. البته منشور نویسان در نوشتنِ دو بندِ قید شده، بسیار صادق بوده اند تا مبادا فردا، شخصی طلبکار شود و یا دبه در آورد. بهمین دلیل سارکوزی پابرهنه تا آن کشورها دوید و مدال شورای رهبری را به گردنشان انداخت. مردم ایران نیز بیش از سه دهه است که در ساختنِ بهارِ خودشان همت گذاشته اند. آنها بهاری واقعی را میخواهند که با دستهای خودشان بذرش را ریخته اند. پائیزها را گذارندند هر چند که زیباترین درختانش از برگ خالی شد. زمستان ها را با سرفرازی گذارندند هر چند که یخ نزدند و منجمد نشدند. اگر بهار را در کاشتنِ بذرِ فراوان و تنومندی درخت دانست، باید یقین داشت که مردم ایران بهار را در دست دارند. مقاومتی تنومند که زمین و زمان را شکافت و بهم گره زد تا درختِ استواری همچون اشرفِ پایدار، سر به آسمانِ تاریخِ قانونمندی و ایران کشد. آری اشرفی ها، حق دارند که بگویند و ما نیز همراه با آنها بگوئیم که: اشرفی میمانیم. و بقول سردار موسی خیابانی:«آنها حق دارند که امید داشته باشند». آری: امید. امید یک مقاومتِ قانونمند. یک ملتِ قانونخواه. اشرف شهری بسیار کوچک که آتشش زدند، در اقیانوسها فرویش کردند، بدون آب در کویر رهایش کردند، تیربارانشان کردند، بمب بر سر آنها ریختند و باز بقول سردار خیابانی: مجاهدین را میتوان تیرباران و اعدام کرد اما «نه»، از بین رفتنی نیستند. راستی چرا؟ بخاطر اینکه زندگی هیچگاه خط مشخصی ندارد و فقط احساسی مشخص دارد تا زندگی را بر آن تعیین کرد. وقتی کودکی چند ماهه در معرض خطر قرار گیرد و از خود دفاع کند نه بخاطر ترس از مرگ است، فقط بخاطر قدرتِ احساسش به قانونمندی زندگی میباشد و بهمین دلیل بدفاع از آن میپردازد. چنین احساسی در ذاتِ انسان نهفته شده است. اشرفیان نیز «احساس ملی» را فقط برای دفاع از زندگی درک کرده و بر پایۀ آن حرکت میکنند. کافیست فقط بپای یکی از برنامه های آنها مثل پیک شادی نشست تا درک کرد که چگونه آنها در سخترین شرایط تاریخی اشان فقط خنده و امید را به منازل می برند. شهر اشرف، «یکی» از سر سخت ترین دشمنان ولایت فقیه نیست، بلکه اشرف همراه با شورای ملی مقاومت «تنها» دشمنانِ سازمانیافته در ائتلافی بزرگ و سر سخت در مقابل رژیم هستند.

چند ماه پیش، سفری به کشوری داشتم، بمحض پیاده شدن از هواپیما، بطورغیر منتظره همراه با میزبانم برای عیادت چند نفر به بیمارستانی رفتیم. وقتی به اطاق بیماران رسیدم، دست و پای شکسته اشان درد آور بود، اما قیافۀ مریض بخود نداشتند. از برقِ نگاهشان متوجه شدم که نباید آدمهای معمولی باشند ولی نمیدانستم کی هستند و از کجا میایند. بدلیل شغل پزشکی، همیشه اولین نگاهم، نگاهِ بیمار شناسی است، بخصوص بیمارانی با چنان شرایطی که باید از یک سو ناله کنند و از سوی دیگر تقاضا های فراوانی داشته باشند. معمولا کارکنان بیمارستان باید 50% به چنین مریض هائی خدمت کنند و 50% باقیمانده را به معذرت خواهی بپردازند بدلیل ضعیف بودن و احتیاجشان به همدردی بسیار. اما آنها از ابتدا میخندیند و قصد پذیرائی از من را نیز داشتند چونکه مهمان بودم. بعد از دقایقی متوجه شدم که «اشرفی» هستند. آنها از مجاهدین اشرف بودند که دو روز قبلش به آن کشور رسیده اند، و اشتیاقشان به میزبانی را فهمیدم که حتی در سخت ترین شرایط فیزیکی نیز نمیخواهند مهمان تلقی شوند. چندین بار پیاپی پرسیدم آیا واقعا از اشرف آمده اید؟ واقعا شما بودید که با دست خالی به جنگ با تانک رفتید؟ و قد برافراشتید؟ این تیرهائی که در پا، دست و کتف شما هستند از مزدوران ارتش عراق شلیک شده اند؟ یعنی شما اشرفیانی هستید که آنقدر به قانونمندی اعتقاد دارید که میگذارید تانکها از روی شما عبور کنند؟ و سکوت اختیار کنید؟ یعنی شما...........که در این لحظه یکی از اشرفیان مرا صدا زد و خرمالوئی تعارف کرد و تاکید کرد:«خرما» شو بخور ولی «لو لو» شو نخور، چونکه اصلا لو لوئی وجود ندارد، و گفت: آره، ما از اشرف آمدیم. با قنداق تفنگ بر سرمان کوبیدند و «درد» داشت، « استخوانهای» ما را شکستند درد وحشتناکی داشت، نباید و نمیشود درد را پنهان کرد. دردها از بین رفتند و این استخوانها نیز جوش خواهند خورد. اما فقط اگر احساس ملی شکسته شود هیچگاه جوش نخواهد خورد و ما هیچگاه اجازه نخواهیم داد تا چنین احساسِ ارزشمندی شکسته شود. هیچگاه. هیچگاه احساسِ ملیِ«مرگ بر اصل ولایت فقیه» شکسته نخواهد شد. از آن لحظه به بعد برای ساعتی به گوشه ای از اطاق رفته و بیشتر با تصورات، وقت را گذراندم. به تمامی لحظاتِ تاریخی فکر کردم که اگر در کنارِ میکل آنجلو بودم در حالیکه پیکرِ داوود را میتراشید چه حالتی میتوانستم داشته باشم؟ یا اگر لحظه ای که سیمرغِ فردوسی، زال را بغل میزد میتوانستم عکسی بگیرم تا شهادت تاریخی بدهم که: آری سیمرغ را دیدم که چگونه زال را در آغوش کشید؟ یا اینکه قلم موی پیکاسو، برای تابلوی گرنیکا(گورینگا) را، من به رنگ میزدم و بدستش میدادم؟ چقدر خوب بود در کنار سهراب سپهری می بودم وقتیکه «سیب از درخت افتاد» و یا روزی که میخواست برود «قیسی بخرد» همراهیش میکردم تا بتوانم بگویم: من شاهدِ تمامی سیبها بودم که یکی بعد از دیگری از درخت میفتادند. و یا نشسته با جزنی در لحظه ای که تابلو «زندگی» را تمام کرد و بمن میگفت: خب، حالا برو تابلو را به دیواری نصب کن و من بهش جواب میدادم دیواری به این بزرگی هیچ جائی پیدا نمیشه، کجا نصبش کنم بیژن؟ حتی دیوار چین هم تاب و تحمل چنین برومندی و شکوفائی را ندارد. و ناگهان، همان صدای قبلی که خرمالو تعارفم کرد، مرا از تصورات بیرون آورد و گفت به چه فکر میکنی؟ اصلا فکر نکن. و ادامه داد« فقط باید شتافت. باید خودمان شخم بزنیم، بذر بکاریم و بهار را خودمان بیاوریم. فقط خودمان». از بودن با اشرفیان متوجه شدم که بلوغ، یعنی اطاعت از احساسِ انسان.

آری باید شتافت. باید به یاری اشرفی ها رفت. در پاریس به یاری خانم مریم رجوی «باید» شتافت. در حالیکه موسی و ناصر نگاه میکردند، پروین لبخند میزد، علی بود که خرمالوئی بدون «لو لو» تعارفم کرد.

جمشید آشوغ 12.05.2012

شنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۲

بیژن جزنی و روشنائی هنر





قسمت اول
تا یک قرن پیش،مسئله هنر و معنایش پراکنده و گسترده بود. شاید بدلیل فراز و نشیبهای اجتماعی، انقلابها و یا بدلیل تولد سینما، بایستی معنائی تیز پیدا میکرد. بنا برکمبودها،هنرهم بر اساس احیتاجات طبقاتی فکری، تقسیم بندی «تیز» شد. در نتیجه «هنر برای هنر» و« هنر برای مردم» معنائی خاص بخود گرفتند. هر چند که معنای ایندو جمله مشخص نیست و از اساس بی معنی میباشند، اما خیلی ها به این دو تعریفِ« بی معنی» از هنر، معنا دادند و بر همین پایه، ادبیاتی را پایه ریزی کردند. در هر دورانی، ادبیاتی مشخص وبدون هویت بدلیل احتیاجات زمان ساخته میشود و همه را در بر میگیرد بدون اینکه دلیل و بنیادی داشته باشند. کافیست به جمله«بهار عرب» در این اواخر دقت کرد. این جمله که در لابراتورهای جاسوسی بر پایۀ بحران اقتصادی غرب ساخته شد در سرتاسر جهان همه را به خود معتقد کرد و سخنرانیها و جلسات راه افتاد. اخوان مسلمین چه نشانی ازبهار دارد یا میتواند داشته باشد؟ این نوشته، بهار! عرب را در بر نمیگیرد، که حتما به آینده موکول(شاید) میشود. چارلی چاپلین، پیکاسو از یک سو، فدریکو فلینی، استانلی کوبریک، سرجو لئونه، پازولینی، سهراب سپهری، بیژن جزنی از سوی دیگر با تلاشهای فراوانی، سعی در از بین بردن معنای هنر بطریق گذشته بودند و به جملات «هنر برای هنر» و یا «هنر برای مردم» فیصله دهند. زیرا که براحتی به ابزاری برای سرکوبِ هنر تبدیل میشوند و آنرا از ریشه میسوزانند. بدلیل اینکه هر گونه تقسیم بندی از« تفکر» نشات میگیرد و تفکر نیز در هنرجائی ندارد، زیرا هنر فقط احساس مطلق است. طبق معمول، این دیدگاه ها و تقسیم بندیهای صادراتی، در قشرِ تفکرِ ایرانی غلظت بیشتری بخود میگیرند بخاطر اینکه خودشان قادر به خلقِ اثری نیستند آنها حتی نمیتوانند بر آثار خود ارزشگزاری کنند. بیشتر برای تفکرو یا هنری که دور از سرزمین خودش خلق شده است وابسته میشود. مشخص نیست این روند به چه دلیل صورت میگیرد و سپس در مقابل آنها« سدی» ساخته میشود و جریان فکریشان به دیواره اش خورده و سپس بر روی خودشان میغلتد بدون اینکه راه بجائی ببرند. معمولا چنین تداعی میشود که اگر هنرمند آثارش، لبریز از کلمات و علائم مشخص وبخصوصی باشد که صراحتا جانب مردم را بگیرد، آن اثر «مردمی» است و هنگامیکه هنرمند درآثارش از علائمی خاص استفاده نکند آثارش جزء «هنر برای هنر» میشوند. بهمین دلیل«خون من پتک است در دست کارگر» مسقیما مردمی میشود، اما تابلو زندگی از بیژن جزنی، بطور غیر مستقیم مردمی میشود چونکه جزنی مردمی بود. به چه دلیل آثار جزنی غیر مستقیم مردمی میشود؟ بخاطر اینکه جزنی،همچون خلاقترین هنرمندان طراز اول جهان، علائم و مشخصات آثارش را عریان بیان نکرده است. به جرات باید گفت که آثار او تنها آثاری هستند که میشود بر آنها نقدی نوشت تا بتوان درک کرد«هنر» چیست بدون پیشوند و پسوند عقیدتی. دقیقا بدلیل اینکه او عقیده ای مشخص داشته است و در آن پیشقدم بود. همچنین بدلیل اینکه او مورد تائید است، نه مورد تائید فرد یا گروهی مشخص، بلکه مورد تائید تاریخ هنری ایران است. برای اینکه فردی(نیروئی) مورد تائیدِ تاریخ قرار بگیرد، نباید« زیاد» ویا« کم» تولید کند، بلکه باید بتواند به« اندازه» تولید کند. جزنی توانست آزادی،عقیده و هنر را در یک هماهنگی کم نظیر و شاید بی نظیر با تفکیکِ کامل آنها، باتمام وجود درک کند و مهمتر از همه، که آنها را با لطافتی انقلابی واحساسی ظریف برای هنر به اجرا گذارد. هنر روندی مشخص دارد و چنین نیست وقتیکه در موسیقی، نام مبارزین را آورد و یا در نقاشی« خروش» را ترسیم کرد، معنای هنر، مردمی خواهد شود. نقاشها، نقاشی میکنند بدون اینکه هنری در تابلو را بنمایش بگذارند، همچون فیلمسازها که فیلم میسازند بدون اینکه هنری در سینما داشته باشند. و از چنین جنسی در بین ایرانیها فراوان وجود دارد. اثر هنری، فقط یک اثر احساسی است.
هر اثر هنری اگر منطبق بر سرشت و احساس انسان باشد، در جهتِ منافعِ انسان نیز میباشد و به قشری خاص تعلق نمیگیرد، و بطور حتم انسانی میشود و نه مردمی و نه برای هنر. چارلی چاپلین، فدریکو فلینی، استانلی کوبریک، بیژن جزنی، پیکاسو هیچگاه اثری مردمی نساختند آثار آنها بر اساس« احساس انسان» است. انسانیست. هیچکدام از آثار جزنی علائم خاصی ندارند بجز تابلو سیاهکل که آنهم هیچگونه علامتِ مشخص و وابسته به ایده، یا مردم و یا هنر ندارد بلکه چگونه بودنِ احساسِ انسان را در یک موقعیت مشخص از زندگی بیان میکند دقیقا مانند گرنیکا(گورینگا) از پیکاسو. شناخت از آثار جزنی،موقعیت مشخصی برای هنرمندان ایرانی فراهم میکند که بتوان به یاری آنها از «سد» فکریِ ساخته شده در مقابل خودشان که در «هنر برای مردم» و یا «هنر برای هنر» خلاصه شده، عبور کنند و به آنطرف دیوار برسند. اگر چنین نشود هنرمند مانند گذشته به جداره سد خورده و برروی خودش میغلتد. احمد شاملو در دانشگاه برکلی آمریکا در مورد « گشاد و تنگ» بودنِ ابزار موسیقی ایرانی و نتِ موسیقی، حرف بمیان آورد که همان کلمات را محمد رضاشجریان استفاده کرد و بقول خودش ابزار موسیقی جدیدی ساخته که غمگین نباشند. حرفهای خند دار. در ضمن شاملو یادآوری کرد که به کشوری سفر کرده است (شاید ژاپن) که هیچگونه غم، در موسیقی شان وجود ندارد، چونکه فاصله نت ها فرق دارند. باز هم حرفهای خنده دار. آیا شاملو و شجریان واقعا نمیدانند که ابزار و نت ها درموسیقی هیچ ربطی به شادی و غم در اثرِ هنری ندارند؟ آنها نمیدانند که احساس، تولید کنندۀ هنر میباشد و نه ابزار و نت؟ ابزار هنری برای هنرمند، مانند قلم میباشند دردست نویسنده و نت ها، مانند حروف الفبا هستند. یک نویسنده با کلمه «گ» میتواند نسبت به احساسش هر کلمه ای را بسازد مانند گل، و هیچ ربطی به نوعِ قلم و حروف الفبا ندارد. حتما آقای شاملو در ژاپن به یاد نداشت که ژاپنی ها، شجریان،عزای ملی، شاملو و صادق هدایت(که در پاریس بفکر آفتابه وکونش باشد) ندارند که فقرفرهنگی را گسترش دهند تا بر روی آن غم تولید کنند.
قسمت دوم
با مطالعۀ هنر! درایران مشخص میشود که نقطه ای بسیار کور و بدون تکیه گاهی جریان دارد که همچون غده ای چرکین به جامعه چسبیده است که شاید بتوان با آثار جزنی، چنین نقطه ای را روشن ساخت.
احساس به زندگی وبیانِ آن، بدون تفکر را، هنر گویند. نقشِ تفکر در هنر فقط آرایشِ «احساس» میباشد و نه تغییرش. تفکر، دزدِ احساس است.
احساس بطور غریضی با تفکر آمیخته میشود و آنرا در آغوش میگیرد و در خود حل میکند. اما تفکر هیچگاه چنین حسی را ندارد و بدون تکیه دادن براحساس، راه خودش را طی میکند. احساس و تفکر همچون دو اطاق مجاور یکدیگر هستند. اطاقِ احساس بطور غریضی «در» ی بسوی تفکر باز خواهد کرد اما تفکر «پنجره» ای دارد که به صحرا میزند و نه بسوی احساس. هنرمند باید در ابتدا درونِ اطاق احساس رشد کند و سپس از« د ر»ش عبور کرده، وارد اطاق تفکر شود. هنرمندی که در اطاقِ تفکر رشد کند ازپنجره اش فرار میکند و هر لحظه از اطاقِ احساس دورتر میشود و به طبقه ای خاص اجتماعی نزدیک میشود. وقتیکه جزنی نقاشی میکند فکر نمیکند، تماما احساس است امارنگها را با تفکر بر روی تابلو میگذارد. ترکیبش را با تفکر انجام میدهد. بهمین دلیل آثار او همچون آثار چاپلین، فلینی، سهراب سپهری مملو از احساس و در نتیجه ازعشق میباشد. رابطه احساس و تفکر بحدی نزدیک و فشرده میباشد که اگر هنرمند از قدرتِ فکری خارق العاده و استثنائی بر خوردار نباشد فورا به تفکر آغشته میشود. جزنی استثنائی بود. سپهری استثنائی بود. هنربخشی از احساس انسان است که در زیباترین و لطیف ترین مراحل زندگی، آزاد میشود وفقط افرادی که چنین هنری را به اجراگذارند هنرمند هستند. از آنجائیکه نمیتوان برای همیشه وابسته به هنرِ غربیها بود و برایشان هورا کشید، بدلیل اینکه خارج از رسوم، سنت و تفکر جامعه ما میباشد که فیلمی از فلینی، استانلی کوبریک، سرجئو لئونه درک شوند، بهترین روش برای حلِ مسائل هنری، چسبیدن به خلاقیت ایرانی است همچون جزنی، سپهری. در کشورهای غربی افرادی پیدا شدند و توانستند هنر خودشان را ارزش گذاری کنند و تفکر هنری را از تاریکی به روشنائی جابجا کنند. اما جوامع دیگرمیخواهند از آش پخته غرب بخورند و همیشه هم عقب میمانند. تنها راه نجات و عبور ازتاریکی به روشنائی برای جامعه هنری ایران شناخت به غلظتِ احساس جزنی است و نوع هنراو میباشد. بجز جزنی و سپهری خوشبختانه هنرمندی بسیار ارزنده و خلاق باید نام برد: پرویز صیاد. تا بتوان
مثلث هنری« جزنی، سپهری و صیاد» را ساخت تا مثالی شود با رئوسی مشخص که بتوان بر اساس آنها تاریخ هنری را ورق زد و راه جدیدی را پیش گرفت مملو از خلاقیت، احساس و عشق. بدور از ایدئولوژی، خرافات، یکنواختی و تحقیر. امروز در چنین مسیری، وجود پرویز صیاد میتواند کمک فراوانی باشد. او بزرگترین طنز نویس وخلاق هنریست. او میداند که طنز بمعنای مسخره نیست، میداند طنز یعنی فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی که بر خنده استوار میباشد. پرویز صیاد هر جمله ای که صرف میکند عشق، طنز و احساس خالص به انسان است. شیرینی و شیوائی کلماتش درک دقیق او از سنت ایران و هنر انساناست.
اگر شخصِ خوش شانسی بر حسبِ اتفاق وارد سالن سینمائی شد که فیلمی از فلینی بر روی اکران باشد، باید آرام بر روی صندلی بنشیند. بسیار آرام. باشروعِ فیلم، هیچ فکری بخود راه ندهد و تفکر را بیرون از سالن سینما رها کند. سپس«بال»های احساسش را در سالن سینما باز کند و آنگاه در «تصور» خویش به پرواز در آید، درچنین حالتی، موزیک متن فیلم بر «احساس»ش سوار میشود و او را تا مقصد نهائی همراهی میکند. با همین حالت و احساس، به سمفونی «چهار فصل» از آنتونیو ویوالدی ایتالیائی باید گوش فرا داد، بدون تفکر. نباید ذره ای تفکر داشت. در این سمفونی وقتیکه فصلی به فصل دیگر گذار میکند، تک تک نت های سمفونی هر فصل، بر نتِ احساسِ فصلهای درونِ انسان می نشیند. وقتیکه آخرین نتِ بهار تمام میشود، اولین نتِ تابستانِ ویوالدی دقیقا منطبق بر احساسِ تابستانِ درون انسان میشود. با چنین حالتی باید وارد تابلوهای جزنی، آثار سپهری و خلاقیت صیاد شد تا قصۀ طولانی و مفقود هنر درک شود و آغازی برای هنر درایران باشد.
با چنین مثلثی میتوان و باید هنر را بشکل دیگر و از ریشه عوض کرد تا تغییرات کلی و اصولی صورت گیرد. بهتر است که چرخش هنر از این مثلث آغاز شود وصورت بگیرد. بخاطر اینکه زندگی فقط در ذوقِ به خلاقیت خلاصه میشود زیرا که مرگ درنابودی و بی ذوقی است. چرا همیشه «راه حسین» از شهادتش به بعد باید باشد و نه ازتولدش به بعد؟چه دلیلی دارد مردمی که به راه و اصالت حسین اعتقاد دارند هیچگاه برای تولدش که آغاز راه اوست جشن و پایکوبی نمیکنند؟ و هیچکس روز تولدش را نیز بخاطرندارد؟
جامعه روشنفکر و هنرمند ضعیف و اسیر است. وقتیکه به عزا، شریعتی، شاملو، شجریان، چه گوارا عادت کرده باشند جامعه ای را پدید میاورند که بطور طبیعی خودش را در زنجیر قرار داده است و به هیچ زحمتی احتیاج نیست تاقفلی زده شود و آنرا بست. موضوعی که انسان را از حیوانات(جانداران) جدا میکند«فکر» نیست بلکه ذوق در خلاقیت است. میمونها نیز فکر میکنند بهمین دلیل است که یاد میگیرند مانند دلفین ها. ذوقِ در خلاقیت، درون احساس نهفته شده است و نه در تفکر. درذوق، لبخند وجود دارد. لبخند تفکر نیست، فقط احساس مطلق است. هر جامعه ای رامیتوان بوسیله عادتهایش بر رسی کرد و شناخت. چنین عادتهائی در طول زمان به سرشت تبدیل میشوند؟ خوشبختانه عادت ملت ایران عوض شده و همگی در مقاومتی سترگ بر قلب ولایت میکوبند اما عادتهای زشت روشنفکر و هنرمندانش نه. بهرحال باید از جائی و از روزی شروع کرد: از بیژن جزنی و از امروز.
جمشید آشوغ 06.05.2012





یکشنبه ۱ آوریل ۲۰۱۲

پَر سیمرغ




زالِ شیرخوار در حالیکه در کوه رها میشود گریه نمی کند و از جانِ خود میمکید. زال عجیب بود! طوری عجیب بود که پدرش سام، او را قبول نمیکرد، هر چند که در مقابل چشمش متولد شد و هیچ عیبی نداشت. زال موهائی سپید داشت. آنقدر سپید، که فردوسی نمیتواند رنگ مو را توصیف کند. زیرا که سپیدی و شفافیت در بیگناهی، غیر قابل توصیفند. فردوسی که رخش، گرز، رستم را آفرید، آیا عاجز از توصیفِ رنگِ موی زال بود؟ فردوسی در خلقِ تراژدی از زندگی انسان، زال سپید موی را در بالاترین قله کوه، تنها رها میکند. هر چند که سام، نه ماه بارداری همسرش را شاهد است و برای دیدن فرزندش(زال) ثانیه شماری میکرد اما کودک بیگناهش را بر پایۀ کوه رها می کند. آیا سام عجیب بود؟ و یا فردوسی منظوری داشت که: چگونه انسان، تراژدی زندگی خویش را می آفریند؟ و چگونه بیگناهی و شفافیت به تنهائی در سخت ترین شرایط زندگی پیروز خواهند شد؟ و چرا آدمها نمی بینند؟ روزی سیمرغ (وجدان زندگی) بر فراز قله کوه، زال را در آغوش میگیرد، بزرگش میکند و در لحظه ای که از او جدا میشود «پَرِ» خودش را به او میسپارد. که چنین تعبیر می شود: انطباقِ وجدان زندگی با شفافیت و بیگناهی. طبق توصیه های سیمرغ، زال بایستی در سخترین شرایط زندگی« پَر» را آتش زند و سپس از رودابه، فرزندی بنام رستم بدنیا میاید. رستم نماد آزادی است. برای فردوسی. بیش از ده سال شهر اشرف زندان است که در لیبرتی، تنگتر میشود. هر چند که زندان، تنگ میشود اما اشرفیان اسیر نمیشوند و یا بهتر است گفت که آنها را نمیتوان به اسارت در آورد. دقیقا منطبق با تابلو «زندانی» از بیژن جزنی. هر چند که زندانی هستند اما اسیر نمیشوند و تمامی مراحلِ مقاومت را با پیروزی پشت سر نهاده اند. هر چقدر که زاویه بر اشرفیان تنگتر شود انرژی آزاد شده از ساکنانش برای آزادی بیشتر میشود. تنگ شدن زوایا بر اشرف نمادی از فروپاشی رژیم است. اشرف، منطبق بر بخشی از شاهنامه است که سیمرغ مهمترین نقش را ایفا کرد. که چگونه در 32 سال پَر سیمرغ(اشرف) آتش زده میشد تا در تاریکترین و بغرنجترین شرایط، نوری از امید و روشنائی در قلبها روشن کند. همیشه با سوزاندن یک پَر ، حاضر بودند: «حاضر- حاضر- حاضر». و در بالاترین قله ها به نجاتِ فرزند می شتافتند.

با تنگتر شدن زاویه بر اشرف، اتحاد کشورهای غربی با رژیم اسلامی نمایانتر، ضعف و گشادیِ فروپاشی ولایت فقیه مشهودتر و انرژی مقاومت در اشرف سوزانتر میگردد.

از روزیکه احساس، شعار و هدفِ ملت ایران «مرگ بر اصل ولایت فقیه» شد، شهر اشرف نیز دست از زندگی شست تا پاسخگو به چنین خواسته ای باشد. مسئولیتِ اشرفیان دقیقا در همین نقطه منطبق بر احساس ملت شد. به همین دلیل است که اگر مردم شریف و بیگناه بخاطر شعارشان به زیر وانت ولایت میروند، مجاهدین بخاطر مسئولیتشان به زیر تانکهای متفقین میروند. تا که شعارهای مردمی در قانونمندی جهانی به عمل تبدیل شده و ملت به هدفِ عالیۀ « مرگ بر اصل ولایت فقیه»، برسند. اتحاد عمل آنها با احساس ملی بخاطر سپیدی، استواری و قدرتشان است. وقتیکه احساس یک ملت شناخته شود و هویت بگیرد هیچگاه نمیتوان آنرا شکست داد بنابرین نمیتوان بر اشرف، شکست وارد کرد زیرا که «احساس» ملی شکل گرفته است. و اگر تا به امروز، قدرتها و کشورهای مختلف به کمک ولایت فقیه نمی شتافتند تا بحال صد بار سقوط کرده بود. جابجائی ساکنانِ اشرف به لیبرتی، بدلیل رشدِ احساسِ ملی بر علیه ولایت فقیه، و قدرت محور مقاومت میباشد. اعمال ولایت فقیه ضعف و زبونی اوست که با تمام قد و قوار تاریخی اش حتی به اندازه ارزنی ارزش ندارد. پوچ است. بور شد. انطباق موئی و دقیقِ احساسِ مقاومت بر احساسِ ملی، تنها مسیر برای پیروزی مردم است. زیرا کافیست پَر سیمرغ را آتش زد و: «حاضر- حاضر- حاضر» را شنید. در هر لحظه. تا احساسِ ملیِ شکل گرفته شده «خلل ناپذیر» شود. و باشد.

جمشید آشوغ 01.04.2012

پنجشنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۲

بیژن جزنی - فدریکو فلینی- ادوارد مونک






بیژن جزنی در سال 1938 میلادی در ایران متولد شد. فدریکو فلینی(کارگردان) 18 سال زودتر در ایتالیا و از بخت خوشش تحت حکومت شاهنشاه آریامهر زندگی نکرد. جزنی در جوانی به سن 38 سالگی در سال 1976 به همت شاه تیرباران میشود. فلینی بخاطر اینکه شاهِ با مهر! و عطوفت! را بالای سر نداشت، دوران تکامل خودش را بطور طبیعی طی میکند و به سن 73 سالگی(سال 1993 ) در گذشت. موضوعی که بسیار حائز اهمیت است، نظرگاه مشترک و دقیقا منطبق جزنی و فلینی در مورد «زن» میباشد. البته به هیچوجه نباید به ویکیپیدیای اینترنتی بزبان فارسی در مورد فلینی اهمیت داد زیرا بجز تاریخ تولد و مرگش، بطور مطلق تماما اشتباه نوشته شده است.فلینی، بدلیل اینکه نوشتن را ساده تلقی میکرد، فلسفه را به تصویر در میاورد. همچون جزنی که فلسفه را با هنر و تابلوهایش بیان میکرد. فدریکو فلینی تنها کارگردان تاریخ است که برای افتتاحیه فیلمهایش رئیس جمهور ایتالیا، نمایندگان مجلس ملی و سنا حضور پیدا میکردند. تنها کارگردانیست که بعد از هر فیلمش، تفکر و فلسفه را از فرانسه تا آلمان جابجا میکرد و همگی در مورد«دیدگاهش» تبادل نظر میکردند. او تجسمِ احساس، تفکر، تصور و فلسفه بود. اما به تصویر. باید چنین تجسم کرد که هر فتوگرام از فلینی معادل یک صفحه در کتاب فلسفی است. اما کمی آنسوتر از ایتالیا به مسافت چهار ساعت پرواز، بیژن جزنی زندگی میکرد در سرزمینی که شاهنشاه و مجلس از خلاقیت او پرده برداری نمیکنند. او را در سیاهچال حبس و شکنجه میکنند. شاه شخصا با دستکشی سیاه حاضر میشود اما بر خفه کردن و تیر باران ِ خلاقیت. جزنی، استوار به راهش ادامه میدهد تا که روزی بر حسبِ «اتفاق»، احساسِ تاریخ به او برسد. اتفاق، اساسی ترین بخش زندگی انسان است که جزنی به آن ایمان دارد. که در بین روشنفکر ایرانی جائی ندارد. فلینی برای فیلم کازانوا، 15 سال وقت میگذارد. هر چند که سناریو در مدت کمی آماده شد اما تمامش نکرده بود، به گفته خودش «یک جمله» را کم داشت. او تعریف میکند:«شبی در سالن منزل نشسته بودم، کتابی در بالاترین قفسه کتابخانه صدایم کرد. ابتدا به آن اهمیت ندادم اما هر لحظه صدایش را میشنیدم. قبل از خواب، پله متحرک کتابخانه را بطرف کتاب حرکت دادم، بالا رفتم و آنرا برداشتم، حدود 20 سال از جایش تکان نخورده بود. بمحض اینکه بازش کردم، جمله مورد نظرم در اولین صفحه اش حک شده بود». اتفاق جالب دیگری برای فیلم کازانوا رخ داده که فلینی چنین تعریف میکند:«هنرپیشه فیلم را پیدا نمیکردم. روزی در چینه چتا(شهر سینمائی واقع در شهر رم) توی دفتر کار نشسته بودم که فرانچسکو رُزی( کارگردان بزرگ ایتالیائی) بسراغم آمد و گفت: فدریکو حاضری نقشی 20 ثانیه ای در فیلمِ من، بازی کنی؟ فقط باید چند قدم راه بروی، از پشتِ میز بلند شوی و به سمت اطاق دیگری میروی (که در 20 قدمی بود) و مردی را که آنجا نشسته صدا بزنی». فلینی مشتاقانه نقش را قبول کرد. او بسمت اطاق میرود و بمحض رسیدن به اطاق، صحنه فیلمبرداری خراب میشود زیرا که داخلِ اطاق «دونالد ساترلند» هنرمند بزرگ کانادائی نشسته بود که بمحض دیدن فلینی، از جا برخاست. فلینی نیز صحنه را ترک میکند و با شتاب بسمت اطاقش برمیگردد تا پوشه ای را برای ساترلند بیاورد. پوشه، حاوی ورقۀ قرارداد با ساترلند برای فیلم کازانوا بود، که سپس آنرا بطور استثنائی ایفا کند. هر چند که فلینی زندگی اش را سازماندهی کرده بود اما «اتفاق » را نیز میپذیرفت.البته ناگفته نماند که عباس کیارستمی نیز همچون بوزینه ها خودش را لوس میکند و «ادا» در میاورد که دو هنرپیشه برای فیلم طعم گیلاس را در لحظات آخر و بر حسب اتفاق پیدا کرده بود. کیارستمی فکر میکرد میتواند لوس باشد و کارگردان هم باشد. مطمئنا او خاطرات فدریکو فلینی را خوانده بود و از او تقلید کرده است.

وقتیکه فیلمبرداریِ«کازانوا»ی فلینی، اثر بزرگِ فلسفی در مورد زن، بسال 1976 پایان یافت، اتفاق عجیب و هولناکی در ایران رخ میدهد:«جزنی در تپه های اوین تیرباران میشود». اتفاق. فیلم کازانوا، برای افرادی نیست که با دیدن پستان یا باسن زن، آنرا دور از اخلاق و منحرف، تصور کنند. این فیلم، احساسِ فلسفۀ «جهان» ست که یک سوی آن، «مرد» در «زندگی» حضور دارد و سوی دیگرش «زن» در «احساس زندگی» شکوفا است. فیلم فلینی دقیقا شبیه به «تابلو زندگی» از جزنی است و یا بر عکس. میتوان چنین پنداشت که «زن» روی تابلو زندگی، ثابت است اما به یکباره بر میخیزد و در فیلم «کازانوا» فلینی بحرکت در میاید. فلینی در کازانوا، «واژن» زن را همچون جزنی، سحر آمیزترین وجودِ فلسفۀ احساسِ زندگی میداند.

در حالیکه فلینی، زن را از درون میشکافد و فلسفۀ زن را در ذاتش تحلیل میکند، جزنی از ذاتِ زن، به بیرون وصل میشود. با گوزنهایش بیرون می پرد و به یک مرتبه و به ناگهان، به حدودِ درونی و بیرونی زن، شکاف ایجاد میکند. بخاطر اینکه مخاطب جزنی، «بیرونی» ها بودند که زن را احساس نمیکردند، درک نمیکردند. شعور نسبت به احساس زن وجود نداشت. در حالیکه در جامع فلینی چنین نبود.

قسمت دوم

روشنفکر و هنرمند ایرانی با تفکر تضاد دارد. بد جوری. نوشته ها و هنرشان بدون اصالت است بدلیل اینکه خودشان اصالت ندارند، عمق ندارند. همیشه از سطح شروع میکنند و بر روی سطح شناور میمانند تا خفه شوند. وقتیکه روشنفکر، فرهنگ نداشته باشد و آنرا نشناسد همه چیز را در زیرِ خط فقر تولید میکند و همانجا نیز سقوط میکند. ذلت بی فرهنگی و فقر.

انسان رابطه اش را باید با «احساس» و «تفکر»، بطور جهت دار انجام و رشد دهد: در ابتدا، درک ِ احساس کند، احساس را لمس کند و سپس رشدِ تفکر صورت گیرد. وقتیکه تفکر، پیش از احساس قرار گیرد، اصالتِ انسان تغییر میکند و به راه دیگری میرود که هیچ شباهتی به زندگی ندارد و فقط بشکل«جاندار»ی میماند. وقتیکه تفکر پیش از احساس بیاید، اساسی ترین هنرش به انحراف کشاندنِ«احساس» میشود. هنرمند باید احساس را بیان کند و سپس تفکر را. در ایران بدلیل عقب افتادگی روشنفکر و سوء استفاده حکومتها از دین، توانستند «تفکر» را در خط اول قرار دهند و احساسات را بر«آن» رشد دهند. احساسات رایج در جامعه، نشات گرفته از «تفکر» هستند و نه از احساسِ انسان. بدینطریق احساس جامعه نیز عوض میشود. چنین مسئله ای تا جائی پیش میرود که حتی ایرانیهائی که به مذاهبِ دیگر اعتقاد دارند برای حسین(امام) نذری میدهند. حکومتها «حسین» را نساختند، اصالت حسین جاودانه است. حکومتها توانستند «عزا» را برای او بسازند و حول آن، «احساس» بسازند. احساسی تفکری و پیش ساخته، که هیچ ربطی به احساسِ ذاتی انسان ندارد. طولانی شدن چنین«احساسی تفکری» بمرور زمان به «سنت» تبدیل شده و همه را با خود غرق میکند.

افرادی که توانسته باشند بطور کامل، احساس و تفکر را از یکدیگر تفکیک کنند، تعدادشان به انگشت یک دست هم نمیرسد. شاخص ترین آنها بیژن جزنی است. که توانست «احساس» را از «تفکر» تفکیک کند و بر اساسِ «احساس» پیش رود. قدرت احساس در جزنی را باید در تابلوهایش شناخت.

هنری که از احساس سرچشمه نگیرد و از تفکر باشد هنری خاموش و برای انسان بطور عام نامفهوم میماند و به گروه یا قبیله ای خاص تعلق خواهد داشت.

باید مثالی آورد تا احساسِ هنر مشخص شود: اگر به فیلمهائی در مورد هیتلر دقت شود بخصوص در لحظاتی که او عصبی است معمولا بزبان آلمانی(زبان مادری) صحبت میکند. وقتیکه او آلمانی حرف میزند، تماشاچیها از سرتاسر جهان با صدها زبان و سنت مختلف، تک، تکِ کلمات او را میفهمند زیرا که احساس هیتلر را لمس میکنند و حتی جوابی در زیر لب به هیتلر میدهند. حرفهای هیتلر که تمام شود، جوابِ مخاطبش را می شنود که به آلمانی حرف نمیزند بلکه ترجمه شده است. مخاطب، جوابی را به هیتلر میدهد که تماشاچی چند لحظه قبل در ضمیر خود، به هیتلر داده بود. یعنی که تماشاچی دقیقا درک کرده که هیتلر چه گفته است. اما اگر کلمات هیتلر ترجمه شوند، بیننده حرفهای او را درک نمیکند هر چند که در حال شنیدن زبان خود باشد. بدلیل بسیار ساده ای، چنین اتفاقی رخ میدهد. وقتی هیتلر حرف میزند تمامی حرکاتش از نوک سر تا نوک پا، با کلمات آلمانی هماهنگ(آرمونی) میباشند و هیچگونه همخوانی با کلمات ترجمه شده ندارند. جابجائی بین حرکات بدنِ آلمانی و کلمات غیر آلمانی، باعث میشوند تا بیننده زبان خودش را نفهمد. بهمین خاطر است که گفته میشود: احساس به زبان احتیاج ندارد. به گروه خاصی تعلق ندارد بلکه تعلق به انسان دارد. کلمات مخاطب هیتلر ترجمه میشوند چونکه مثل بچۀ آدم حرف میزند. درک چنین روندی را «احساس» گویند.

برای شناختن آثار جزنی حتما باید با «احساس»، «تفکر» و آثار «فلینی»، آشنائی داشت و از آنها عبور کرد. شناختن فیلم، بدلیل داشتن «کلمه» و «تحرک» بمراتب ساده تر از تابلوئی است که کلماتش شنیده نمیشوند و سکون مطلق دارد. امید است که در تعریف از آثار جزنی اغراق نشود زیرا که شناخت آثارش از روی عکسهای اینترنتی مشکل میباشد و به کمک و همکاری نزدیک احتیاج میباشد تا بتوان به عمق او پی برد. زیرا نشناختن جزنی، ضربه به فرهنگ جامعه میباشد. آثار هنری جزنی به انسان تعلق دارد و نه گروهی خاص. اگر او آثارش را متعلق به تفکر خاصی میدانست حتما از ابزار و علائم بخصوص استفاده میکرد.

جزنی در هنر به حاصلِ جمع اعتقاد ندارد، که با جمعبندی تفاوت دارد. برای درک او باید حتما «تفریق» کرد و نه «جمع». مارکس نیز تفریق کرد تا بتواند جمله مشهور خودش«دین افیون مردم» را خلق کند. مارکس، تمامی فلسفۀ گذشتگان خودش را، «منها» کرد تا بتواند غلظت جمله خودش را بیان کند. تا کلماتِ جمله اش، هیچگاه از یکدیگر گسسته نشوند.

از منها کردنِ چهار تابلوی «زندگی- سیاهکل- اسیر - زندانی»، احساس و رد پای زن کاملا مشخص و بصورت شگفت انگیزی لمس میشود. احساسِ ظریف، لمس میشود. جزنی به عمد، چنین کارهائی را انجام داده است. عمدا «اسیر» و عمدا «زندانی» را جداگانه میسازد. افرادی که «جمع» میبندند «زندانی» و «اسیر» را یکی میدانند اما جزنی که با «تفریق» کار میکرده، «زندانی» را منهای «اسیر» میبیند.

قسمت سوم

زندانی او، اسیر نیست، آرامش مطلق دارد. تکیه زندانی به تیرِ برقِ روشنائی، باز بودن دکمه های پیراهن، تکیه دست راست به کمر و بخصوص باز بودن دمپائی از پاشنۀ پای چپ، از آرامش مطلقِ زندانی خبر میدهد. هیجان انگیزترین بخش از آرامش را، «جنگل» بنمایش میگذارد. جنگل، آواز شکوه و اطمینان، سر میدهد بنابرین باید، آرامش به ارمغان بیاورد. این زندانی هر زندانی سیاسی نیست. زیرا که جنگل پشت سر، هر جنگلی نیست. این جنگل، جنگلِ مشهور آنهاست که پشتِ سر جزنی و طراحان سیاهکل قرار دارد. یعنی اینکه آنها از جنگل عبور کرده اند و با آرامش مطلق آنرا پشت سر گذاشته اند. بنابرین، همگی با روشنائی(لامپ) بالای سر که از انرژی جنگل آزاد شده، باید آرامش داشته باشند. جزنی تمام تابلو را بر پیکر زنی برومند و سترگ که انبوه جنگل را در آغوش کشیده، ترسیم میکند. جنگل بر روی زن نهفته شده است. در کنار آرنج دست راست زندانی (که به کمر زده)، ساقه نازکِ درختی بسمت بالا میرود که «دست زن» است. این دست(یا ساقه) که از بالا به پائین میاید، دقیقا مانند دستی است که در جیبِ شلوار میرود. در بالا، یعنی دقیقا روی کتف راست زن(بین شانه و بازو)، پنج نقطۀ پُررنگ نسبت به رنگِ پیکرِ زن دیده میشود، که پستانِ راستِ زن است. پیکر زن، در تمام تابلو حضور دارد و از بالا شروع شده، تا سومین درختِ بسیار ریز در سمت چپِ زندانی پیش میرود. پستانِ چپِ زن برعکس و بزرگ است، بشکل برگهای درخت در بالا و سمت چپِ زندانی کشیده است. اگر تصویر برعکس شود، پستان زن که مانند برگهای انبوه هستند، مشخص میشود(آناتومی پستان و درخت در تصویر بالا در کنار هم قرار داده شده است) که با «نقطه های پُررنگ»،غدد درون پستان را نشان میدهند. این نقطه ها دقیقا شبیه به پنج نقطه ای هستند که حدودِ پستان راست را مشخص میکنند. از نوکِ پستانِ چپ که کاملا «سیاه» و ریز است، تنه درخت بیرون میزند و در پائین به عمقِ زمین میرود. تابلو چنین بیان میکند که «احساسِ آزادیِ» درونِ انسان، بیشتر از آزاد بودن(در خیابانها) اهمیت دارد و داخلِ «زندان بودن»، بمعنای اسیر شدنِ انسان نیست بلکه حیاطِ کوچکتری است. در زندان، انسان فقط زندانی است اما اسیر نیست، زیرا احساس و تفکرش آزاد هستند. اسیر فردیست که احساس و تفکرش دزدیده شده باشد. مانند روشنفکران ایرانی در خارج. جزنی از این مسیر وارد تابلو اسیر میشود. تابلو اسیر، دقیقا همردیف و هم معنای با تابلو «فریاد» از ادوارد مونک نروژی( سال 1944 به سن 81 در گذشت) میباشد اما با دو زاویه متفاوت. اسم تابلو مونک، باید «جیغ» باشد و نه «فریاد». زیرا که «جیغ» تشویش، ترس، وحشت انسان را از درون هر فرد، به انسانها (به بیرون)منتقل و نمایش داده ولی «اسیر» وحشت تمام انسانها را به «درون» یک فرد میاورد. اسیر نیز در شکم مادر قرار دارد. آلت تناسلی بسیار کوچک و موقعیت قرار گرفتن اسیر، دقیقا مانند بچه ای در شکم مادر میباشد.اما این مادر، «زن» نیست که فرزند را بدنیا آورده باشد بلکه «سرزمین» تیره و سیاهی(رنگهای استفاده شده) است که فرزند خودش را اسیر میکند. زیرا کشور از مردم تشکیل شده است اما سرزمین توسط عده ای مانند شاه و ولایت فقیه غصب و به تاراج میرود.

صورتِ انسان، در تابلو اسیر دقیقا همان صورتی ست که در تابلوِ فریاد است. «اسیر»، زندانی نیست بلکه اسیر است همچون «فریاد» که اسیر است ولی زندانی نیست.

جزنی معتقد بوده که اگر هویتِ یکی از تابلوها روشن شود، مطمئنا بطور زنجیره ای باید هویت تابلوهای دیگر نیز روشن شود. عجله ندارد. او عمیقا «احساس تاریخ» را میداند و معتقد است که ذره ای از احساسِ انسان در احساسِ تاریخ، مفقود نخواهد شد. مطمئن است که روزی خواهد رسید تا احساسِ تابلوها، بحالت انفجاری قلبِ تاریخ را بشکافند. امروز، هارمونیِ احساسِ تابلوها با احساسِ مبارزه در ایران که اصلی ترین پرچمدارش زنان میباشند بیدلیل نیست: نبض تاریخ است. درک از احساس تاریخ است. او میداند که مردم روزی به جمعبندی تاریخی خواهند رسید و بی رحم خواهند بود. به هیچکس رحم نخواهند کرد. پس باید «رو سفید» و جوابگو بود. جزنی جوابگو است. او بدو نوع جواب میدهد: با اعمالش به زمان خودش پاسخ میدهد و توسط تابلوهایش به آینده. روشنفکر(هنرمند) امروز باید یاد بگیرد «جوابگو» باشد. اگر نمیتواند برای آینده جوابی داشته باشد باید به امروز و برای زمان خودش جوابی داشته باشد. مردم ایران بدلیل «شرافت احساس» و «شخصیت احساس» شان هیچگاه بدنبال«ولایت» نبودند و «فقیه» را در ذلت غرق کرده اند. تضاد بین ملت و ولایت فقیه، تضادی«ژنتیک» است و هیچ ربطی به عملکرد روشنفکران ندارد. در حالیکه طول عمر ولایت فقیه بستگی به عملکرد روشنفکران دارد زیرا که نمیتوانند از تضاد اصلی و ژنتیکی بین مردم و ولایت بنحو احسن بهره برداری کنند.

تفاوتِ جزنی، فلینی و مونک در هنرشان نیست، بلکه تفاوتِ حکومت در جوامع آنها میباشد. فلینی پیچیده ترین و مشکلترین آثار سینمائی را دارد که حتی یک فتوگرام از آنها بی معنی نیستند. جزنی پیچیده ترین آثار نقاشی را دارد که یک میلیمتر از آنها بی معنی نبوده اند.

جمشید آشوغ - سحرگاه 26 اسفند 1390 ( 16.03.2012 )

دوشنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۲

شعبان بی مخ + ها










قسمت اول

شعبان ها، تعدادشان زیاد و پراکنده هستند. باید آنها را شناخت و در یک مجموعه، جمع آوری کرد. شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ، مهمترین دستاورد زندگی اش بعد از «چاقو» را، در رابطه با شاه بدست میاورد تا موردِ خشم تاریخ قرار گیرد. دستاورد او بطور خلاصه این است که به «جمع آوری» عده ای چماق- چاقو بدست به دور شاه همت گذاشته و به پراکنده کردن مردم بی گناه مپردازد. مردمی که ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی « آزادی- نان » را تقاضا میکردند. زمینه را برای آمدن پادشاه فراهم کرد تا شاهنشاه آریامهر نیز بتواند سرِ فرصت و با آرامشِ خوابِ کوروشی، حکومت را برای ولایت فقیه آماده سازد. ایران، مدتها تحت نظر شاه بوده و تا جائیکه تیر در تفنگ داشت بهترین فرزندان را در زندان «اوین» کشت. شاه با ناتوانی کامل در مقابله با اراده مردم و دقیقا توسط پرویز ثابتی، کلید حکومتش را به خمینی میسپارد زیرا فکر میکرد که ولایت فقیه بتواند از پسِ کارهای نا تمامش بر علیه ملت بر آید. معلوم شد که سایۀ خدا، عنصرِ«مردم» را نمیشناخت. در اینروزهای سرنوشت ساز، ولایت فقیه ناتوان از رویاروئی با مردم، در بحران عمیق و ذلت تاریخی به یمن مقاومت مردمی، قصد دارد پوست عوض کند. تا بحال چندین بار قصدِ عوض کردن پوستش را داشته، خصوصا با خاتمی شیاد در راس امور. شعبان بی مخ بدلیل نوع ارتباطات در آنزمان، توانست با وانت های پر از چماق، چاقو و عربده کش ها، زمینۀ پادشاهی «هفت-هشت» هزار ساله را، باز سازی، اصلاح کند و خودش را نیز برای مدتی «تاج بخش» بنامد. این چنین بود که شاه مدیون «چاقو»ی بی مخ ها شد. آیا نمیدانست، حکومتی که توسط شعبان در اوین پا بگیرد، مدتی بعد نیز تمامی سرانش توسط بی مخِ دیگری، همچون خلخالی در «اوین»ها تیر باران خواهند شد؟ به چنین روندی میگویند نبض تاریخ. وانتی که شعبان بی مخ بوسیله آن، شاه را تاجگذاری کرده بود، دقیقا وانتی است که در انتخابات 88 از روی مردم عبور کرد. به این نیز میگویند نبض تاریخ. شاه در حینی که حزبِ بنجلِ وارداتی اش را موردِ استفاده اجباری مردم قرار میداد بطور بیشرمانه کسانیکه بنجل پسند نبودند را به ترک ایران دعوت کرد. شاه آدم شیکی! بود و «دعوت!» میکرد. که خوشبختانه از عهدۀ انجامش بر نیامد، ولی خمینی «شیک» نبود و چاقوئی را که مستقیما از شاه و شعبان گرفته بود مورد استفاده قرار داده و نقشۀ پهلوی را به اتمام رساند و باعث کوچ میلیونها ایرانی گردید. به خانواده خودش نیز رحم نکرد همچون آخوند گیلانی که فرزندان خودش را نیز اعدام کرد. به این نیز میگویند نبض تاریخ. و انطباق شاه و ولایت فقیه. اما ملت ایران پر تپش ترینِ نبضِ تاریخِ جهان را دارد هر چند که روشنفکران ذوق زده و خوشحالشان را در خارج، بدنبال نخود سیاه فرستاده باشند. و یا به شغلِ آبرومندانه سانسور و تفتیش عقاید مشغول کنند. روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد باید«کتاب»ش را ورق بزند و راهی شکوفا یابد. جبر تاریخ است.

اما امروز شعبان«بی مخ»ها، راه جدیدی در پیش گرفته اند. بعد از حرفهای پرویز ثابتی در مورد نقش ساواک در فروپاشی سلطنت شاه و با توجه به روند «سیاسی – هنری» چنین بر میاید که پس مانده های شاه و شیخ میخواهند با اتحادِ عملِ مشخص، وارد شوند زیرا که به تنهائی توانِ رویاروئی با مردم را ندارند. پیامهای ملی- دموکراسی خواهانه، بدور از شفافیت، نمیتوانند صحت داشته باشند. قصد دارند از ملی گرائی! به اتکای ایدئولوژی اسلامی «کروبی-موسوی+ دوران طلائی امام» وارد گود شوند. ثابتی میگوید 312 نفر در درگیریهای خیابانی کشته و در زندانها اعدام شدند و تمامی دستورات را بطور مستقیم و یا توسط هویدا از شاه میگرفته. او گفت«کشته شدن تختی، علی شریعتی و صمد بهرنگ، بر حسب تصادف بوده، آنها شنا بلد نبودند و غرق شدند!». «شاه پس مانده ها» باید بدانند که اگر در محله ای قتلی صورت گیرد پس از دستگیری قاتل، گذراندن محاکمه، مجازات و سپس آزادیش، هر گاه در محله، قتلِ دیگری رخ دهد، قاضی بسراغ اولین قاتل میرود. در جامعه ای که 312 قتل سیاسی صورت گرفته، محال است که وجدان (قاضی) ایرانیها در قتل شریعتی ها، بدنبال شاه نروند. این، احساس تاریخ است. بدینطریق است که پیامهای دموکراسی خواهانه آنها دروغ بوده زیرا که ضلعِ مشترکِ شاه، ولایت فقیه میباشد و ضلعِ مشترکِ ولایت فقیه، شاه بوده است. بدلیل اینکه شاه و ولی فقیه دستورات مستقیم «قتل» را صادر کرده اند. وانتِ شعبان بی مخ در جمع آوری جدید، اثربخش نخواهد بود. گِل آلود کردن آب را در صدای آمریکا و فستیوالهائی همچون اسکار انجام میدهند. شجریان، گوگوش و پرویز ثابتی نیز با هواپیما جابجا شده، نقش اصلی را با «میکروفون» بازی میکنند.

قسمت دوم

بعد از انتخابات گذشته که با قیامهای پر شکوه مردمی همراه بود، نزدیک شدنِ دو طیفِ شیخ و شاه هر چه بیشتر مشخص تر شده است با بخدمت گرفتن بعضی از هنرمندان. آنها میخواهند اینبار ملی بودن را تحت کنترل ایدئولوژی در ادغامی تاریخی به هم نزدیک کنند. با دست گذاشتن مطلق بر هر دو عنصر. مطمئنا ایدئولوژی آخوندی، توانِ ملی شدن را ندارد و مردم نیز، توانِ ایدئولوژی شدن را ندارند. اگر روشنفکران بیدار نشوند، قتلگاه آینده، حاصل جمع «شاه و شیخِ» حکومتی خواهد بود.

شجریان طبق مصاحبه ای آمیخته به گریه(صحنه سازی) گلایه میکرد که در طول 32 سال حتی یک روزِ شاد نداشته. اما چرا همزمان با کروبی و موسوی، «فیل»ش هوای هندوستان کرد؟ خیلی از هنرمندان مانند تمامی ملت، هیچگاه روز خوبی را سپری نکرده اند اما در مقطعِ مشخصِ انتخابات نیز سکوت برگزیدند، زیرا حیله گری ولایت را میشناختند.

جعفر پناهی بدتر از این یکی و آن یکی و دیگری. با وجودِ حضور بسیاری از هنرمندان در تبعید، چرا شجریان در خارج، بایستی گوگوش را میدید؟ حتی اگر برای شجریان، دیدن هنرمندان در تبعید ریسک میداشت، هیچکس را نمیبایستی میدید. چرا حتما و مستقیما با گوگوش؟ که با اکبر گنجی در رابطه است و او نیز با خاتمی و این شیاد بزرگ نیز با خامنه ای؟ شجریان به چه کسی و چرا چنین پیغامی را میدهد؟ بمردم؟ پیامهای مخفیانه معمولا، بشکل دیگری داده میشوند. شهاب حسینی که در فیلم جدائی نادر از سیمین، نقش لومپن را ایفا کرد، دقیقا همزمان با جایزه اسکار در مقابل خامنه ای حاضر میشود و بعد از ستایش و تمجید از ولایت فقیه، از مردم میخواهد که در انتخابات شرکت کنند. طبق گفته وودی آلن، تمامی فیلمهای شرکت کنندۀ فستیوال برای دریافتِ اسکار «چرند» بودند. پس چرا به این فیلم«وحشی- وحشیِ» که فاقدِ حداقلهای هنر سینماست و تماما برعلیه زن در جهت منافع ولایت فقیه میباشد، بایستی اسکار تعلق بگیرد؟ آیا بخاطر کمک به انتخاباتِ مجلسِ رژیم؟

باید بطور جد به تمامی فستوالهای هنری، اعم از موسیقی، سینمائی و نقاشی، یادآوری شود که اگر از تمامی خلاقیتشان استفاده کنند، محال است بتوانند به اندازه یک «فتوگرام» بر خلاف منافع ملی «رای» دهند. مردم به چنان توانائی دست یافته اند که یک «نُت» یا یک «فتوگرام» را در نمایشی چند ساعته تشخیص دهند و بیابند. بنابرین فستیوالها،«آبروی» نداشته خودشان را، خرجِ لاشۀ فاسد شدۀ ولایت فقیه نکنند. که بیهوده است. همچنانکه اگر تمامی قدرتهای جهان متحد شوند، نمیتوانند به «نوبلِ» شیرین عبادی، «اصالت» ببخشند.

برای دوباره ظاهر نشدن شعبان بی مخ های جدید و کامپیوتری، مبارزه فقط برای منافع ملی است که جهتی خاص و مشخص دارد و مردم در چنین مقطعی آرزویش را دارند. بنابرین گریه های خامنه ای، شجریان و دیگران بی دلیل است. جهتِ منافع ملی کدام است؟ یکی از یاران جزنی که با وی در زندان بوده در مصاحبۀ تلویزیونی، چنین نقل میکند« 11 اسفند سال 53 وقتی حزب رستاخیز بوجود آمد و حتی از قبلش احساس میشد که شاه میخواهد شدت عمل بیشتری با مخالفان را آغاز کند. فردای آنروز ما را برای جابجائی به زندانی دیگر، به اطاقی بردند و بیژن جزنی را دیدم. بدلیل اینکه نظریه پرداز مهمی بود، از او پرسیدم حالا چکار باید کرد؟ او جواب داد: مواضع عوض نشده، فقط بمحض امکان فعالیت سیاسیِ آزاد، فورا سلاحها را، زمین میگذاریم». بنا بر نظریۀ «آزادی»، بعنوان رکن اصلی مبارزه برای منافع ملی، و بخصوص بعد از انتخابات پیشین ریاست جمهوریِ ولایت فقیه، تنها یک امید و یک راه شفافِ«عملی» باقیمانده است: همکاری با مقاومتِ سازمانیافته که بیش از 32 سال از سخترین و خطرناکترین پیچ های«فصلی و تاریخیِ»،«ایران، منطقه، جهان» با شفافیت و استواری در جهت «آزادی» عبور کرده است. چنین«استقامت- مقاومتی»، دائما در حال حرکت بوده و امروز شتاب و سرعت زیادی بخود گرفته است. باید با تمام قوا به آن چسبید. نباید و نمیتوان از آن فاصله داشت. زیرا که استقامت و مقاومت زیباترین بخشهای تاریخِ ملتها بوده اند. در تاریخ ملتها، بجز مقاومت برای آزادی ، هیچ اثر جذاب و شگفت انگیز دیگری یافت نمیشود.

در فیلمِ «حرامزاده های بدون افتخار» از کوینتین تارانتینو سال 2009 ، هنرپیشه اطریشی آقای «کریستوف والز» که بطور اعجاب انگیزی نقشِ افسرِ ارتشِ هیتلر، به اسمِ هانس لاندا را ایفا کرده، به شکارچی یهودیها معروف است. با شروع فیلم در جستجوی یهودیهای فرانسه، وارد منزلی میشود و در حین صحبتهایش، جمله ای بسیار تکاندهنده را بزبان میاورد. او ظرف چند دقیقه، صحبتی روانشناسانه وعمیقی را انجام میدهد که نفسِ هر انسان شرافتمندی را بطور مطلق در سینه حبس میکند. او به صاحبخانه چنین میگوید:« انسان کافیست که شرفش را از دست بدهد تا از عهدۀ هر کاری برآید و من خوشبختانه آنرا بطور کامل از دست داده ام و اصلا هم پشیمان و آزرده خاطر نیستم». و شعبان بی مخ ها نیز، چنین هستند.

جمشید آشوغ 12.03.2012

دوشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۲

فرهنگ ایران





قسمت اول

فردوسی

فردوسی میگوید: عجم زنده کردم بدین پارسی. اما روشنفکر میخواند: عجب زنده کردم بدین پارسی. جملۀ فردوسی حاوی بزرگترین و سرنوشت سازترین تفکرش برای ایران میباشد. شاعر مبارز، صراحتا مشخص میکند و میگوید که« من زبان را نجات داده ام. ایرانیان آیا میتوانید فرهنگتان را نجات دهید؟». او میداند که زبان، اساس و بنیاد فرهنگ است، وقت کمی دارد تا پس از زبان، فرهنگ را نیز نجات دهد. ولی قهرمانانی میسازد تا بر دوش آنها فرهنگ را نجات داد. زبان را در کمتر از سی سال پایه ریزی کرد و حتما انتظار میداشت تا ایرانیان فرهنگ را در سی سال بعد از او بسازند. زیرا با وجود زبان، ساختن فرهنگ، باید بسیار ساده تر میشد و یا اینکه حداکثر به صد سال بطول میکشید. افسوس که تا به امروز هیچ نشانی از آن نیست. از آنروز دیواری نامرئی، «تفکر» روشنفکر را احاطه کرده است. این دیوار، قدرتِ تپشِ قلب مردم را گرفته است. دیوار، مانند ریل راه آهن میماند که باعث جابجائی وتغییرِ مسیرِ قطار در حین حرکت شده، بدون اینکه مسافران متوجه شوند. به یمن روشنفکران خفته، از فردوسی به امروز، جامعه بر روی چنین مسیری در تلاطم و حرکت است. چنین دیواری در معنای کلمات حضور دارند و به جامعه تزریق میشوند بدون اینکه مردم متوجه شوند. «اصالت» و «شخصیت» کلماتی هستند که در فرهنگِ لغت دو معنی کاملا متفاوت دارند اما در کاربرد اجتماعی همچون کلماتی شبیه بهم استفاده و یا حتی برعکس بکار میبرند. استفاده خیلی از کلمات در ادبیات برای مردم معنی یکسان دارند، در حالیکه برای روشنفکر باید هر کلمه ای معنای مشخص خودش را حفظ کند. متاسفانه برای روشنفکر چنین نیست. بعد از تفکیکِ کاملِ دو واژه ذکر شده میتوان درک کرد که چگونه روشنفکر بیشتر مجنون از شخصیت ها است تا مدیون اصالت ها. اصالت، بخشی است همانند اصول، هیچگاه در دوران تاریخ تغییر نمی یابد، و نمیتوان آنها را تغییر داد. تغییر پذیر نیستند. برای درک اصالت، احتیاجی نیست که آنرا از نزدیک مشاهده کرد و یا هم دوران بود. اما برای شخصیت ها حتما باید آنها را رویت کرد و دید، با گذشت زمان و دوران، دیگر قابل رویت نیستند. از حسین(امام مسلمان) موضوعی که حائز اهمیت است، «اصالت»ش میباشد که در دوران تاریخ هیچ تغییری را نمی پذیرد. برای درک حسین باید از خسرو گلسرخی و علی شریعتی یاد کرد. گلسرخی از اصالت حسین یاد میکرد اما شریعتی از شخصیتش حرف میزد در حالیکه هیچگاه او را ندیده بود و بهمین خاطر علاقه و اشتیاق زیادی به عزا، سینه زنی داشت و با «دردمند» کردن جامعه، چنین رسومی را ترویج میکرد. حتی برگزاری مراسم عاشورا و تاسوعا را با شکوه تلقی میکرد. آیا میشود کلمه «شکوه» را برای فقر فرهنگی استفاده کرد؟ افرادی که به شخصیت حسین و نه اصالتش وابسته هستند گریه و تحقیرِ مردم را رسم خود کرده ولی گلسرخی که به اصالت حسین عشق میورزید تن به چنین فقری نداد.

گلسرخی میداند برای تمجید و گریه از «شخصیت» فردی باید با او زندگی کرد و یا لااقل هم دوران بود اما برای درک اصالت، چنین نیست. دیواری نامرئی ساخته شده از شخصیت حسین قرنها در جریان است بدون اینکه هم دوره ای داشته باشد.

شاملو در مصاحبه ای به امضای آقای مسلم منصوری، تحت عنوان « نگاه احمد شاملو در باره شعبده بازیهای رژیم و نمایش دوم خرداد»، به فردوسی ایراد میگیرد که برای «زن» ارزش قائل نبوده. بقول شاملو، فردوسی به «زن پارسا» توهین کرده است. شاملو فاقد از «درک» زبان فارسی بود. اما ادیبی شایسته، انشاء را بیست میگرفت و دیکته را بیست و دو، با تیزی و زرنگی خاص خودش سعی کرد معنای «زن پارسا» با «زن» بطورعام را جابجا کند. او «اصالت» فردوسی را نادیده میگیرد و از «شخصیت» فردوسی انتقاد میکند تا برای خودش شخصیتی کاذب اما بدون «اصالت» بدست آورد. در مصاحبه، به سئوالی(سئوال را بدلیل طولانی بودن نمینویسم زیرا که جواب شاملو مهم است) چنین جواب میدهد:« در باره فردوسی من گفتم ارزش های مثبتش را تبلیغ کنیم و در بارۀ ضد ارزش هایش به توده مردم هشدار بدهیم. مگر بد آموزی توی شاهنامه کم است؟» و با بیتی چنین ادامه میدهد« زنان راستائی سگان راستای- که یک سگ به از صد زن پارسای». شاملو سپس میافزاید« شما هر چه دلتان میخواهد بگوئید، من می گویم واقعا اینها شرم آور است و باید از ذهن جامعه پاک شود». بنابرین شاملو به پاکسازی در ذهن، اعتقاد داشته است. در ایران هیچکس مخالف تفتیش عقاید و سانسور نیست. ولی همه میخواهند خودشان آنرا به اجرا گذارند. این افراد، مخالف تفتیش عقاید هستند وقتیکه از سوی دیگران اعمال شود و فکر میکنند که سانسور خوب و بد دارد: مال من خوب است، مال تو بد. این شعر نویس، بزرگترین ضربه را به ادبیات فارسی و درک آن زد. از دست روشنفکران روغن داغ هم نمیچکد و بدنبال شعار«همه چیز برای من» هستند. او نفهمید که اگر فردوسی، تهمینه را ساخت، اساس شاهنامه و نجات زبان را بر دوش «زن» گذاشت. زیرا که تهمینه «رخش» را به رستم میدهد، از او مراقبت میکند و سهراب را بدنیا میاورد: مگر شاهنامه بجز رستم و رخش و سهراب است؟ زن پارسا برای فردوسی مانند فاطمه کماندوها و گشتهای زن بسیجی بوده اند. شاملو با تیز هوشی میخواهد نظر صریح و تیز فردوسی بر علیه زن پارسا (زنهای بسیجی) را عوض کند و بگوید که منظور فردوسی، «زن» بطور عام بوده است تا بتواند فردوسی را خراب کند و زن بسیجی را نجات دهد. اصلا به شاملو چه ربطی دارد که به سانسور و تفتیش عقاید بپردازد و «ضد ارزش ها» را به مردم توصیه کند، مگر در ارشاد یا دایره نهی از منکرات و.... مشغول به انجام وظیفه بود؟

این شعرنویس، در صفحه بعد به کسانیکه به او انتقاد کرده اند چنین پاسخ میدهد« یک عده سعی کرده اند با بی اعتبار کردن من، خودشان را مطرح کنند». این جملات را شاملوئی گفته که در یک جلسه سعی میکرد محمد پیامبر مسلمان، عیسی مسیح و فردوسی را جمع کند و به دریا بریزد. از او باید سئوال میشد که آیا شما هم که به چنین کاری بر علیه فردوسی و....دست زدید آیا برای مطرح کردن خودت بود؟ اصلا او رئوس کار خودش را میدانست؟ آیا میخواهد در بازی شرکت کند اما حریفی جلویش نباشد؟ او چنین ادامه میدهد« یک عده گریبان لحن سخنرانی را گرفتند، گفتند و نوشتند که بنده برای افاضات خودم، لحن هتاکِ بی چاک ودهن» بر گزیده ام. این آقایان ماشاء الله آنقدر کلاسیک و نسخه خطی تشریف دارند که باید گرفت دادشان دست صحاف باشی بازار بین الحرمین که عوض کت و شلوار و یا قبا و عبا تو یک جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجری صحافی شان کند. اینها حالیشان نیست که معنی را لحن است که تقویت میکند. اینها نمیدانند یا دانستنش برایشان صرف نمیکند که کلمه برای این آفریده میشود که مفهوم یا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شلیک کند، بخصوص در گفتار». شاملو دقیقا در چند خط قبلش، به فردوسی انتقاد کرده بود که بایستی بعضی از مواردش که جنبه آموزشی ندارد را به مردم هشدار داد. اما وقتی چنین هشداری را بخودش میدهند، دیگران را نفهم تلقی میکند. مثل اینکه با بیماری آلزایمر بدنیا آمده بود که نظرات خودش را بعد از یک خط فراموش میکرد. اما با تمامی این حرفها باید گفت هیچ اهمیتی ندارد که شاملو چنان بود و چنان میکرد زیرا که هر فردی آزاد است هر کاری را انجام دهد ولی موضوعی که قابل تامل است که چرا دیگران او را متفکر و روشنفکر میدانند. او که نهاد فقر فرهنگی بود. با تیز هوشی و زرنگی، جامعه را به دو قسمت تقسیم کرده:«زندانیها» و «زندانبانها». و از آنجائیکه میدانست جامعه روشنفکر، ضعیف و فقرزده است همیشه در همین خصوص مینوشت تا برای خودش ارج و قربی پیدا کند. اما در موقعی که همگی انتظار داشتند او حرفی بزند فقط در مورد خواجه حافظ شیرازی مشق نوشت. دیوار نامرئی چنین فقری حافظ شاه و آمدن ولایت شد.

قسمت دوم

در صحنه سازیهای روشنفکرِ «دیندار» دو نفر وجود دارد علی و حسین(دو نفرخارجی) و مقداری سر و پای بریده در گوشه ای از تابلو فکری. صحنه سازی روشنفکر «بی دین» همیشه چهار نفره است انگلس، مارکس، لنین و چه گوارا(هر چهار نفر خارجی). در ایران بی دین ها، بیشتر «امام حسینی» هستند تا دینداران.عده ای دیگر که نمیدانند دین دارند و یا ندارند همیشه با قبر کوروش صحنه را میسازند. مردم هم با تیز هوشی، ولی از همه جا رانده و مانده، نه از دست و پای بریده، نه از خارجی و نه از قبر، دل خوشی دارند. زیرا که در انتظار صحنه پردازی جدیدی هستند و کوتاه هم نمیایند. زیرا که از قبر و خارجی بیزار هستند. هر جامعه باید از جنس خودش تولید داشته باشد اما از اصالتِ آزادی و خلاقیت پیروی کند. از حمید اشرف و تابلو زندگی اثر جاودانه جزنی در هیچ جائی اثری دیده نشده است. آیا این فقر فرهنگی نیست؟ موضوعی بس اسفناک است. روشنفکر اگر واقعا بدنبال راه حلی است باید یاد بگیرد که بفهمد و خودش را از غشاء نفهمی که او را احاطه کرده است آزاد کند. کوروش کبیر، حسین، مارکس و..... نیامده بودند مسائل تمامی بشریت را برای تمامی دوران حل کنند آنها آمدند تا برای دوران خودشان نقشی نو در اندازند و اگر قرار بود برای تمامی دوران بشریت کاری کنند تا بحال انجام داده بودند. انتظار و سینه زنی بیخود است. مشخص نیست سر وکله این همه خارجی ازقبیل حسین، مارکس، چه گوارا چگونه وارد جامعه شد؟ مگر ایران قهرمان ملی ندارد؟ اگر قهرمانان ملی در محدودۀ ایدئولوژی زندانی شوند و نتوان آنها را «ملی» کرد، احساس جامعه، تعادل خود را از دست میدهد.مگر میشود جامعه را بسوی حسین و چه گوارا کشاند؟ ایدئولوژی را باید «خرج» کارهای درون سازمانی کرد و بمحض اینکه مسائل عمومی شوند باید «ضلع» ملی آنرا قوی کرد. چه دیواری؟

استوار بر خواسته ها و آرزوهای مردم در« واحد زمان مشخص» باید نقشی نو در انداخت. گسترش و ترویج ایدئولوژی در این واحد زمان، سدی برای رشد و ترقی مردم است. جامعه پتانسیل پرواز را دارد اما روشنفکر آنرا میگیرد.

روشنفکر، هیچ علاقه ای به حلِ بحران فکری خویش که چند قرن آنها را احاطه کرده است ندارد. آنها تمایلی به بیرون رفتن ندارند زیرا که بیرون از چنین بحرانی، برایشان «وحشت » میافریند. آنها فقط مینویسند و احساس میکنند که نوشتن دلیلی است بر تفکر. حاصل جمع تمامی نوشته های علی شریعتی، شاملو و..... به اندازۀ کلمه«گرز» در شاهنامه ارزش فلسفی و ادبی ندارند. نوشتن، مهم نیست و تا وقتیکه زاویه دید بدین شکل بماند فقط بُعدهای فکری همچون شریعتی و شاملو رشد میکنند. بدون خاصیت. روشنفکر ایرانی زور میزند بجای اینکه فکر کند و همین امر باعث شده جامعه را در یک سکون و منگنه مطلق و تاریک نگه بدارند. این عده پس از 32 سال خارجه نشینی با کتابهای شریعتی، ترانه های گوگوش، شجریان و داریوش پیش میروند و هر روز خواص زشت ولایت فقیه را به یک شکل و با تکرار مکررات برای مردمی که مستقیما تحت ستم ولایت هستند توضیح میدهند. مثل اینکه مردم ولایت را نمیشناسند و در انتظار مقالات آقایان نشسته اند. ملتی که هر روز به دیکتاتور مطلق بکس میزند، از روشنفکرانش انتظار دارد که بخاطر حضورشان در دنیای آزاد «نقشی نو» در اندازند.

دریانوردها معتقد هستند که امواج دریا، آدمهائی را غرق میکند که«فکرمیکنند» شنا بلد هستند و فروتن نیستند. امواج پر تلاطم تاریخ نیز چنین است و روشنفکر را که اصلا شنا بلد نیست و در ضمن بهیچوجه فروتن هم تشریف ندارد را سالها غرق کرده است و خودشان خبر ندارند.


درک اشتباه کلمات، تاثیری جانکاه داشته است. آخرین شاه ایران دیکتاتور نبود اما همه او را دیکتاتور لقب میدهند. آخرین شاه ایران آدمکش و قاتل بود. فرقی اساسی بین آنها وجود دارد. تاریخ نشان داده است که دیکتاتورها تا لحظۀ آخر میمانند و به افراد خودشان خیانت نمیکنند هیتلر و قذافی و.... اما آدمکش بر عکس عمل میکند، چند قتل انجام میدهد، سپس ناپدید میشود و از دوباره بر میگردد و از نو آدم میکشد. شاه چندین بار فرار کرد و بر گشت و در آخرین فرارش، صمیمانه ترین یارانش را در زندان انداخت و کلیدها را نیز با خودش برد. آلبرتو موراویا نویسنده، روزنامه نگار ونمایشنامه نویس فقید ایتالیائی در روز خاکسپاری پی یر پائولو پازولینی (کارگردان، نویسنده، شاعر ایتالیائی که در دوم نوامبر 1975 بطرز وحشتناکی با چماق کشته شد) گفت:« کدام دست بی وجدانی چنین کرد، آیا میدانید اگر جامعه ای خوش شانس باشد، در هر صد سال میتواند یک نفر مانند پازولینی بدنیا عرضه کند؟». اگر معیارِ موراویا در مورد پازولینی صحیح باشد باید گفت که کشتن و فقدان حنیف نژادها، رضائیها، بیژن جزنی، حمید اشرف، ، گلسرخی ها و......که توسط رژیم شاه صورت گرفت، جامعه ایران را قرنها به عقب شلیک کرد. اگر حتی کتاب «مزخرف المسائل» خمینی را آزاد میگذاشت تا مردم به آن دسترسی میداشتند چنین بلائی بر سر مردم نمیامد. شاه دست ملت را بست و گرگهای گرسنه ای همچون خمینی را آزاد گذاشت. همچنانکه نخست وزیرش هویدا و سران ارتش را در زندان گذاشت و «کلت» ش را به خلخالی سپرد. رسم شاه چنین بود. او به عمد چنین میکرد. زیرا که «سیستم» شاه میدانست که «سیستم» ولایت فقیه روزی بدردش میخورد. مهم نبود که شاه برود و خمینی بیاید، مهم این بود که مخرج مشترک آندو، یعنی «سیستم» باقی بماند. سیستم هم فقط یک معنا دارد: دیکتاتور. شاه دقیقا میدانست که قدرت تکامل بسوی مردم را ندارد. ساختن یک آبشار با صفا، دو تا جاده آسفالت شده و چند کباب فروشی ترکی، هیچ ربطی به آزادیخواهی شاه ندارد.

قسمت سوم

روش و تصمیمات از سوی روشنفکر باید دو سو داشته باشد 1- برعلیه حکومت اسلامی 2- در جهت منافع ملی. هر مبارزه ای «حرفی» بر علیه ولایت فقیه دلیلی بر منافع ملی نیست. منافع ملی یک جهت خاص و مشخص دارد و مردم در چنین مقطعِ زمانی فقط همان را میخواهند.

اگر مبارزه شامل سه بخش باشد یعنی: نظامی، سیاسی و فرهنگی. بخش نظامی ربطی به کار جنگی ندارد، بخش سیاسی نیز حرف زدن در مورد سیاست در صدای آمریکا نیست همچنانکه ترجمه کتاب کار فرهنگی نیست. این سه کلمه معانی مشخص دارند و از بالا به پائین چنین است: بازوی نظامی، مبارزه را «تیز»، بازوی سیاسی آن را «مستحکم» و بازوی فرهنگی باعث «گستردش» مبارزه میشود. کمبود یک بخش، ضربه بر پیکر کل مبارزه است. توقف کار فرهنگی از گستردگی جلو گیری میکند.

تفکر از یک نقطه و یا زاویه، شروع و جوشان میشود و با گذشت زمان باید باز شده، وسعت پیدا کند و نه اینکه به نقطه ای کور تبدیل شود یعنی اگر رشدِ تفکر به مثلث تشبیه شود، وقتی حرکت از زاویه اش، آغاز میشود باید به پایه اش که پهن تر است رسید. نباید از پایه حرکت کرد و به زاویه تنگ رسید. کار فرهنگی به پهن شدن میرسد.

وقتیکه کلمه «ملی» پیشوند و پسوند کلمات میشود حتما بایستی به الزاماتش پاسخ داد. کلمۀ «ملی» نباید یدک کش ایدئولوژی شود زیرا که در اصالتش، توان حملِ ایدئولوژی را ندارد. اما با شخصیتِ کلمه «ملی» میتوان بازی کرد و آنرا به ایدئولوژی وصل کرد اما آینده ای ندارد. زیرا که رشد جوامع بر اصالت و اصول است و نه شخصیت. خیمه شب بازی نیست بلکه حرکتی است بر اساس احساس اجتماع. بهمین دلیل پهلوان تختی کمتر از یک هفته «مردمی» میشود و برای همیشه میماند. زیر که او اصالت است. اما ناصر حجازی «شخصیت »است و توان «ملی» شدن ندارد. دقیقا مانند شراب، هر شرابی که نمیتواند کهنه(اصالت) شود به انگور بستگی دارد و هر انگوری کهنه نمیشود مگر زمینی (اصالت) مساعد داشته باشد. اصالت، حس ملی است. ملت با صدای بلند فریاد میزند که چه میخواهد کافیست فقط گوش فرا داد. کشمکش های درون جامعه و از سوی مردم فقط بدلیل این است که روشنفکر گوش فرا نمیدهد. حکومت اسلامی با تمامی قدرت سعی کرد «چهار شنبه سوری » و دیگر مراسم ملی را از بین ببرد و از سوی دیگر با همان قدرت سعی کرد چادر، عزا و......را بر ایران حاکم کند اما نتوانست و این آرزو را بگور برد. حاصل بدست آمده از اختلاف ایندو حرکت رژیم را: اصالت و یا احساس ملی گویند.

بهتر است که آدم احمق بوده و فلسفه ای برای زندگی خود داشته باشد تا اینکه عاقل باشد و با فلسفه گذشتگان و یا دیگران عمر خود را تلف کند.

ترس مجاهدین

از آنجائیکه ترس «احساس» انسانیست، همگی را شامل میشود و هیچ فردی عاری از چنین احساسی نیست. «نوعِ» ترس نیز مانند نوعِ ارزشهاست و از انسان به انسان دیگر فرق دارد.

برای درک مطلب باید یک «واحد» فرضی برای ترس داشت. بلافرض واحد ترس در کودکان را،«تاریکی» در نظر گرفت که با گذشت زمان عوض میشود به اژدها، پول، جان و....تبدیل میشود. وقتی انسان در ایام کودکی بطور غریضی از جانش دفاع میکند، بخاطر ترس از مردن نیست زیرا هنوز نمیداند مرگ چیست اما میداند زندگی چیست و از آن دفاع میکند زیرا که اصالت است. این موضوع در دوران بلوغ عوض میشود و انسان بخاطر آزادی حاضر است زندگی را از دست بدهد. زیرا که «آزادی» اصالت میشود.

نمیتوان از تمامی مسائل حرف زد و از مجاهدین که روشنفکران، 32 سال از آنها طلبکار هستند حرفی بمیان نیاورد. روشنفکر کوتاه نمیاید و بیشتر از طلبهایش، طلبکار است. هر چند که مجاهدین همیشه خودشان را بدهکار تلقی میکنند که کم انجام داده اند و هر چه کرده اند بر اساس وظیفه اشان بوده. اما روشنفکران بدهکاریهای آنها را بیشتر میدانند. معمای روشنفکر تا به امروز لاینحل است.

مجاهدین نیز ترس در دل دارند. ترسی بزرگ. آنها تافته جدا بافته نیستند که «احساس ترس»، آنها را رها کند. آنقدری که در چشم تک تک مجاهدین ترس دیده میشود در هیچ کودک و نیروی دیگری وجود ندارد. آنها تمامی مواضعشان را بر اساس همین ترس انتخاب میکنند.

هیچ موضوعی اعم از فرد، سازمان، دولت و.. در «تاریخ» گم نمیشود. مجاهدین بر این موضوع واقف هستند و همچنین میدانند که تمامی پرونده های سیاسی سازمانها برای یکبار بسته شده است و برای بار دوم به شکلهای دیگری و با اشتباهات فاحش دیگری باز شده اند(کافیست به سخنرانان آنها توجه داشت که با چه فقر فرهنگی مواجه هستند) اما تنها پرونده ای که باز مانده پروندۀ سیاسی آنها میباشد. آنها میدانند که فعلا، منتقدان نمیتوانند در موردشان انتقادی را ارائه دهند و هر فردی چنین خطائی کند فقط بهانه گیر است و میسوزد. زیرا که بر حسب تکامل و قانونمندی تاریخی که مجاهدین نیز کاملا بر آن آگاهی دارند، چنین رسمی در انتقاد را، قانونمندی تکامل نمیپذیرد.

آنها میدانند که احساس تاریخ در انتظار نشسته است. برای مجاهدین «احساس تاریخ» شرط است و نه نظر یک منتقد بهانه گیر. آنها تعادل خودشان را با احساس تاریخ حک زده و اندازه میگیرند.

شاهان، ولایت فقیه و خیلی از احزاب و سازمانها، بدون ترس بودند زیرا درکی از احساس تاریخ نداشته اند، بهمین دلیل دقیقا در تضاد با مجاهدین بوده اند. فردوسی ترسی بزرگ داشت که به وحشت نزدیک میشد تا به «ترس». حمید اشرف کبیر ترسی بزرگ داشت بهمین دلیل در فلسفه «کلمات»، سوزن را در کاهدان پیدا میکرد.

این سازمان فقط از یک موضوع ترس دارد که موجب اطمینان و دلگرمی برای ملت و خاریست در چشم دشمنان ایرانزمین. آنها از «احساس تاریخ- قانون- ملت» ترس دارند. که مبادا از مسئولیت تاریخی خودشان نسبت به مردم کوتاهی کنند. بطور ساده تر آنها میخواهند «رو سفید» باقی بمانند. آنها نمیخواهند پیروز شوند اما با بی شرمی. آنها نمیخواهند رو سیاه شوند. چنین احساسی فقط و فقط حافظ منافع مردم برای آینده است. و میشود آسوده بود. میتوان به جرات گفت این سازمان در تیز کردن و استحکام مبارزه فقط در جهت منافع ملی حرکت کرده است. ولی شاید در بعضی از «عملکردها» اشتباه هم کرده باشد که بسیار منطقی و انسانیست بخصوص در دورانی که جغرافیای منطقه کلا تغییر کرد.

بنابرین طبق حرفهای آلبرتو موراویا، طولانی شدن عمر ولایت فقیه را باید در شاه جستجو کرد اگر حنیف نژادها، جزنی ها، حمید اشرف ها بودند ایران چنین نمیشد. زیرا که فقط یک نفر مانند مسعود رجوی توانست نور امید را در تاریکی پخش کند. او با 32 سال از «احساس تاریخ، قانون و ملت» توانست در سرزمینی تاریک و سیاه، تنها شمعی را، که سو سو میزد و امید را مژده میداد در کف دست بگیرد و چکیدن بیش از یکصد وبیست هزار قطره شمع را تحمل کند. اما شمع را رها نکرد تا روشنائی را امید دهد، که مبادا ملتی از پای در آید. تا مشعلی برای روشنائی آیندۀ فرهنگ این مرزو بوم فروزان بماند.

جمشید آشوغ 27.02.2012

.