۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

مقاوم برای مقاومت





قسمت اول
آقای مسعود رجوی رهبر مقاومت از ابتدا و پیش از همه میدانست که گناه بزرگی را مرتکب شده است. با به قدرت رسیدن ولایت فقیه، گناه خودش را بیشتر شناخت بنابرین هیچ احتیاجی نیست هر روز برایش کتابی پست کرد، شعر ونقاشی فرستاد، یا توماری خواهرانه در دفاع از یاران اشرفی اش امضا کرد. خمینی در 33 سال پیش و شاهنشاه از قبل، گناه آقای رجوی را در یک کلام ابلاغ کرده بودند: مقاومت.  احتیاج به تومار، شعر، نقاشی و کتاب نبود. خلقِ فلسفۀ مقاومت نیز ربطی به ایشان ندارد و با انسان متولد شد. اما «مسعود رجوی» کار دیگری را انجام داد.
هنر یعنی خلقِ احساس. نواختن، خواندن، مجسمه سازی و ....... هنر نیستند. خلق «احساس» بوسیله ابزاری را «هنر» گویند. چرا؟ بخاطر اینکه احساسِ نهفته شده  در طبیعتِ انسان قابل رویت نیست، بنابرین هنرمند باید «احساس» را به «شکل»ی مشخص تبدیل کند تا لمس شود. بدون هنر، «احساس» نیز نامعلوم و نامشخص باقی خواهد ماند. و عشق، محبت، مبارزه، مقاومت و..... در لایه های وجودی انسان برای همیشه پنهان میمانند. تمامی این ذرات بطور کاملا طبیعی «درون و با» انسان زاده میشوند اما هنرمند آنها را قابل لمس میکند. تنها موضوعی که ربطی به طبیعتِ انسان ندارد «ایدئولوژی» میباشد که همچون وصله ای ناهمگون، پیکرِ زیبای انسان را زشت و فرسوده می کند. چارلی چاپلین در اثر شگفت انگیزش «روشنائی روی شهر» در ابتداِ فیلم «محبت» خود و در پایان، «عشقِ» دختر گلفروش را برای بینندگان قابل لمس میکند. چاپلین در تمامی آثارش فقط «یک کار» کرد و نه بیشتر. او حتی زشتی را نیز نتوانست بیان کند بخاطر اینکه نمیدانست چیست، فقط «محبت-عشق» را برای همنوع خود قابل درک کرد. منتقدین خام اما با ماموریت مشخص از سوی ولایت فقیه تصور میکنند که آقای رجوی باید صد کار را همزمان و خیلی سریع آماده کند. بنابرین هر چه را کم میاورند از او طلب میکنند. مجاهدین و بخصوص رهبریتش فقط یک کار را باید انجام دهند:«مقاومت» و منسجم کردن نیروها برای مبارزه ای که در حس ملی نهفته شده است و مردم خواهانش هستند: مرگ بر اصل ولایت فقیه. و مشخصا بهمین دلیل است که فقط مجاهدین توانستند تنها ترانه هنری در این سه دهه: «مرگ بر اصل ولایت فقیه» را اجرا کنند. در صورتیکه چنین کاری را باید هنرمندانی که هر روز خیام، حافظ و.. را اجرا میکنند به اجرا در میاوردند. چه ذوقی در خیام وجود دارد؟ بس است. دست از این امامها باید شست. «نود و نه» کار باقیمانده را باید افرادی انجام دهند که از مسئولیتهایشان فرار کرده و همیشه طلبکارند. چرا مقاومت ملی از کسی طلبکار نیست؟ آزادی در آینده ایران نیز دقیقا در گرو همین «تک عمل یا مقاومت» مجاهدین است اما هیچ بستگی به مجاهدین ندارد. تثبیت آزادی در آینده ایران فقط در گرو «نود و نه» کاریست که طلبکاران از آن سر بازمیزنند.
   فرض گرفته میشود که مجاهدین و بخصوص آقای رجوی وجود نداشته باشند. بدون آنها باید به تاریخِ مقاومت و مبارزه انسان از اسپارتاکوس، عیسی مسیح، بیژن جزنی، مهدی رضائی ...... رجوع کرد و آنها را بطور بسیار سریع از ذهن عبور داد. طبق متون تاریخی این افراد در مسیری مشخص و مشابهِ مبارزاتی قدم گذاشته بودند که در اصلِ مبارزه اشان تفاوتی وجود ندارد. با مطالعه، میتوان مسیرِ مبارزاتی اشان را معلوم و مشخص کرد اما ملموس نمیشود. چنین مسیری فقط قابل مطالعه است و نه قابل لمس. آنها بعد از طی مسیری به «نقطه ای» رسیده اند. نقطه ای بسیار روشن برای خودشان و بسیار تاریک و کور برای دیگران. فقط حضورِ در «نقطه» باعثِ شناسائی آن میباشد. این نقطه، انتهای مسیر پیشین است اما «پایان» مسیرشان نبوده و نیست. در همین نقطه است که «انفجار»ی رخ میدهد. که فروزانترین نقطه در روانشناسیِ مبارزانِ سرسخت است. اسپارتاکوس، عیسی مسیح، بیژن جزنی، مهدی رضائی، حمید اشرف در همین نقطه انفجار قرار میگیرند تا مشعلی فروزان باشند. در این نقطه، آنها به انتهای مسیرِ پیشین میرسند که یا باید «پایان» مسیر را اعلام کنند و بر گردند و یا اینکه هر کس بر صلیب خویش بوسه نهد و پیش رود. عیسی مسیح در تمامی طولِ مسیرش تا رسیدن به آن نقطه، «عیسای مسیح» است. اما اگر بخواهد برای همیشه در تاریخ بعنوان عیسی مسیح باقی بماند در انتهای مسیرش نباید نقطۀ« پایان» گذارد و برگردد. باید راه و مسیرش را ادامه دهد تا عیسائی باشد که جهانیان میشناسند. حتی او، اگر در انتهای راهش، پایان مسیرش را «اعلام» میکرد و بخصوص اگر همرنگ با دشمن پیشین می شد مورد نفرت قرار میگرفت. بخاطر اینکه تاریخ با هیچکس شوخی ندارد و همانطور که فردی را اسطوره میسازد از همو میتواند خائن بسازد فقط بستگی به فرد دارد. تاریخ  فقط ابلاغ میکند. اسپارتاکوس، مسیح، جزنی، مهدی رضائی با ایده های بسیار متفاوت و متضاد در نقطه فروزان، مشترک بوده اند و همگی برای یکبار آن نقطه فروزان را «احساس» کرده اند. که حتی اگر برای یک شعار به صفوفِ دشمنِ پیشین بر میگشتند، «خائن» محسوب می شدند. اگر هزاران خروار نقاشی، کتاب، شعر و.... در توجیه اعمالشان مینوشتند باز هم «خائن» می بودند. اما مسعود رجوی توانسته است بیش از سه دهه در چنین نقطه ای فروزان «مشعل روشنائی» ملی را بدوش بکشد و به «عقب» بر نگردد. زیرا اوست که روشنائی را می بیند.
در بین افرادِ خائن، عده ای از همه بی شرمتنرند و در جهتِ منافعِ دشمن به «افشای رازهای زمان دوستی» می پردازند. مشخص است که در ساده ترین روابطِ انسان «کد دوستی» وجود دارد. این «کد» در هیچ جائی نوشته نشده اما «حضور» دارد و باید به آن احترام گذاشت. ولی عده ای بی شرم بعد از قطع روابط دوستی، «کد» ها را پایمال کرده و ریزترین مسائل را آشکار میسازند. این «کد» در تمامی مراتب زندگی وجود دارد و ربطی به «مبارز و مبارزه» ندارد.
قسمت دوم
 واقعیت و حقیقتی وجود دارد که رژیم شاهنشاهی و ولایت فقیه، وجدان و شرف کلمات را لوث کرده اند و به بازی گرفتند متاسفانه این موضوع به خارج از کشور در سایتهای اینترنتی و نشریات مجازی نیز سرایت کرده و بوفور یافت میشود. و تحتِ کلمات ملی، متحد، شورا، اتحاد و.... در سانسور و تفتیش عقاید گوی سبقت را از دیکتاتورها  ربوده اند. چرا چنین صورت میگیرد؟ بخاطر اینکه سطحِ تفکر در قشرِ روشنفکر، زیرِ خط ِفقرِ فرهنگی است. یک سوی این فقرِ فرهنگی را روشنفکران و هنرمندان نوکر صفت و سوی دیگرش را روشنفکران طلبکار اشغال کرده اند. مثال: احمد شاملو شاعری بود که در آزمایشگاه ها بوجود آمد و هیچ اثری از احساس در آثارش وجود ندارد اما روشنفکر تلقی میشود. آیا هنوز آشکار نگردیده است که تولدِ شاملو برای سد سازی در مقابلِ طراوتِ طبیعی نیما یوشیج در ادبیات ملی؟ سدی در مقابل «احساس» کلماتِ سهراب سپهری؟ و بخصوص سدی باشد در مقابلِ «مبارزه و مقاومت» فردوسی بزرگ؟ شاملو برای نائل شدن به چنین درجه ای بخوبی یاد گرفته بود که  شعرهائی برای زندانیان سیاسی و اعدامیها بنویسد تا بتواند در جامعه ای با فقرِ فرهنگیِ روشنفکر در راس قرار گیرد. و بدین سان «فرهنگ» ملتی را تغییر میدهند. کار هنری را باید «رها» کرد همچون نیما یوشیج و سهراب سپهری. آنها برای رشد به «رهائی» محتاج هستند. ارزش کار هنری در رهائیش است. اما اگر «شاملو» را رها کرد خواهد افتاد، از حال میرود. باید دائما در پوستش فوت کرد تا «ورم» کند. خوشبختانه جوانان و مردم ایران بر خلاف روشنفکرانشان، در مسیری جداگانه راه میروند و سختی بیشماری را متحمل میشوند  تا روشنفکران از خواب خرگوشی بیدار شوند. نشریات مجازی باید هر چه زودتر از درج استفراغهای تکراری پرهیز کنند و ترس را کنار گذارند. فقط با اعتقاد بر مقاومت ملی است که میتوان بر تمامی مشکلات، فائق شد. باید مسعود رجوی را پاس داشت نه برای کارهائی که باید در آینده انجام دهد بلکه برای امروز که «مقاومتی» را قابل لمس کرد تا دیده شود: تا همه بگویند:
  رخت های خانه ها را ببینید: رختِ تنِ مقاومت هستند. آن رودخانه را ببینید، سرزمینی را آبیاری میکند که سرزمین مقاومت است. چمنزار را ببین که گل هایش، مال مقاومت ملی است و درختانِ تنومندش که سر به آسمان سائیده اند: بیاید دست بزنید و لمس کنیدش: که این مقاومت است. نود و نه نفر دیگر وظیفه دارند دست از چاپلوسی، نوکر صفتی، تفتیش عقاید و نالیدن بردارند و نود و نه مسئولیت خویش را انجام دهند. آیندۀ آزاد، بستگی به آنها دارد.

مجاهدین و شورای ملی مقاومت جوان هستند و سنتی دیرینه ندارند که دیکتاتور شوند. در جامعه ایران برای دیکتاتور شدن به سنتِ هزار ساله احتیاج است همانند شاه، ولایت فقیه. و اگر چنین سنت های دیرینه نباشند باید از ارتش کمک خواست و در جامعه چنین زمینه ای وجود ندارد. جامعه روشنفکر احتیاج مبرم به انقلابی بزرگ در فرهنگِ نداشته اش  دارد. ترس نباید داشت. اگر مجاهدین خلق ایران با تمامی فداکاریهایشان  شایسته انتقاد باشند، باید از هزاران «راه و طریقی» استفاده کرد که هیچگونه زاویه و ضلع مشترک با خواسته های ولایت فقیه نداشته باشند. اما چرا نوعِ انتقادها بر علیه این سازمان، زوایا و اضلاعش دقیقا منطبق با خواسته های ولایت است؟ چنین روشی نتیجۀ بی ذوقی افرادیست که در سرشت شان «هم راه» و «همصدا» با ولی فقیه می باشند.
رژیم در حال انجام شعبده بازی انتخاباتش است و از هر سوی جهان مامورانش را  با شعر، سایت، تومار و کتاب بر علیه مقاومت گسیل کرده است. ولی فقیه میداند دعوایش با «مشائی-رفسنجانی» برای داغ کردن تنور انتخابات است زیرا هیچکس به اندازه این زوج برای تثبیت ولایت، قتل انجام نداده است چه در ایران و چه در انفجارهای خارج. ولایت میداند که پلیس بین الملل بدنبال رفسنجانی بوده، پس هیچگاه ریسک نخواهد کرد تا از صندوق رای بیرونش آورد. بخاطر اینکه رئیس جمهورش احتیاج به سفر در خارج را دارد تا آینده نداشته اش را باز کند. ماه آینده باید یک وظیفه و یک رهنمود را انجام داد:
 1- وظیفه هر ایرانیست که با غیبت در شعبده بازیهای «خامنه، رفسنجانی، احمدی نژاد، مشائی» نمایش آنها را بر هم زد. 2-  رهنمود: که در میتینگ شورای ملی مقاومت همراه خانم مریم رجوی در پاریس فعالانه حضور یافت.
قسمتی از نامه چریک فدائی خلق از زندان به مادرش که با کمی جابجائی آورده میشود.  نامه همچنین شامل حرفهائی است که به بازجوی ساواکی میزند.
 رو به مادرش:
اگر این جسم نحیف‌ام --- چو غربال شود زآتش رگبار مسلسل
هیچ مخور غم ---- نمیرم و نمیرند کسانی که ره خلق بگیرند
 پس از مرگ چه باک است؟---- این که سراپای وجودم
 همه لبریز از این ایده‌ی انسانی پاک است
 رو به ساواکی (و مزدوران رژیم خمینی در جهان):
  و ای مردک دژخیم --- تو و شاه (ولایت فقیه) بدانید
من آن‌ام که نه یک بار ---- ولو آن که دو صد بار
به هر مرگ فجعیی که بخواهید بمیرم --- و من این زندگی ددمنشی را نپذیرم
تو گوساله ز تفاله‌ی مدفوع همین خلق کنی تغذیه و باز کنی فخر؟
 «احمد خرم آبادی در زندان شاهنشاه آریامهر»
  امروز هم خیلی ها از تفاله .....................
ولی در پایان باید یاد آور شد که: گل وقتی مقاوم باشد در انبوهی از خار همیشه گل میماند. پس برای مقاومت باید مقاوم بود.

جمشید آشوغ    16.05.2013
نقاشی: اثری از رضا اولیا

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

هشت نیم





  






                
                            روی عکسها کلیک شود

  بر گرفته از کتاب« کشفِ اسرارِ فدریکو فلینی» بزبان ایتالیائی، نوشته جمشید آشوغ

فدریکو فلینی کارگردان فقید ایتالیائی(1920-1993) بعنوان هدیه گرانبها و تاریخی این فیلم را به زن هدیه میکند که تحت ستم، تحقیر و تجاوز «دین – اجتماع»  قرار گرفته است.
قسمت اول
 هنرپیشگان: ساندرا میلو(در نقش کارلا) - کلاودیا کاردیلانه( کلاودیا)- آنوک آیمه(لویزا).
مارچلو ماسترویانی در نقشِ گوئیدو که در زبان ایتالیائی معنای «راهنما» میدهد. فلینی دو استفاده از این نام میبرد: پیامبر و کارگردان که راهنما کننده انسان و هنرمندان میباشند. در جائیکه گوئیدو در نقشِ پیامبر افراط میکند، گوئیدو کارگردان(که فلینی است) از راه میرسد. مشاهده این فیلم ( سال 1963 ) به هر زبانی که در دسترس باشد توصیه میشود.
دهمین فیلم فلینی به سن 42 سالگی، رشدِ هنری فلسفه ای او را بنمایش میگذارد که بیشتر و پیشتر نمیتوان رفت. برای درک از فلسفه فلینی بطور عام و یا در این فیلم بطور خاص باید نام بسیار عجیب فیلم را مطالعه کرد. چرا هشتِ نیم؟  و چیست؟ عجیب ترین و خارق العاده ترین تیتر از خلاقیت انسان را بنمایش میگذارد که در جائی دیده نشده است. وقتیکه «هشت» فهمیده شود، زندگی هنری - فلسفی پر از معمای فلینی نیز براحتی درک میشود. او در خلق این شماره بسیار ظریف و لطیف بود. هیچ هنرمندی در هیچکدام از هنرها به چنین ظرافت و لطافتی دست نیافته است که با تک شماره ای بتواند فلسفه «زن» در زندگی بطورعام و دینی مشخص را بطور خاص بیان کند. بنابرین باید با دقت به «هشت» که روی پرده سینما در ابتدا فیلم ظاهر میشود توجه خاص داشت که مورد تائید کارگردان است و تمامی نظراتش را در بر میگیرد و نه «هشت» که روی پوستر فیلمها در کشورهای مختلف به چاپ رسیده است. پوسترها با تغییرِ شکل و رنگِ هشت، فلسفه و فهمِ فیلم را تغییر داده اند. هشت، شامل دو دایره بالائی و پائینی است، یکی را به دلخواه انتخاب کرده و بطور عمودی، سمت راست یا چپش را پوشانده تا فقط نیمی از آن دیده شود. از نیمرخش نوک و غددِ پستانِ که بشکل حروف عربی میباشند آشکار میشوند. با دیدن غدد بوسیله ذره بین، کلمه «الله» ظاهر میشود. سوراخِ وسطِ هشت، رحمِ زن همراه با جنین را نمایان میکند. هشتِ فلینی یکی از زیباترین آثار خلق شده در جهان هنر میباشد. کارگردان با این فیلم علاوه بر اینکه دینِ مشخصی را شرح میدهد پا به عرصه جدیدی از تفکر میشود که دائما از ماده (ماتریال) به تصور(ذهن-غیر ماتریال-روح) و از معلوم به مجهول سیر میکند. مسیرِ طولانیِ هنرِ فلینی که دائما بیننده را دچار مشکل میکند با این فیلم بطور آشکار بیان میشود. این روش از فیلم سازی بسیار مشکل بوده و شبیه به خلقِ سمفونی میماند. بهمین دلیل فلینی فیلمهایش را «خواب» یا «خاطره» دوران کودکی عنوان میکند تا هیچگاه به توصیف آنها نپردازد. از شرح دادن بیزار بود تا لذت هنرش از بین نرود تا درک فیلم برای بیننده آسان نشود. در ابتدا فیلم شماره «نود و نُه» اتوبوس که ترکیب دو «نُه» است باید توجه را جلب کند. «نود و نُه» تعداد اسامی الله میباشد اما شماره «نُه» در کابالا (عرفان یهود باستان) معنای رحمِ زن است(حتی ترس). مسافران اتوبوس بطور فشرده همچون کنسرو میمانند که حضور در فضائی بسیار تنگِ رحم میباشد و اینکه زیر فشارِ الله هستند. انسان از تاریکی به روشنائی در صفِ ترافیک اما سکوتِ مطلق در انتظار نوبت میماند که از رحمِ مادر خارج شود و به جهان پای نهد. گوئیدو در حالتِ جنینی قرار میگیرد و با فشار از فضای تنگِ رحم و با سر از پنجره ماشین بیرون میاید. سپس در آزادی مطلق( از رحم بیرون آمده) سمت آسمان پرواز میکند. فردی، بندِ نافش را میکشد تا بطور کامل خارج شود اما در لحظۀ خروج از رحم، مردی که روی کلاهش جمجمه ای حک شده و  «مرگ» را تداعی میکند شتابان سوار بر اسب سر میرسد. این صحنه دو معنی دارد اول اینکه انسان طور عام وقتیکه بدنیا میاید بلافاصله در محاصره مرگ می افتد اما بطور خاص این مرگ از سمت اسکله ای نفتی که در کنار دریا(ئی از نفت) قرار دارد سر میرسد و میگوئید: بیا پائین(یعنی از واژن مادر)  برای همیشه. گوئیدو از خواب بیدار میشود پزشکش او را معاینه میکند و روزنامه ای میخواند که تیترش چنین است: 5 فرزند، که باید تعداد فرزندان پیامبر باشد. نسخه پزشک یک هفته درمان با «آب مقدس» از چشمه ای در عبادتگاه است. سنگ سیاهی که شبیه جمجمه و از آسمان فرود آمده نیز نمایان میشود.  داستانِ فیلم برای ساختنِ اسکلت بندی «فضا پیما»ست که سنگ آسمانیست. اسکلت بندی ساختمانِ سه معنا دارد 1- در رابطه با آسمان است(فضا پیما) 2- نزدیک به کوهی میباشد بهمین دلیل بلند است 3- شبیه به اسکله های نفتی در سرزمینی نفتخیز. در اواسط فیلم وقتیکه درشب بسوی فضا پیما میروند در حالیکه گوئیدو سرش را پائین انداخته کلاهش برای چند ثانیه روی پرده سینما میاید که بشکل «مثلث – بیضی» میماند که سنگ سیاه آسمانی را بیاد میاورد. در ورود به محوطه فضا پیما چادرهائی سفید همچون خیمه بر پا کرده اند که بالای آنها لامپهائی قرار دارند که شبیه به شبهای عبادت میماند و بطور شفاف گوئیدو را پیامبر خطاب میکنند. کلاودیا در محلِ چشمه، زنی را تداعی میکند که در بیابان برای رفع تشنگی فرزندش چشمۀ آب مقدس را میابد. مردی مسن دیده میشود که معشوقه ای بسیار جوان به سن فرزندش دارد. برای اولین بار فلینی بازیگرانش را به قبرستان میبرد و گوئیدو در لباس پلیس که نظم و قانون را میاورد درهای مرگ را نیز به روی زندگی میگشاید. فلینی میخواهد بداند در «آن دنیا» چه میگذرد در موقع گذار از ماده (ماتریال) به تصور(ذهن-غیر ماتریال-روح)، چنین گذارهایی را تا  آخرین اثرش پیش میبرد بخصوص در فیلمهای آمارکورد(تلخی های خاطرات) و صدای ماه. گوئیدو در حالی که پدرش را برای ورود به قبر کمک میکند چند سئوال از او دارد اما پدرش نمیتواند جواب  بدهد. فلینی از اینکه دین میتواند ریزترین مسائل «آن دنیا» را پاسخ دهد متعجب است در حالیکه مردگان نمیتوانند. نویسنده ای از گوئیدو فرق بین کاتولیک و مارکسیسم را میپرسد اما فلینی همان لحظه جواب نمیدهد بدلیل اینکه در این فیلم، دینِ مورد نظرش، مسیحیت نبوده است. اما در فیلم بعدیش یعنی «جولیتاِ احساسِ روان انسان» به سئوال نویسنده پاسخ میدهد و «دین» را در کلیتش توضیح میدهد. جولیتا همسر واقعی فدریکو فلینی است و زن را در کلیتش که روح و روان زندگی انسان میباشد را تداعی میکند. عشوه و زیبائی زن را در حرکتِ بسیار سادهِ انگشتانِ دستِ کارلا مشخص میکند که بوسه ای در فضای خالی برای گوئیدو میفرستد که از خود-بیخود میشود. برای فلینی موضوع حائز اهمیت این است که چگونه عشوه زن باعث دستپاچگی مرد و سپس از دست دادن عقلش میگردد. احساس مغناطیسی یک بوسه کدام است؟ که در فضای خالی رها میشود و در فاصله چند متری به گوئیدو میرسد که به ضعف میفتد؟ این احساس مغناطیسی همان احساسی است که در فیلم شیرینیِ زندگی (یا زندگی شیرین) بین خانم آنیتا اکبرگ و مارچلو ماسترویانی در چشمه «تِ رِ وی» در صبحگاه رخ میدهد. در آثار فلینی اعم از کاریکاتور و فیلم، اندامِ زن بخصوص پستان و باسن بسیار بزرگ نشان داده میشوند که دلیلش را علاقمندی او به  برهنگی زن عنوان میکنند در حالیکه فقط ابهت و بزرگی زن را بیان میکنند. برای  نقشهای برهنه که بندرت صورت گرفته هیچ زنی از زیبائی استثنائی برخوردار نبوده است. اگر برهنه بودن مد نظرش بود حتما در صحنۀ هتل که بین گوئیدو و خانم کارلا بوجود آمد (که از زیبائی بخصوصی برخوردار بود) استفاده میکرد. دقیقا همچون صحنه چشمۀ «تِ رِ وی» که به مارچلو اجازه بوسیدنِ خانمِ اکبرگِ زیبا را نمیدهد اما آنقدر بهم نزدیک میشوند تا احساسِ مغناطیسی عشوه(احساس) زن پدیدار گردد.
قسمت دوم
به جرات میتوان گفت هیچکس به مقام زن در هنر به اندازه او ارزش نداد و ارج نگذاشت. انتخاب زنان درشت اندام برای بنمایش گذاشتن کوچک بودن مرد نیز بوده است. زنی همچون کارلا برای عشق همه چیز را می بخشد و حتی بیمار نیز میشود.  زن نمیتواند خیانت کند بخاطر اینکه تحمل تحقیر را ندارد اما مرد براحتی قبول میکند. روی پوستری شماره «چهل» مشاهده میشود و باید اشاره به سنِ باشد هر چند که گوئیدو چهل و سه سال دارد. در هتل وقتیکه تولید کننده فیلم از پله ها پائین میاید گوئیدو به سمت او میرود و همچون عبادت در مقابل او سجده میکند و کلماتی را شاید به عربی بیان کند. تولید کننده، ساعتی به گوئیدو هدیه میدهد که اهمیت وقت را در دین مورد نظر نشان میدهد. با گذشتِ دقایقِ فیلم به صراحت سئوال میشود چند عمل باید صورت گیرد؟ که جواب میاید فقط پنج عمل، که مطمئنا تعداد عبادت روزانه میباشد. گوئیدو چندین بار به عدد پنج اشاره میکند که اصول و پایه های عبادت هستند. کلاه سیاه گوئیدو دقیقا شبیه به عمامه مشکی است که مردان مذهبی در کشورهای خاورمیانه بر سر میگذارند. وقتیکه گوئیدو بر روی موی سرش آب میریزد شبیه به عملی است که قبل از عبادت روزانه باید صورت گیرد همچون وقتیکه به خوردن (مانند ناخن گرفتن) ناخن مشغول میشود که نوعی عبادت سالانه میباشد. خانمی که دوست گوئیدو است رو به او کرده و میگوید: آه خدای من! پیامبر صدایش را بلند کرده که همه را بترساند. سپس وارد صحنه های «چند همسری- چندزنی(ویدئو در پائین مقاله شماره 1)» میشود که از مشخصات برجسته گوئیدو برای تحقیرِ زن است. او با هدیه های فراوان وارد میشود زیرا که برای کوچکترین همسرش همیشه باید هدیه های کودکانه ببرد. وقتیکه  وارد حوض برای شستن خود میشود بطور مشخص دست راستش را بلند میکند تا  شانه اش بیرون بماند و پوشیده نشود مانند لباسهای دو تکه سفید(بالا تنه و پائین تنه) در عبادت. در این صحنه ها که تحقیر زن صورت میگیرد «هفت زن» او را در ملافه ای پیچیده و حمل میکنند و در موقع حمل به روی او پودر خوشبو کننده میریزند دقیقا همچون مرده ای که باید توسط هفت مرد حمل شود. زنی که هنوز جوان است ولی گوئیدو او را  پیر تلقی میکند، اعتراض کرده و پیامبر را به رسمیت نمیشناسد اما گوئیدو سه بار تاکید میکند و میگوید که قانونه، قانونه، قانونه. به شلاق زدن همسران میپردازد و در آخرین ضربه اش کلماتی ناشناس شبیه به عربی بزبان میاورد. زنِ فرانسوی در حینی که شلاق به موهایش اصابت میکند در حرکتی برق آسا خودش را در پارچه سفید میپیچاند. گوئیدو بعد از شلاق زدنها از پشتِ  مهماندار هواپیما عبور میکند به سمت چتری بزرگ(شبیه چترهای دریائی) میرود و دست زنی که درون چادر بسته شده است را میبوسد. گوئیدو که دست زن را میبوسد در نقش فلینی است که در مقابل بزرگی زن سر فرود میاورد، زنی که تحقیر شده است. همسرِ گوئیدو به شستنِ کفِ خانه همچون عبادت سالانه که در محل مقدس انجام میگیرد میپردازد. در اطرافش ملافه هائی آویزان است که نشانگر آویزان بودن پرده های بزرگ بر دیوارۀ خارجی ساختمانِ مقدس میباشد. فلینی در این صحنه های پر از رنج، ایدئولوژی کردنِ تحقیرِ زن را، توهین به بشریت تلقی میکند و آنرا به زیباترین نحو ممکن بنمایش میگذارد. بر روی ساختمان فضا پیما آدمهائی از روی پله هایش بالا و پائین میروند که نشاندهندۀ ششصد پله بر روی کوهیست که مردم باید در طی مراسم طی کنند. کارگردان، آروز و تصوری زشت را برای گوئیدو، که ایده های تجاوزگرانه اش کوچکترین روزنه ای برای رشدِ انسان باقی نمیگذارد، را در نظر دارد. بنابرین گوئیدو در حال غش کردن است و نمیتواند پروژه اش را پیش ببرد و همه جا مورد نفرین و تنفر است. میخواهد از مرگ فرار کند اما نمیتواند. مردم او را مورد تحقیر قرار میدهند، همچنانکه همسرانش او را تحقیر میکردند. در نتیجه به زیر میز میرود و سلاحی را که دوستش در جیبش گذاشته بود بیرون میاورد و خودکشی میکند.  لحظه ای فرا رسید که باید هر چه زودتر ساختمان، تخریب شود تا پروژۀ زشتِ گوئیدوعملی نشود بهمین دلیل گوئیدو در نقش فلینی میگوید: از هیچ به هیچ میرویم. مثالی است که میگوید: وقتیکه درخت میوه های خوب نمیدهد باید قطع شود بدلیل اینکه درختِ خوب نمیتواند میوه های بدهد. در نتیجه تمامی ساختمان تخریب میشود و زندگی جدیدی آغاز میشود. تمامی هنرمندان (مردم) که تا آن لحظه خسته و عصبی بودند در لباسهاس سفید آرام بخش و سبکبال از راه میرسند تا گوئیدو که فلینی است را در آغوش گیرند. گوئیدو(فلینی) میگوید: آه این چه برق روشنائی از شادیست که مرا در بر میگیرد و بمن قدرت زندگی میدهد؟ در اینجا تصور آخرت را دارد و به دنیای دیگر وارد میشود و میگوید: «چقدر آزاد شدم بعد از پیامبری که آمده بود همه چیز را مرتب و همه چیز را تمیز کند. الان همه چیز خوب است و سمت و سوئی دارند، واقعیت است. چقدر دوست دارم این احساس را تعریف کنم اما نمیدانم چه بگویم. زندگی جشنی است و باید آنرا با یکدیگر در صمیمیت بگذرانیم». در لحظات آخر فیلم، موزیکی هیجان انگیز که خاطرات سیرک را به یاد میندازد شنیده میشود، زندگی همچون بهشت میشود و یا اینکه همگی در بهشت هستند زیرا که پدر و مادر گوئیدو نیز از راه میرسند و همه بر روی سکوئی دایره شکل بر خلاف جهتِ ساعت، همچون حرکت عابدین، به رقص میایند( ویدئو در پائین مقاله شماره 2). در طول روز جشن ادامه دارد و در شب، تمام صحنه به سیرک تعلق میگیرد و ارکستر خارج میشود. آخرین صحنه به پسری کوچک میرسد که با سیاهی شب در حلقه ای از نور قدم میزند. این نور همان نوریست که در بیست وسومین فیلم فلینی «مصاحبه» بعنوان نور امید تعریف میشود. برای فلینی، نژاد مرد هیچ امید و فضائی برای رشد ندارد بچه بدنیا میاید و بچه از دنیا میرود. اما دختر، درک میکند که فضای زیادی برای رشد دارد و به «زن بودن» میرسد. بعد از اتمام فیلمبرداری، فلینی تصمیم میگیرد که صحنه های آخر فیلم یعنی چرخیدن بر خلافِ جهتِ ساعت را تغییر دهد. او این صحنه ها را در واگنِ رستورانِ قطاری فیلمبرداری میکند اما بعد از مونتاژ آن را حذف میکند و از همان صحنه های پیشین استفاده میکند. او به دو دلیل اینکار را میکند اول بخاطر اینکه شک ایجاد کند که نمیدانسته چکار میکند و دوم بخاطر اینکه هیچگاه فراموش نشود. او از استثنائی بودنِ خلاقیتِ خودش با خبر بوده و با چنین کارهائی به ابدی شدن خودش کمک کرد. فلینی نمیتوانست و نمیخواست فیلم را در قطار تمام کند زیرا که مسیرِ قطار در یک جهت است و به انتها میرسد اما او اعتقاد به چرخش در زندگی داشت و بهمین دلیل پایانش بر روی سکوئی مدور صورت میگیرد و هم اینکه اشاره ای داشته باشد به اصلی ترین حرکت عابدین در زیارتگاه که «چرخش» است. او خودش را بزرگترین دروغگو خطاب میکرد و مستندی با عنوان « من بزرگترین دروغگو هستم» را در  سالهای آخر زندگیش برای تلویزویونی فرانسوی میسازد. بخاطر اینکه شرح فیلمهایش از زبان خودش دقیقا در تضاد با معنی فیلم بوده است. نمیخواست فیلمش را تعریف کند تا همیشه بشکل اسرار ماندگار باشد.
 باید یادآورشد سایه های روی دیوار در دوران کودکی معرفی کنندۀ وجدان، احساس و آروزهای انسان میباشند که بسیار بزرگ و غیرقابل لمس هستند و به چنگ نمی آیند. احساس درکودکی بسیار بزرگ است اما تهی است بهمین دلیل بی رحمانه توسط دین به تسخیر در میایند. فدریکو فلینی دین و یا پیامبری را مورد اهانت قرار نمی دهد ولی نظراتش را با ظرافت و بطورعمیق بیان میکند تا آزاری به اعتقاد افراد وارد نشود. هشت نیم سه معنا دارد: اول: که پیامبری هشت زن و نیم داشته است. «نیم» یعنی یکی از زنهایش تقریبا بین هشت تا نه سال داشته است بنابرین بدلیل کم بودن سنش «نیم» محسوب میشود. اما معنای دوم برای فلینی از اهمیت بیشتری برخوردار است زیرا که مستقیما به مقام زن توجه دارد. اومعتقد است که هشت یا جشن جهانی هشت مارس برای زن بسیار کم است. بنابرین در جامعه ای که نمیتوانند زن را درک کنند او «نیم» دیگری را می افزاید تا ارزش زن را در قله ای بالاتر قرار دهد. سوم: یاد آور میشود که هشت یا زن، در بعضی از تفکرات، نصف محسوب میشود. باید تاکید کرد که نام فیلم «هشت ونیم» نیست بلکه «هشت نیم» میباشد.

                                          

                                               1- صحنه چند زنی



                                                   
                                             2- صحنه آخر

جمشید آشوغ
 07.03.2013

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

لبهای کبود





 لبهای کبود خامنه ای بر کسی پوشیده نیست و هر فردی بنا بر سلیقه، آنرا به موضوعی ربط میدهد. نصیحت های او در دیدار با مردم آذربایجان به روسای دو قوه (نا) اجرایی و (بی) قانونگذاری، خبر از انفجار مهیبی را در بیتش میدهد. حینِ نصیحت ها(تشرها) علائمی بطور آشکار که ریشه در احساسِ او داشته بر صورتش نمایان شد که نتوانست بر آنها سرپوش گذارد. پنهان کردن چنین علائمی نشات گرفته از احساس، با «تفکر» امکان پذیر نیست. بیانِ احساس در «لحظه» و «فوری» رخ میدهد، اما بیانِ «تفکر» به زمان احتیاج دارد و نمیتواند «فوری» صورت بگیرد. مطمئنا تیمی که متنِ گفتارش را  آماده کرده، وخامتِ اوضاع  را نیز به او شرح داده تا در حین سخنرانی آبروی نظام را بر باد ندهد. اما مگر میشود؟ آیا مگر «تفکر» میتواند جلوی «احساس» را بگیرد؟ و بر احساس که سر چشمه درونی فرد میباشد غلبه کند؟ نه، امکانپذیر نیست. علائمِ مصیبتِ رژیم بسیار قوی و شکننده هستند، بهمین دلیل حین سخنرانی در چهره او آشکار شد. حتی اگر متنِ حرفهایش را هزاران بار در گوشش خوانده باشند. رشدِ احساسِ مقاومتِ ملی بحدیست که فقط در یک نقطه و در یک لحظه بر «تفکرِ متن» غلبه کرد و همچون تیری از احساسِ خامنه ای بطور آشکار بیرون جهید و در یک «کلمه» بر قلب رژیم می نشیند. کبودی لبها و ترشحِ بزاق  از عواملِ مصیبتی هستند که دامان رژیم را گرفته اند. این علائم نتیجه رشدِ احساسِ «ترس» است که با «وحشت» ختم می شود. اما آیا واقعا خامنه ای از  گماشته ها ترسیده است؟ مگر از نوکر و چاپلوس باید ترسید؟ متاسفانه سرزمین ایران از همیشه محلِ رشدِ مسئولین و روشنفکرانِ! نوکرصفت بوده است که در هیچ شرایطی نتوانسته اند خطوط فکری را به اندازه یک میلیمتر در جهتِ منافعِ ملی به «جلو» حرکت دهند. کسانیکه تا به امروز در خدمت به شاه و یا ولی فقیه نوشته اند، چاپلوس و نوکرصفت نیستند  بلکه آنها را با کلمه خائن، مشخص میکنند و خائنند. روشنفکران هستند که گریبان مردم را گرفته اند و نه سازمانِ مشخصِ سیاسی. هیچ سازمان سیاسی به تنهائی نمیتواند کاری کند اما یک روشنفکر «به تنهائی» خیلی کارها را میتواند انجام دهد. سازمان سیاسی، دستهائی بسته دارد بخاطر اینکه سازمان است و ناچار میباشد. نمیتواند و نباید از روشِ موردِ اعتقادش دست بکشد، با بالا رفتنِ انسجامِ تشکیلاتی، دست ها نیز بسته تر میشوند. وظیفه روشنفکر، باز کردن جادۀ فکریست تا سازمانها بتوانند در آسایش به مسیری متفاوت قدم گذارند. که ایران فاقد چنین روشنفکرانیست. آنها قادر نیستند و توانائی ندارند، زیرا که «تفکر»شان در زیرِ خط فقرِ فرهنگی پیش میرود: یا دشمنی، یا تملق. وقتیکه روشنفکر بتواند تفکری را در جامعه نهادینه سازد مطمئنا سازمانها نیز از وی پیروی خواهند کرد. تا وقتیکه چنین فقدانی وجود داشته باشد محال است در سازمانها تغییر ایجاد شود. تا هنگامیکه روشنفکران به رفتار و یا موضوعی اعتقاد نداشته باشند اما بنا به دلایلی و یا بهانه ای آنها را انجام میندهد تحت سلطه سازمانها قرار میگیرند. چنین روشی، بجز تباهی هیچ محصولی ببار نخواهد آورد. دقیقا مانند ولایت فقیه که به «بهانه» اسلام و یا اینکه شاه به «بهانه» سلطنت، کشتن انسان را وظیفه و اساس خودشان میدانستند. نتیجتا بهانه برای سانسور، بهانه برای تفتیش عقاید، بهانه برای لباس و غیره.... همیشه وجود خواهد داشت. روشنفکر قبل از اینکه از خدا و یا دین صدمه ببیند، از «بهانه» های خودش در توجیه اعمالش ضربه می خورد. موضوعی که در این قشر بچشم میخورد کمبود فلسفه و ریز بینی است. جامعۀ بدون فلسفه جامعه ایست بدون تفکر، که روشنفکر! و هنرمندانی! ضعیف و بی اراده ببار میاورد. افرادی که لقب روشنفکر دارند همگی بدون «ارادۀ تفکر» هستند اما «فکر» میکنند. «فکر» کردن از مشخصات تمامی انسانهاست ولی «تفکر» نه. فقط عده ای خاص تفکر دارند.  صادق هدایت یا احمد کسروی در ایران، روشنفکر! تلقی میشوند اما نوک تیز حرفهایشان بسوی ملت بود، از قبیل: «ملت نفهم، ملت نماز خوان، ملتی با آفتابه، ملتی که فرهنگش را نمیشناسد و.....». تا چه وقت این ملت  باید از سوی حاکمانی همچون خانواده پهلوی، ولی فقیه و روشنفکرانش مورد تحقیر قرار بگیرند؟ حاکمانی که ثروت و روشنفکرانی بی احساس که فرهنگ را به غارت بردند؟ دلیلِ حملۀ چنین قشری بمردم واضح است زیرا خودشان را روشنفکر تلقی میکردند و نمیخواستند مسئولیت و تقصیرِ فقر فرهنگی را به عهده بگیرند. ملت ایران دقیقا شعوری همچون مردمِ جهان دارند. تضادی هم که در جامعه وجود دارد به دلیل رشدِ شعورِ مردم و عقب بودنِ شعور روشنفکر است. نویسندگی، «فن» است هیچ دلیلی بر «شعور» انسان نمی باشد. کدام جامعۀ قرن بیست و یکم در میدانهایش اعدام صورت میگیرد و روشنفکر یا هنرمندش سکوت پیشه کرده و یا در عملی زشت تر به نیروی پیشرو حمله کنند؟ دفاع از نیروی پیشتاز، دفاعِ شخصی، سلیقه ای، احساسی و یا قبول کردن مواضعِ آن نمیباشد بلکه دفاع از جریان تاریخی است که در مسیرش قرار گرفته ایم. خیلی از روشنفکران چاپلوس هستند که حتما در مسیرِ حرکتِ تاریخ، سرشان بی کلاه خواهد ماند. خیلی ها نیز دشمنی میکنند یک روز توافق دارند و روز بعد توافق را پس میگیرند و بسوی دامان ولایت در حرکتند.
قسمت دوم
بنابرین خامنه ای از دو گماشتۀ خود ترسی به دل راه نمیدهد، ترس او «در» و «از» کجاست؟ حرفهای خامنه ای چنین بود:«قضیه ای پیش آمد در مجلس، قضیه بدی بود، قضیه نامناسبی بود هم ملت را ناراحت کرد، هم نخبگان را ناراحت کرد. بندۀ حقیر هم از دو جهت ناراحت شدم(گریه حامیان) هم خودم احساس تاثر کردم و هم بخاطر ناراحتی مردم احساس تاثر میکنم. روسای دو قوه همدیگر را متهم کردند. این کار بدی بود، خلافِ شرعه، خلاف قانونه هم خلاف اخلاقه. این درست نیست، غلطه. بنده فعلا نصیحت میکنم. چه معنی داره این کارها، همه غلطند. وقتی ما همه(گرگها) برادریم و دشمن مشترک(مردم) جلوی رویمان است. توقع بنده از مسئولین این است که حالا که رفتار دشمن(مردم) شدت پیدا کرده است شما هم رفقاتاتونه با هم شدت بدید بیشتر با هم باشد(صلوات مردم). کسی حالا نره بیرون بر علیه این یا اون شعار بده. نه، بنده با اینکار هم مخالفم. اون اتفاقاتی که در مرقد امام(زهر خورده) افتاد درست نیست، اینها به نفع ما نیست. نگه دارید: خشم هاتونه». خامنه ای سپس حرفهایش را در مورد «اتم» و دوستانِ صدیقِ جمهوری اسلامی همچون آمریکا، اسرائیل و اروپا ادامه میدهد. مرزِ سرخِ بین «احساس» و «تفکرِ» ولی فقیه کلمه «خشم» بود که نمیبایستی بزبان می آورد. خشمِ مردم. آری، تمامی تشرهای ولی فقیه به گماشتگانش به همین کلمه ربط دارد. اما چرا ترس از «خشم» دارد؟ هیچکس، بخصوص ولی فقیه بیدلیل ترس به دل راه نمیدهند.
 خامنه ای دقیقا میداند («که»): شهامت، استواری و شفافیت در یک «نقطه»ای همچون «لیبرتیِ-اشرفِ مقاومتِ مردمی» بحدی متمرکز و منسجم است که با موشک پرانی هم نمیتواند قدمی پیش رود. ولی فقیه بدون شک میداند که چنین مقاومتی بر شانه ها و رهبریتِ مسعود رجوی تا میدان آزادی تهران پیش میرود و بهمین دلیل از کلمه «خشم» مردم وحشت دارد. خامنه ای میداند ترسِ مردم، توسطِ شهامتِ چنین مقاومتی ریخته شده بنابرین اوست که باید «وحشت» داشته باشد.
 عده ای بی جهت و بدون دلیل برای مجاهدین دلسوزی و نصیحت ها میدهند و از اینترنت که ابزاریست عمومی، سوء استفاده میکنند. این عده فکر میکنند که دزد نیستند اما اگر درِ خانه ای را باز ببینند به غارت می پردازند:«آب نمی بینند، شناگران قابلی اند». استفاده از صفحاتِ اینترنتی به اخلاق و ادبیات مشخصی احتیاج دارد زیرا که عمومی هستند و همچون تمامی وسایل عمومی باید به نحو احسن و بدون سوء استفاده انجام گیرد در غیر اینصورت دزدی محسوب میشود. برای این عده که بدون اجازه از مجاهدین، برای جانِ آنها چانه میزنند باید به قطعه ای از فیلمِ فدریکو فلینی اشاره کرد:« پسری جوان بعنوان خبرنگار، نزد خانمی که ستاره سینماست رفته و می پرسد: آیا از این همه دربدری، درد سر و کار طاقت فرسا  خسته نمی شوی؟ ستاره سینما پاسخ داد: طبیعتِ هنر، چنین میخواهد».
 اگر از مجاهدین پرسید چرا این چنین و بدین شکل مبارزه و مقاومت می کنید حتما پاسخ خواهند داد: طبیعتِ ولایتِ فقیه، احتیاج به چنین مقاومتی دارد.
هیچ اندیشه و روشی، قدرتِ مقابله با وحشت و مرگی که ولایت فقیه بر ایران مستولی کرد را نداشت بجز راهِ مجاهدین. تمامی راهها، صدها بار قبل از مجاهدین، بعد از مجاهدین و بدون مجاهدین امتحان شدند اما هیچکدام جوابگو نبود. هر راهِ دیگری با ذلت و خواری در دامان ولایت رفت و یا خواهد رفت.
بدلیل مبارزه شفاف و بی امان مجاهدین به یک موضوع اساسی و مهم که تحقق یافت باید اشاره کرد. پیدا کردن هزاران آخوند در سازمان ملل، جوائز سینمائی از قیبل اسکار، جایزه نوبل  که همگی بی آبرو و بی حیثیت شدند. مگر کم است؟ کدام نیروئی میتوانست این همه آخوندِ رذل را در چنین نقش های کلیدی پیدا کند؟
بنابرین مجاهدین هزاران مرتبه حق دارند که جدی تر و جدی تر باشند و دفاع از مقاومت را در ریزترین مراحل، دنبال و دفاع کنند. در چنین مسیری، مهمترین و اساسی ترین وظیفۀ آزادیخواهان دفاع بی چون و چرا از آقای مسعود رجوی میباشد. تا کور شود هر که نتواند ببیند: ولی فقیه.
هیچگاه نباید به تضادهای ساختگی درون رژیم بها داد و جدی تلقی کرد. تضاد ساختگی احمدی نژاد با آخوندها، برای قطع دست ولایت فقیه نیست بلکه برای پنهان کردن آخوندهاست تا در وقوعِ انفجارِ ملی نجات یابند. احمدی نژاد از لاریجانیها بدتر و اینها از موسوی و کروبی پست تر، ولی فقیه از تمامی آنها دجال تر است.
مجاهدین و مبارزین با خونشان در نثاری بی همتا و بی وقفه، ولی فقیه را به چنین روزِ سیاهی نشانده اند و همچنین خواهند توانست با رنجهایشان «اتحاد ملی» که لازمۀ عبور از سختیهاست را در شورای ملی مقاومت گسترش دهند. بدنِ انسان اگر مورد هجوم ویروس واقع شود دلیلی بر نفی انسان نمیشود. انقلاب نیز چنین است اگر ویروس هائی همچون شاه و خمینی آنرا بیمار کردند دلیلی بر نفی انقلاب نمیشود. مجاهدین سرودی را میخوانند:«انقلاب، انقلاب، ای که خورشیدِ تو در تقدیر است – آنچنان منتظرم در ره تو، که اگر «زود» بیائی، «دیر» است». این سرود مشخص میکند که مجاهدین نقطه انفجار در ولایت فقیه را تعیین میکنند و ایکاش در چنین انفجاری ذره ای هم هنرمندان و روشنفکران شرکت داشته باشند. بخصوص چاپلوسان. آوردن چند کلمۀ ترانۀ «مرگ بر اصل ولایت فقیه» از مجاهدین بدون ذوق نمیباشد. خطاب به عده ای که بدون اجازۀ  مجاهدین، برایشان مسیر و راه حل پیدا میکنند:« حالا تو زیر زمین به تنبکِ ولی فقی تون می نازید».
در کتاب اسپارتاکوس چنین نوشته است:«احتیاجی نیست به لرزه افتاد وقتیکه بتوان، زمین(ولی فقیه) را به لرزه انداخت». احساسِ شهامتِ «خشمِ» ملی بر خاسته از مسیرِ لیبرتی - اشرف همچون خورشیدِ درخشان، تابیده و دمیده بر ملت ایران: گوارا و تهنیت.
جمشید آشوغ     01.03.2013

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

دختران جوان و عدالت گرگها





  
 قسمت اول
در کثیفترین توطئۀ سپاه پاسداران و سازمان ملل به فرماندهی و خیانت آشکارِ کوبلر به اقامتگاه لیبرتی که در صبحگاه شنبه 21 بهمن صورت گرفت، مجاهد خلق یحیی نظری به شهادت رسید که پیشاپیش در مصاحبه ای گفته بود:«استارت سرنگونی خورده شده و طلسم ولایت شکسته. ولی فقیهِ ارتجاع، تمامِ اعتبار نداشتۀ خودشو گرو گذاشته و با تمام قوا وارد صحنه شد». بعد از این حمله شرم آور به فرماندهی سازمان ملل و به شهادت رسیدنِ شش نفر از مجاهدین و دهها مجروح، آقای مسعود رجوی رهبر مقاومت ملی طی پیامی به مبارزان مجاهدین و مقاومت ملی چنین میگوید:«دشمن زبون و ضد بشر بیشتر از این نمیتوانست ورود به مرحلۀ سرنگونی و ترس و وحشتِ خود از مجاهدین و ارتش آزادیبخش را گواهی دهد».
حمله وحشیانه به لیبرتی با موشک در صبحگاه شنبه چرا صورت گرفت؟ و حرفهای یحیی نظری قبل از حمله و سخنان آقای مسعود رجوی بعد از یورش موشکی در کدام نقطه توازن پیدا میکنند؟ وقتیکه فساد، بیرحمی و رذالت رژیم، مسیر خودش را تا بی نهایت طی کند و به ته دیگ بخورد بر اساس جبر تاریخ و بطور غریضی، «احساسِ» ملت نیز در همان نقطه شکفته میشود. یعنی که انتهای شقاوت ولایت مصادف است با آغاز شکوفائی مردم. این موضوع چگونه صورت میگیرد؟ تفکر بر اساسِ سرشتش، هیچ ترمزی ندارد و تا بی نهایت پیش میرود. بهمین دلیل ولایت فقیه در فکرِ «بلعیدن» یک ملت تا انتها پیش رفت. از آنجائیکه حرفها و اعمال نیز حدود و انتهائی دارند بنابرین کفگیر ولایت در نقطه ای به ته دیگ خورده و به آخرین ایستگاه خودش وارد شده است. چنین نقطه یا مرزی را دیگر با هیچ ابزاری نمیتوان کِش داد و آنطرفتر نمیتوان رفت. در این نقطه، «احساس» ملی وارد میدان میشود و «تفکراتِ» مورد احتیاج خودش را تولید و صیقل میدهد. تفکرِ برافراشته شده از چنین احساسی برای حاکمیت ولایت بسیار خطرناک و کشنده است. زیرا که فکرِ ته دیگی ولایت خسته، پیر، فرسوده و متلاشی شده است در غیر اینصورت به ته دیگ نمیخورد. اما تفکر برافراشته شده از احساسِ ملی جوان، شاداب و پر انرژی است. بنابرین دو مسیر، کاملا مشخص است: مسیرِ ولایت که به انتها رسیده و در همین «نقطه» احساسِ جوانِ ملی بوجود آمده و در حال برگشت است. بهتر است که با عددی فرضی همچون«صفر» این نقطه را مشخص کرد تا درک کرد این نقطه چه اهمیتی دارد. ولایت فقیه با قدرتی اعجاب انگیز و بدون داشتن رقیبی در قدرتِ سیاسی، مذهبی، اقتصادی، نظامی، در بی نهایتِ مثبت(برای خودش) قرار میگیرد و بعد از سه دهه به «صفرِ» مطلق رکود کرده، بدون چشم اندازی برای آینده اش. کشاندن ولایت فقیه به عدد صفر نتیجه سالها رنجِ ملی بوده است که بدون سازماندهی منسجم غیر ممکن می شد. ولایت فقیه در نقطه صفر مجبور است کروبی، موسوی ودخترانشان را فدا کند و به فریب بپردازد زیرا که با کشتارِ مردم راهی را پیش نمیبرد. کمکهای بین المللی، کوبلرها و دولتها توانسته اند رژیم را در نقطه صفر کمک رسانی کرده اما هیج راه و چاره ای را نمی یابند. وسعت و گسترش نقطه صفر نیز حدی دارد اما باعث بهتر شدن آزادی آیندۀ ایران میباشد. این نقطۀ شکست ولایت و پیروزی ملت است یعنی نقطه انفجار. شارلاتان بازیهای آخوندی در این نقطه باعثِ نوشتن سناریوی جدیدی شده است. در یک سوی آن تضاد ساختگی طایفۀ رئیسِ مجلس و در سوی دیگر اوباشهای رئیس جمهور، دور جدیدی را آغاز کرده تا به خیال خودشان در نزدیکی اتنخابات به چشم ملت خاک بپاشند همچون انتخابات پیشین. اگر در انتخابات گذشته روئسای پیشین همچون کروبی و موسوی را با اجازه هر دو آنها ذبح کردند اینبار میخواهند در مداری بالاتر و در مجلس، جنگ ساختگی را بین دو رئیسِ در قدرت، برای حفظ ولایت ادامه دهند. در مجلس حرفهای رئیس جمهور بدون داشتن فعل و فاعل و جملات بی سر وته تمام میشود و سپس رئیس مجلس از عدالت اسلامی خودش و بخصوص برادرش با حدیثی قدسی میگوید و در قم با پرتابِ جانماز، تسبیه، مهر، کتابهای علی شریعتی، شاملو، کاستهای گوگوش، شجریان، داریوش و لنگ کفش به یکدیگر ادامه پیدا میکند. چرا چنین شد؟ باید چرای آنرا در جامعه ایران پیدا کرد و نه در روشنفکران و هنرمندان خارجه نشین. پس باید سری به دختران ایران زد. به حرفهای دختران جوان دبیرستانی که روی سایتهای اینترنتی پخش شد باید پرداخت و توجه کرد که آنها چه میخواهند و چگونه ولایت را در نقطه صفر اسیر کرده اند. حرف آنها دقیقا مشخص است و در  یک کلام خلاصه میشود: اراده کرده اند که فقط به «آزادی» برسند به هر قیمتی.


قسمت دوم
حرفهای دختران بطور خلاصه چنین است« وقتیکه جامعه را آنقدر محدود می کنند، محدود می کنند، مجبور میشوی به چیزهای که نباید گرایش پیدا کنی، گرایش پیدا میکنی. تنها از راه ماهواره آدم میره و اینها را، راحت قبول میکنه چونکه جامعه را محدود و فشرده کرده اند که آدم توش داره خفه میشه. واقعا آدم هیچکاری نمیتونه بکنه. آدم را توی زندون کردن، واقعا چنین کاری را کردند--- محدودیتهائی که برای ما قائل شدند طی یه زمانی مثل انقلاب خودشو نشون میده--- یعنی همه چی را اینا برامون انتخاب میکنند مثلا اینجا میائی اینجوری حجاب را داشته باش، اینجوری لباس بپوش، این یونیفورم را داشته باش. بزارید خودمون باشیم هر که هر چی را پذیرفته خودش باشه. توی جامعه هر کس باید با باورهای خودش بزرگ بشه. دارند باور خودشان را به ما می قبولانند--- من دلم میخواد ایرانی داشته باشم که توش احساس آرامش داشته باشیم بفرض من بعنوان یک جوان ایرانی هیچوقت از زندگیم راضی نبودم. منِ دختر، دلم میخواست پسر باشم. شرایطی که در جامعه بوده واقعا برای من وحشتناک بوده. دلم میخواست سرزمینی داشته باشم که یه ذره، نه خیلی، چیزهای خوب توش باشه. من برای بچه ای که در آینده باید داشته باشم نگرانم اگر چنین شرایطی را باید داشته باشه و باید رنج بکشه بهتره نباشد. زندگی سالم میخوایم که هیچکدام نداریم.--- زندگی، آزادی میخواهد و خیلی چیزها در کنار آزادی که نه من دارم و نه دوستانم--- اصلا زنها در این جامعه نمیتوانند آرزو داشته باشند --- بخدا نه دامن میخوام نه مینی ژوپ، آزادی بیان نیستش تا میخوای حرف بزنی ترورت میکنند یا شب میان سرت را می برند». جملاتِ ذکر شده خلاصه ای از بحرانهای شدید جامعه است. این دختران بسیار جوان بحدی جدی هستند و بحدی زیبا سخن میگویند که در تاریخ ایران هیچ روشنفکر وهنرمندی به چنین زیبائی موضوعی را بیان نکرده است. آنها نگفتند که قصد رفتن به آلمان، چین یا کربلا را دارند که مارکس، مائو و یا حسین(امام) را خوب درک کنند و یا به کشوری بروند که عاشورا بهتر برگزار شود آنها حتی به کارنوال برزیل برای رقصیدن نیز نخواهند رفت. دخترانِ ایرانی با اراده ای مصمم در پیشاپیش روشنفکران و هنرمندان قدم میزنند و عزم جزم کرده اند تا این رژیم و تمامی دسته بندیهای داخلی و خارجیش را به زباله دان تاریخ بریزند. هیچکس شک نکند. باید خاطره ای را نقل کرد در مورد روشنفکران که در کودکی اتفاق افتاد. در خرمشهر همسایه ای داشتیم بنام جاسم چند سالی از ما بزرگتر، اما «کور» بود. تقریبا در کلاس سوم دبستان، معلم بما یاد داد که بهتر است بجای استفاده از کلمه کور بهتر است گفت نابینا، این کلمه مودب تر است. آنروز صبح همراه با دوستانم بسیار خوشحال بودیم که زودتر مدرسه تمام بشه تا پیش جاسم برویم و بهش بگویم که کور نیست و نابیناست. بعد از مدرسه فورا رفتیم سراغش. آنموقع خونه ها زنگ نداشتند و با ریگ بر درِ منزلش کوبیدیم. بعد از چند لحظه ای آمد و با لهجۀ عربی گفت: عمو چه خبرتونه! والله. سر آوردید برامون! والله. ما همگی با خوشحالی گفتیم عمو جاسم تو کور نیستی، نابینائی. جاسم گفت: والله! که بهتون این «دری- وری ها» را گفته که نمیذاریت بخوابیم این وقت ظهر؟ گفتیم: معلم تو مدرسه. جاسم گفت: معلم تون غلط کرد والله. من بینش دارم اما کورم و رفت بخوابه. داستان غم انگیز روشنفکر ایرانی نیز بین «بینش و کوری» گیر کرده. اما بهتر است از شاعراسماعیل خوئی قسمتی را آورد که چنین میگوید:« آیندگان، بر ما مبخشائید- هر یاد و یاد بود از ما را- به گورِ بی نشانِ فراموشی بسپارید- و از ما اگر بیاد میارید هرگز مگر به ننگ و به بیزاری از ما بیاد نیارید». بنابرین دخترانِ دبیرستانی نیز هیچ فیلسوفی را نخوانده اند شعر ها را بلد نیستند اما «احساس» احتیاج به آزادی را کاملا درک کرده اند و تا بدست آوردنش لحظه ای از پا نخواهند نشست و این را ولایت فقیه کاملا درک کرده است بهمین دلیل در مجلس، خیمه شب بازی جدیدی راه انداخته است. نقطه صفر در حال انفجار است. جرقه اش را مبارزان جان بر کف که در سرتاسر ایران هستند و بخصوص اشرفیان قهرمان خواهند زد اما آتش و شعله هایش توسط دختران مصمم ایرانی در سرتاسر کشور افروخته خواهد شد.
رژیم جنایتکار ولایت فقیه در انتهای خط و در نقطه «صفر» رو در روی چنین دخترانی به تله افتاده است و هیچ راهی ندارد بجز تولید آشوب یعنی: 1- ایجاد جنگ و دعوای مصنوعی و کنترل شده بین افراد رژیم 2- حمله به مجاهدین بی سلاح در تاریکی شب همچون دزدان با کمک و یاری سازمان ملل. طبق گفته مجاهد والامقام یحیی نظری «استارت سرنگونی خورده شده است، طلسم ولایت شکسته، ولی فقیه ارتجاع تمام اعتبار نداشته خودشو گرو گذاشته و با تمام قوا وارد صحنه شد».
بهر صورت روشنفکر و هنرمند ایرانی وظیفه دارد دو موضوع را ببیند: اول- اعدام جوانان ایرانی در میدانهای سرتاسرِِ کشور به خون خفته که بر هیچکسی پنهان نیست. دوم- که به موازات اعدام در ایران، کشتار مجاهدین نیز ادامه دارد که این موضوع نیز بر هیچکس پوشیده نیست.
هوشیاری و رهنمودهای آقای مسعود رجوی نقطه صفر و انفجار ولایت فقیه از درون را زودرس کرده است که خطاب به مبارزان مقاومت ملی چنین گفت« وقتی خواب و خیال پنبه دانه ای خلیفۀ ارتجاع در تهران و حاکم جلاد بغداد برای به زانو در آوردن مجاهدین نقش بر آب شد، وقتی فریبکاری و کینه توزی و فشارهای مجرمانه کوبلر موثر واقع نشد، وقتی سیر اکاذیب دیوانه وار و لجن پراکنی اثر نکرد آنوقت مثل همیشه نوبت به رگبار موشکی علیه پناهندگان بی دفاع میرسد. با این همه دشمن به لحاظ سیاسی و اجتماعی، منطقه ای و بین المللی مرتکب خطا و حماقت بزرگی شده و دود این آتش به چشم خودش خواهد رفت».
بنابرین یا باید اعدامها در ایران را دید و یا باید بینش داشت و حرف دختران ایرانی را شنید که: «در ایران، اصلا زن نمیتواند آرزوئی داشته باشد». و یاد آور شد که اتحاد در شورای ملی مقاومت امری اجتناب ناپذیر شده است.
جمشید آشوغ   12.02.2013

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

عاشورا در مقابل عاشورا













قسمت اول
جامعه تفکر ایرانی در راه پسگرد، سکوتی مرگبار را پیش میبرد. متاسفانه سهم و سرنوشت مردم چنین رقم خورده است. بجای تفکر، فقط نوشته هائی بدون ذوق در آمد و رفت هستند. احساس نیز هیچگاه در این طبقه جائی نیافته است. عاشورا و اربعین دیگری آمد و رفت، روشنفکران در انتظار عاشورای بعدی روز شماری میکنند تا بتوانند زمین و زمان را بهم ببافند. مشخص نیست بیماری تفکر به چه طریقی شیوع میابد؟ به چه دلیل با وجود اینکه بیش از سه دهه را در جهان متمدن سپری کردند هیچگونه علاقه ای به آزادی و جهان آزاد ندارند؟ هر چند که تمامی تئوریهایشان را از غرب میگیرند. چرا محمد(پیامبر مسلمانان) که بسیار نیز با ذوق بوده باید سزاور ناسزا باشد و چرا شخصیت وی حتی برای مسلمانان نا معلوم مانده؟ و امید است برای مسلمانان روشن شود که مطمئنا با قرآن خوانی و سینه زنی به شخصیت او پی نخواهند برد. با هر سوره از قرآن یک قدم و با  سینه زنی چندین قدم از شخصیت و تفکر ایشان دور میشوند. محمد بطور مشخص: « قانونمندی- ذوق- بهداشت» را تجویز کرد. در این شلوغ- پلوغیها، عده ای نیز زمین و زمان را بهم میبافند تا از «افسانه های فردوسی» و «عاشورا» نقاطی مشترک بیابند. چرا؟ در حالیکه نقطۀ مشترکی حتی به اندازه «یک حرف» بین آنها وجود ندارد؟ قصد ورود به مسائل ریز نیست زیرا که مثنوی هفتاد کامیون میشود اما حداقل باید به یک مسئله ریشه ای که تفاوت بین آنهاست، اشاره کرد. هیچکدام از داستانهای فردوسی بزرگ «اعتقادی» نیستند و در هر لحظه ای که قهرمانان شاهنامه، ملت را تحقیر کننده براحتی میتوان آنها دور ریخت. آیا «عاشورا» افسانه است و یا «اعتقاد»؟ و آیا معتقدین به عاشورا جرات دارند از آن چشم پوشی کنند؟
جای تعجب است که خیلی ها، چنین مقایسه های فریبکارانه را میخوانند و دم بر نمیاورند. چنین نوشته هائی همچون حرفهای علی شریعتی بجز فریب فرهنگی هیچ موضوع دیگری را در بر نمیگیرد. به چه دلیل عاشقانِ شاهنامه هیچگاه احتیاجی ندارند که قهرمانانش را با عاشورا قیاس گذارند؟ افرادی که عاشورا را با شاهنامه مقایسه میکنند اگر احتیاج به آن دارند چرا خودشان را راحت نمیکنند و دست از عاشورا برنمیدارند؟ فریبکاری تا چه حد؟ به عاشورا نیز نباید توهین کرد زیرا که جزء اعتقادات مردم است اما مقایسه آن با شاهنامه بسیار بیجا میباشد. جامعه فکری آنقدر تحقیر شده است که افسانه های فردوسی وقتی با عاشورا مقایسه می شود، کسی دم بر نیاورد؟ وای بر آنها. اگر مردم به موضوعی اعتقاد دارند دلیلی نیست که روشنفکر نیز اعتقاد پیدا کند. مهم این است که نباید بی احترامی شود. باید به تجزیه و تحلیل پرداخت. بهتر است که فقط «تجزیه» کرد تا بمرور زمان متلاشی شود.
عاشورا بدون سینه زنی و تحقیرملت به نوبه خود، برای کسانیکه به آن اعتقاد دارند میتواند داستانی قابل تامل باشد اما نه بشرط مقایسه با فردوسی. چه ربطی به شاهنامه و شعرهای ملی دارد؟
اگر ایدئولوژی توانائی ندارد و میخواهند حس ملی را لوث کنند بهتر است دست از آن برداشت. مبارزه دقیقا مانند یک میدان مغناطیسی(آهن ربا) میباشد. اگر دو آهن ربا قدرت و کشش مساوی در دو سوی آن قرار گیرند، شئی(مردم) بسوی هیچکدام جذب نمیشود. بنابرین نباید حس ملی را ذبح کرد. روش های مناسب وجود دارند و باید از آنها استفاده کرد.
 اگر زمینه های اجتماعی آماده نیست که بطور شجاعانه از عاشورا دفاع کرد باید بدنبال علل آن گشت و نه به دروغپردازی روی آورد. زیرا که شاهنامه احساس ملی است و همه مجبور هستند برای آزادی از احساس استفاده کنند(نه احساسات) و نه تفکر. نگارندگانِ چنین مقالاتی میخواهند مردم را بسیج کنند یا مردم را «بسیجی» کنند؟ برای تشخیص و اعتراض به چنین نوشته هائی احتیاجی به اسلام شناسی، ایرانشناسی نیست به کمی شعور احتیاج هست. هر از گاهی افرادی همچون علی شریعتی با دروغهای آسمانی و یا مهندس مهدی بازرگان که با تئوریهای دینامیزم و مکانیزم به توجیه ایدئولوژی میپردازند پیدا میشوند. تئوریهای دینامیزمی و سکوت در مقابل آنها دقیقا بخاطر نداشتن هویت و ناآشنائی با مطالب دینی میباشد.
بی مورد نیست تا موضوعی را تعریف کرد: دوستی دامپزشک، داستانی بسیار جالب تعریف کرد که:« خانمی مسن بدلیل علاقه زیاد به حیوانات، و تعدادی در ویلایش نگهداری می شد. در بین آنها چند مارِپیتون نیز توجه را جلب میکردند. تا اینکه روزی آن خانم به مطب دامپزشکی تلفن زد و گفت آقای دکتر نمیدانی که پیتون چقدر بمن علاقه دارد و چند شبی است که در کنار هم میخوابیم. من(دامپزشک) هم بلافاصله به خانم گفتم فورا با پای برهنه از خانه فرار کن و بیا مطب. وقتیکه به مطب رسید به او گفتم که آن مار شما را دوست ندارد بلکه قدت را اندازه میگیرد تا ببلعد». داستانهای علی شریعتی و مهدی بازرگان از همین قبیل هستند و به بلیعده شدن انسان کمک میکنند. گم شدن معنی کلمات تا به امروز مشکلات فراوانی را ببار آورده است و باید تفکیک و تزئین معنای کلمات بطور جدی صورت گیرد. خسرو گلسرخی قهرمان، حسین(امام) را مولا خطاب کرد در صورتیکه میتوانست فقط  تمجید و تحسین کند و از کلمه «مولا» استفاده نمیکرد. همین کلمه در راس جامعه اختلال تولید میکند.
قسمت دوم
سه جمله از حسین(امام) همیشه بی محابا استفاده میشود: «هر سرزمینی کربلاست – زندگی عقیده و جهادست – اگر دین ندارید آزاده باشید». مطمئنا حسین بر اساس کرونولوژی و زمانبندی مشخصی از آنها  استفاده کرده است و حتی اگر نمیکرد و جملاتش را بی دلیل استفاده کرده(که چنین نیست) باشد، امروز باید یک زمانبندی مشخصی به آنها داده شود. او بایستی از لحاظ کرونولوژی بدینصورت از جملاتش استفاده کرده باشد: «اگر دین ندارید آزاده باشید – زندگی عقیده و جهادست – همه جا کربلاست». حسین (امام) بطور مشخص در همانروز دین را در مقابل آزادی ذبح کرد و فقط «آزادی» را بستر حرکتش میداند که باید «عقیده» انسان شود و برای آن «مبارزه» کرد در هر جا و مکانی. حسین میگوید که هیچکسی نباید جملات را پس و پیش کند و یا بطور مجزا استفاده شوند. بدون جمله اول که حتما باید در ابتدا بیاید، جهان به آشوب کشیده میشود کافیست که رئیس جمهورهای روسیه، چین و آمریکا هر کدامشان فکر کنند که برای عقیده اشان باید جهاد کنند حتی یک سوزن هم در جهان باقی نمیماند و همه فدای کربلا خواهند شد. بر همین منوال نیز بسیاری از سایتها و بلوگهای اینترنی و نشریات از کلماتی همچون «اتحاد، همبستگی، متحد، ایران، مردم، ملی و....» را در پسوند و پیشوندشان دارند که با محتویات و عملکردشان هیچ نقطه مشترکی ندارند. سیاست، شعبده بازی نیست. نوشته ها معنی دارند و ثبت میشوند و تاریخ نیز بر آنها گواهی میدهد. چنین سایتهائی حتی مدیر مسئولشان را با نام و نشان، مشخص نمیکنند بدلیل اینکه معنای کلمات را درک نمیکنند و برای کسی (مردم) احترام قائل نیستند و الصراط المستقیمی گاز میدهند. اصلا مشخص نیست کی به کیه. جکها ی نوشته شده بحدی زشت و بی مورد هستند که تا تهوع پیش میروند زیرا که سعی میکنند (ولی نمیتوانند) خامنه ای قاتل و احمدی نژاد تیر خلاص زن را خنده دار جلوه دهند. در حالیکه اصلی ترین دشمنانِ مردمِ محروم هستند و اصلا جای خندیدن نیست. خنده ها باعث میشوند که «سیندرم استکهلم» (بیماری استکهلم) بوجود آید که گروگانها(مردم ایران) علاقمند به گروگانگیرها (ولایت فقیه) شوند. جُک سازی بسیار جالب است اما برای مدت بسیار کوتاهی تا دیواره و بدنه دیکتاتور شکسته شود و سپس وظیفه مردم است که به آنها دامن زنند و نه اینکه به «برنامه» روشنفکران تبدیل شوند. متاسفانه در جامعۀ فکری ایران، میلیونها واژه اشتباه وجود دارند و تا وقتیکه کلمات، واژه ها، صفت ها، افعال، جای صحیح خودشان را پیدا نکنند هر روز کلاهبرداران در کمین هستند. سایتهای پر ادعا که اصولشان را بر تفتیش عقاید چیده و حتی به نشر و ترویج کاریکاتوریستهائی پرداختند که بخشی از استفراغ های ولایت فقیه و خانواده رفسنجانی بوده اند باید شرم کنند البته اگر معنای  شرم را بفهمند. انقلاب فرهنگی چه گونه و چه موقع پیش میاید؟ نه با تعطیلی دانشگاهها بلکه بدلیل وجود «کوران حوادث، شرایط مشخص -  فهم و شعور روشنفکران» صورت میگیرد و نه تحت نظر و کنترل دولت. هر گاه انقلاب فرهنگی توسط دولتها صورت گیرد یعنی «زندان» سازی.
امکانپذیر نیست که ابتدا آزادی بدست آید و سپس کار فرهنگی کرد. کار فرهنگی است که زمینه های آزادی را فراهم میسازد. فقط با ایمان راسخ به نفی ولی فقیه با تمام دستجاتش و اتحاد با مبارزان اما با استقلال فکری و بخصوص احترام به شخصیت خویش و نشر و ترویج آن، باید راه رسیدن به آزادی مردم را کوتاه تر کرد.
بنابرین جامعه فکری باید درک کند که در حال گذار بسوی دموکراسی و آزادی هستند و یا در حالِ عبور از قرون وسطای خویش. پس باید بیرحمانه بسوی درک مطالب شتافت. وظیفۀ ایدئولوژئی یا دین، آزادی انسان نیست، آزادی، بستگی به احساس انسان دارد و نه تفکرش. اسپارتاکوس چه ایدئولوژئی داشت؟ مسیحی، مسلمان، سلطنت طلب یا مارکسیست بود؟
تشخیص دوران ها از مهمترین اضلاعِ مبارزه هستند. برای درکِ مطلب باید دوران ها را با دریا و خشکی مقایسه کرد. حضور انسان در دریا به شرایط و ابزاری خاص احتیاج دارد که میتوان دوران دریا نام بگیرد. خروج از دریا و ورود به خشکی نیز به شرایط وابزارِ خاص احتیاج دارد که باید دوران خشکی نام بگیرد. حد فاصل بین دریا به خشکی، دو دوران بسیار متفاوت میباشند که هیچکدام از قوانینشان با یکدیگر سازگار نمی باشند. انسان برای حل مسائل، باید از قوانینِ حاکم بر دورانها پیروی کند. اما ابتدا باید آنها را بشناسد. دورانهای سیاسی نیز دقیقا همچون دریا و خشکی هستند اما شاید برای همگی محسوس نباشند. فقط «درک عمیق از شرایط» و احساس مسئولیت باعث تشخیص دروان سیاسی میباشد و «نه حسِ طبیعی انسان» که در تشخیص بین دریا و خشکی موثر بود. انسانیکه میخواهد به دریا برود، احساس میکند که باید ابزاری مشخص داشته باشد. او فکر نمیکند بلکه احساس میکند. احساس باعث میشود که به فکرِ تولیدِ ابزاری باشد. تفکر همیشه نقش دوم را دارد. هر گاه تفکر، نقش اول را بازی کند ویرانگر است، فقط باید به احتیاجاتِ احساس پاسخ دهد. دقیقا در چنین پیچ یا گردنه ای، هویت روشنفکر ایرانی گم شده است. با خروج نام سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریستی آخوند پسند آمریکا، «دوران»ی بطور کامل تمام شده و دوران کاملا جدیدی آغاز شده است که هیچ نقطه مشترکی با دروان پیشین ندارد. یورش ولایت فقیه نیز با اضلاع و یاران جدیدش به این سازمان بُعد جدیدی بخود گرفته است. در چنین شرایط حساسی دفاع و حمایت از آنها حائز اهمیت است. هر سایت، بلوگر، کاریکاتوریست، زندانیهای سابق و کتابهایشان، شعرای سابق، دست بدست یکدیگر با خانواده رفسنجانی و یا در تئوری رد ارباب بزرگ(آمریکا) و یا قبول ارباب کوچک(ولایت فقیه) نوک تیز حملاتشان را بر علیه این سازمان گرفته اند. دنیا به هر شکلی که بچرخد نوک تیز بیشرمی و پستی کلماتشان سمت و سوی مجاهدین را دارند. با داشتن یک سایت و یک قلم، خود را محور اصلی مبارزه میدانند در حالیکه بعد از سی و سه سال توانائی نوشتن یک مقالۀ خواندنی را ندارند. پژاوکِ دیدگاهِ روشنفکران از هر دریچه ای که تا بحال به این سازمان هجوم آورده باشد همچون برگهای پائیزی، زرد و یبمارگونه بوده و حامل سلامتی نیستند. مطمئنا مجاهدین با پشت سر گذاشتن دوران تلخ پانزده ساله، وارد دوران جدیدی شده که با آرامش بیشتری به مسائل خواهد پرداخت و با دستاوردهای جدید ملی در تمامی سطوح همچون گذشته با شور، صداقت و شفافیت پیش خواهد رفت. اگر حتی در کتاب فرهنگ لغت، معنای «سازمان» و «سازماندهی» مشکوک باشد و درک نشوند حتما باید بسوی «مجاهدین» شتافت و آنرا شناخت تا درک از سازمان و «سازماندهی» از سیدنی استرالیا تا چاه بهار در ایران حاصل شود. سوز و گداز ولایت فقیه و مزد بگیران رنگا رنگش نیز دقیقا از همین موضوع است.
 قسمت سوم

باید به عمال خویش اعتقاد داشت و راسخ بود و برای پیشبرد آنها زحمت و رنج کشید نباید به مسائل فرعی و حاشیه ای پرداخت که کدام نیرو چکار میکند. خودمان چکار میکنیم؟ دقیقا روشی را که سازمان مجاهدین خلق در دستور کارشان قرار داده اند و به هیچکس کاری ندارند، تهمت نمیزنند و پیله نمیکنند. سی و سه سال از عمر ولایت فقیه میگذرد بنابرین زمان خوبیست که در مقابل مردم هر کسی تا بحال هر چه ساخته است را رو کند. فقط مجاهدین ساخته اند. گاهی برای رشد کردن به پیروزی احتیاج است اما گاهی «سقوط» نکردن، پیروزی بزرگیست. این سازمان از سقوط فرهنگی یک ملت جلوگیری کرد. وظیفه آنها رفع احتیاجات مقاومت است و نه رسیدگی به خواست روشنفکران و قلم بدستان. درودهای فراوان و بی دریغ بر آنها.
انتقادات وارده بر مجاهدین از سوی عده ای بی ذوق و مشخص صورت میگیرد. این عده، ذوق در هنرِ سازماندهی را درک نمیکنند. ربودنِ ذوقِ ایرانی بزرگترین سرقتی است که از تاریخ و ملت ایران شده است. ذوق چیست؟ احساس، ذرات نا ملموس و نهفتۀ درون انسان است که فقط توسطِ ذوق نمایان میشوند. تجلی ذوق ایرانی را باید در فردوسی، اشعار سهراب سپهری، تابلوهای بیژن جزنی و سازماندهی مجاهدین خلاصه کرد. فریادِ سهراب سپهری از بی ذوقی بود که میخواست کفشایش را بردارد و از محلی که هیچکس از جنس زمان (ذوق) صحبت نمیکرد بسوی مکانی رود که ذوق وجود داشته باشد. «هیچکس» چه کسانی بودند؟ مطمئنا مردم عادی نبودند بخاطر اینکه از بقال سر کوچه و پنیر فروشها، تار زنها، همسایه ها و غیره.... بسیار خوشنود بود. پس «هیچکس» چه کسانی بودند؟ سپهری «هیچکس»ها را با نام و نشان میشناخت و کسانی بودند که با آنها بر اساس و پایه های شعر و زبان صحبت میکرده است.
چگونه ذوق را از سفرۀ ایرانیها بدور کردند که دیوارش تا ثریا کج رود؟ مادرِ زحمتکش بعد از ساعتها، قورمه سبزی را می پزد وقتیکه بشقاب روی سفره چیده میشود عده ای از حاضران یا «ترشی» و یا «ماست» را با غذا مخلوط میکنند تا دمار از مزۀ غذا در آورند. استفاده «ماست» و «ترشی» یعنی نفله کردنِ غذا و از بین بردنِ ذوقِ غذا در دهان. انواع و اقسام روشها را ابداع کرده اند تا ذوق و لطافتِ ایرانی را بسرقت برند. روشنفکر می پندارد که این مسائل کوچک و بی تاثیر هستند و هیچ تاثیری در روند اجتماعی ندارد و حتما باید جملات فویر باخ و یا نیچه را حفظ کرد. این روشنفکران، جملات را حفظ میکنند و نمی فهمند بدلیل اینکه اگر مزه قورمه سبزی را نفهمند چگونه نیچه را می فهمند؟
شامپاین زیباترین نوشیدنی است زیرا که تجلی ذوق انسان است. چه ذوقی در دوغ، فیلم قیصر، چاقو، شعر شاملو نهفته است؟ اگر شامپاین گرانقیمت است نه بخاطر مایع درون بطریست بلکه برای ذوقِ انسانیست که آنرا خلق میکند. بحث اصلی ذوق است. دو دسته از آدمها شامپاین مینوشند: دسته ای که پول دارند و عده ای که ذوق دارند. تشخیص آنها بسیار ساده است. کسانیکه برای یکبار شامپاین را بنوشند و باز هم دوغ بنوشند، شجریان و..... گوش کنند، شاملو را بخوانند افرادی هستند که بدلیل داشتن پول شامپاین مینوشند و نه ذوق. امکان ندارد ذوق در شامپاین را درک کرد و شاملو و شریعتی را خواند. کلمات نوشته شده در شاهنامه، اشعار سهراب سپهری و تابلوهای بیژن جزنی سرشار از ذوق میباشند. مزه ها را باید درک کرد تا اینکه ذوق عوض نشود. وقتیکه ذوق عوض شود، سینه زنی هم به عشق تبدیل میشود. سرمایه، رفتار بسیار زشتی را از طریق روشنفکر به مردم تزریق کرده است.
احساس هیچگاه از خودش تعریف نمیکند و حرفی نمیزند فقط عمل میکند و بدینوسیله بیان میشود. همچون تابلوهای جزنی، فیلمهای چارلی چاپلین و فدریکوفلینی. آیا آنها در مورد آثارشان توضیحی دادند؟ وظیفه منتقدین است که  احساس نهفته در آثار شان را درک و نقد کنند. سازمان مجاهدین، هنری در احساس ملی است باید نقد شود نه دشمنی و نه چاپلوسی اش را کرد. این حسِ ملی، جزء گنجینه های مردم است و به نفع تمامی سازمانهاست که مسیر آنها را طی کنند. این سازمان میداند که در سرشت مردم نفی کامل ولایت فقیه نهفته شده است. بنابرین سرشت ملی برای نفی کامل به مبارزه ای بی امان احتیاج دارد. این مبارزه به تکیه گاهی بعنوان مقاومت با برنامه مشخص که در بطنش صداقت و شفافیت نهفته است محتاج است. هیچ اهمیتی ندارد که تکیه گاه کجاست و یا چند نفرند. مهم، وجود چنین تکیه گاهیست تا مبارزه ملی ادامه پیدا کند. حضور همین تکیه گاه بر دوش مجاهدین تا به امروز باعث شده است مردم ایران بند از بند رژیم ولایت فقیه پاره کنند. بدلیل اینکه ولایت فقیه پاشیده و متلاشی شده است هر سگ زنجیری مانند احمدی نژاد، مشائی، رفسنجانی میتوانند برعلیه اش عو عو کنند. اگر این سازمان ایراد و انتقادی داشته باشد که خودشان نیز انکار نمیکنند، نباید حتی به اندازه سر سوزنی در حیاط ولایت فقیه قدم زد. راه شورای ملی مقاومت سالم ترین است و جبر تاریخ قدمهای سنگین خود را بر همه خواهد کوبید. فقط در چنین مسیری است که مقاومت ایران در راه آزادی بارور میشود و در تمامی اقشار جامعه رونق میابد. تمامی افرادی که بطور جدی ولایت فقیه را نفی میکنند فقط باید به صمیمیت و صداقت مجاهدین اعتقاد راسخ داشته باشند و در اتحاد با آنها به مبارزه با حفظ هویت سیاسی و بخصوص شخصیت خودشان ادامه دهند. در غیر اینصورت ولایت فقیه با هزاران نیرنگ توسط موسوی، کروبی، هاشمی رفسنجانی و دوستانشان در خارج اعم از کاریکاتوریستها، زندانیان سابق با کتابهایشان و سایتهای اینترنتی وارد میشوند و به ارباب کوچک(ولایت فقیه) آغوش باز میکنند. در بین عاشقان ولایت باید خانم آنجلینا جولی را نام برد که دعوایش بر سر خانه سینما تا اسکار دادن به فیلم آخوندی ادامه یافت و اعدام ششصد نفر از مردم را در سال گذشته توسط این رژیم منحوس ندیده است. این عده ای که توانائی و درک از مسائل روی پرده را ندارند چگونه می فهمند که مجاهدین پشت پرده چه میکند؟ در جنگ جهانی دوم مبارزا نِ هر کشوری که مورد تجاوز ارتش آلمان  قرار میگرفتند، ژنرالهای اس اس را از بین میبردند و هیتلر به تلافی، هزاران نفر از مردم را میکشت. اما مبارزان معتقد بودند که سقوطِ هیتلر در تاریخ نوشته شده است فقط باید بهای آنرا پرداخت. ولایت فقیه همچون هیتلر است هیچکدام از سلولهایش نباید باقی بماند. بنابرین برای جلوگیری از هزاران نیرنگِ ولایت فقیه، فقط اتحاد با مجاهدین تضمین کننده میباشد. خیانت هیچگاه بطور ناگهانی وارد نمیشود با عبور از مسیر «دروغ- دزدی» باید به خیانت رسید و بدون عبور از چنین مسیری غیر ممکن است. هیچ موضوعی بهتر و زیباتر از «باورکردن» نیست زیرا که در نهادش خیانت گنجانده نمیشود. پس باید باور داشت مجاهدین را. آنها یک «نت» که به نفع ولایت فقیه نواخته شود را میشنوند و حذف میکنند. افرادی که دروغ نمیگویند را باید باور و درها را برویشان باز کرد. باور کردن مجاهدین تا به امروز، هیچ راهی را بر مردم نبسته است. آنها خوب میدانند که در فردا، مردم با کمانی پُر در کمین شان نشسته اند زیرا که چنین مسیری را خودشان مهیا کرده اند. زندگی همیشه برای حلِ مسائلِ انسانها فقط یک نفر را رغم میزند. یک نفر برق را میسازد. یک نفر اتم را میسازد. شورای ملی مقاومت بهترین راه حل است. بنابرین در جامعه ای که بیداد پشت بیداد صورت میگیرد رخش همیشه رخش میماند. دراتحاد با مجاهدین شده: باور کنیدش، در باز کنیدش زیرا که عشق باور کردنیست. مسعود رجوی را باید باور داشت.
جمشید آشوغ  18.01.2013