۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

گردنبند سنتی هنرِ ایران


قسمت اول

آخوند دژخیم محمدی گلپایگانی گفت:«90% عزاداریها را جوانان انجام میدهند».

آخوندها به تشخیصی دقیق رسیده اند و از قرنها روی آن به اندازه قابل توجه ای و حتی بیشتر سرمایه گذاری کرده اند. عزا به دو صورت در جامعه رشد و ترویج پیدا میکند:1 - بطور مستقیم: با تبلیغ و ترویج از سوی علاقمندان به عزا 2- بطور غیر مستقیم: بدلیل بی توجهی هنرمندان و روشنفکران برای مسدود نمودن راه ها بر عزا.

حدود سی و دوسال است که تعداد زیادی از روشنفکران! و هنرمندان! بطور مستقیم در زیر یوغِ دیکتاتوری لجامِ گسیختۀ ولایت فقیه زندگی نمیکنند و در کشورهای آزاد بسر میبرند. اما ارزیابی از دستاوردهای هنریشان، نشان میدهد که هیچگونه رابطۀ فرهنگی و هنری با محیط ِ آزاد و سرشار از هنر که احاطه اشان کرده است را ندارند و از سرمایه های معنوی هنر و تفکر، سهمی را نصیب خود نکرده و همگی در محدودیتِ فکری که از ایران به ارث برده اند بسر میبرند. کافیست به دنیای هنرمندان نگاهی انداخت تا فقرِ هنری رایج در این طبقه مشهود شود. عده ای استادِ موسیقی سنتی ایرانی خطاب میشوند و حتی برای مردم، پیامهای نوروزی نیز میدهند اما هیچ نشانی از سنت ایران ندارند. گویا آنها هیچگاه نان به سفره ولایت فقیه نبرده اند. وظیفه هر ایرانی است که در ابتدا، به معنای «موسیقی سنتی ایران» پی ببرد تا سپس بتواند استادی را برای آن بیابد، در غیر اینصورت هر ناله ای «هنر» میشود و هر فردی استاد. حتما باید بطور مشخص، روی دو کلمه «سنتی » و«ایران» انگشت گذاشت تا دریافت که ایران یعنی چه و سنت و هنرش در چیست تا نتوانند هر عزائی را بعنوان سنتِ ایرانی بمردم عرضه کنند. از«حجر» تا «شجر»، از «یان» تا «پان»، انسانها هیچگاه اندوه، غم و گریه را بعنوان سنت و بخصوص بعنوان هنر در هیچکدام از مناسبات خودشان قرار نداده اند، بخصوص سنت ایرانی که از ابتدا بنیانگذار و ترویج دهنده جشن بوده است کافیست فقط به چند نام ، بعنوان نمونه بسنده کرده و الگوی قرار داد. هر الگوئی تحت هر نامی که از سنت ایران انتخاب شود، هیچگاه «راه» به غم و افسردگی نمیبرد. در سنت ایرانی بجز خروش، شادی، غروشِ شیر، عشق و طبلِ مبارزه ، موضوع دیگری یافت نمیشود. سر شکستگی و غم، وجود ندارد: جشن مهرگان، شب یلدا که در قعر سیاهی و ظلمتِ شب، شادی، خنده و ذوق میافریند و در راس آنها عید نوروز قرار دارد که سرچشمۀ زیباترین سنتِ رشد، شکوفائی، عشق و معرفتِ طبیعت است. از مردمش باید گفت: کاوه آهنگر، آرش کمانگیر، فردوسی و رَ خششش . شیر و خورشید که هیچگاه تمام شدنی نیستند مگر میتوان از خورشید کم گفت ؟ و یا اینکه تمام شود؟

بنابرین کلام و موزیک باید بطور حتم طراوات و شادابی را به ارمغان آورد و زمینه را بر غم وعزا مسدود سازد. کار ِ هنر نیز فقط همین است. هنر در هر شکل که باشد، بیان زندگی و برای زندگی است، دیالوگی پنهان در احساس میباشد که رو به آینده دارد و نه به گذشته و عزا.

تاریخ سنتی ایران از ارادۀ مبارزه شروع شده، در پیروزی ادامه و با جشن ختم میابد. هنر ِ موسیقی اش نیز باید چنین باشد و نباید از سنتش گسستگی داشته باشد.

در موسیقی سنتی ایرانی نباید یگ گروه مانند برق گرفته ها، خشک شود وروی تشک بنشیند که ناله سر دهد، اینها نمونۀ عزا و تعزیه هستند اما با شکلی متفاوت.

هنر در جامعه طوری شده که هر چقدر بخشِ عزایش فرا گیر و بیشتر باشد تا مردم را بسوی عزا بکشاند، «سنتی ایرانی» تلقی میشود. کافیست به موسیقی سنتی «ستار» گوش فرا داد تا متوجه شد چگونه انسان را در سیاهی قیر و در تنگی نفس قرار میدهد. فکری شیطانی باعث شده که مردم ایران فقط در عزا سیر کنند بهمین دلیل هنرهای عزائی رشد میکند تا مردمِ خوشِ ذوقِ ایرانی حتی در منزل به چنین ناله هائی گوش فرا داده و خوی بگیرند و از عزا دور نشوند. مردم بعد از گذراندن عزاهای اجتماعی چرا در منزل نباید عزا گوش کنند؟ تا آنقدر خوی بگیرند که خمینی بتواند یک شبه وارد ایران شود و هر چه که قابل سوختن بود را بسوزاند. حتی انسان را. عزاهای شجریان، داریوش، معین، پرواز همای، ابی، سیاوش قمیشی و صدها نفر دیگر فقط در روندِ تحقیرِ هنر میباشند و هنر هیچگونه نقشی در آثارشان ندارد. برای عزا سازیِ جوِ منازل بکار میروند تا مردم، برای عزاهای رسمی جامعه آماده بمانند و مبادا جوانان بقول آخوند گلپایگانی، عزاداری را فراموش کنند. شاملو نمیبایستی هزار و پانصد صفحه در مورد حافظ مینوشت و شریعتی نمیبایستی کیلومترها در مورد رابطه پیامبرِ اسلام و فرزندش فاطمه مینوشت تا وقتیکه مهمترین مسائل اجتماعی مردم یعنی عزا، بر روی میز کار قرار داشته است.

مگر میشود خواننده ای، زیباترین کلام ِ شعرا که از آنها طراوت ِ بهار، شجاعت و شادی ترشح میشود را به عزا تبدیل کند؟ سپس هنرمند و استادش لقب داد؟ کافیست به سرودۀ«نرم نرمک میرسد اینک بهار» از فریدون مشیری که توسط شجریان اجرا شده، گوش فرا داد. مگر میشود وقتی خواننده دهان باز میکند، شنونده به مرگ و به گور هدایت شود؟ و استاد و هنرمندش نام گذاشت؟

قسمت دوم

در همۀ کشورهای جهان، عزا وجود دارد اما آنرا بعنوان هنر، معرفی نمیکنند و هنر نمینامند. اسم و رسمی مشخص دارد و هیچگاه هنرمندان طراز اول جوامع به چنین هنرهائی روی نمیاورند.

همچنین باید از زاویۀ دیگری به شخصیت، خُلق و خوی هنرمند ایرانی نیز پرداخت. هنرمندان در کشورهای غربی، بیان کننده خودشان و احساسشان میباشند یعنی همانطوری که هستند وهمان شخصیتی را که دارند. اما هنرمند ایرانی آن چیزی را که «نیست »عرضه میکند. دروغ روی دروغ. خیام چنین سروده:

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفت شیخا هر آنچه که گوئی هستم آیا تو چنان که مینمائی هستی

در طبقه هنری ایران هیچ اصولی وجود ندارد و خودشان را پایبند به گفته هایشان نمیدانند. هنر یک تفنن است و در تفنن، دروغ جای ندارد. آیا میتوان« ورزش ِ تنیس» را بعنوان تفنن انتخاب کرد اما به دروغ؟ سیمین بهبهانی و داریوش «سوار خواهد آمد» را سروده و اجرا کرده اند اما باید پرسید آیا در سی سال گذشته، حتی یک سوار مورد علاقه خودشان را ندیدند؟ این سوار کیست؟ تا به حمایت از او برخیزند. یا اینکه «سوارِ» آنها، مانند امام زمان است برای ولایت فقیه؟ آیا داریوش واقعا در انتظار «سواری» است یا در فکر کنسرت در دبی میباشد؟ تا در هر زمان و هر کجا از موقعیت خودش در رابطه با مردم بیگناه، سوء استفاده کند. او هنوز هم در «بن بست »ش گیر کرده است.

معین از خون سیاوش میخواند. بجز بیت اول که از فردوسی استفاده کرده بود و تصویری از پاسارگاد، به یکباره در خاطرات کودکی اش درعزا و شله زرد غرق میشود. آیا این افراد قصد ندارند حتی برای یکبار با خودشان صادق باشند؟ خون سیاوش چگونه وارد عزا میشود؟ مشخص نیست.

هنرمندان، سرگردان هستند و مشخص نیست بدنبال چه هستند و چه میخواهند. آثار شان ربطی به انسان دراین دوران ندارد و مانند جیغی است که از اطاقی خالی بیرون میاید.

هیچکس از «هنرمند» انتظار ندارد. انتظار داشتن از اشخاص، اشتباه است. اما وقتیکه، تبریکِ عید نوروز برای مردم میفرستد و قصد دارد خودش را به طریقی در قیامها، هم پیمان و همسنگر با مردم بداند، اگر موج سوار نباشد و اگر برای نجات قانون اساسی نیامده باشد، باید در «حداقل ها » با شعارها و سرودهای مردمی هم پیمان شود در غیر اینصورت حرفهایش بی دلیل و برای کسب مشتری در دبی است و یا اینکه برای پیش بردن بعضی از مقاصد رژیم میباشد.

«آزادیخواه» بودن، معنی مشخصی دارد همچنانکه مبارز بودن معنی خودش را میدهد. سی و دوسال از اعدام ها و شکنجه های مداوم در ایران میگذرد و هیچگاه حضورِ چنین هنرمندانی بچشم نخورد. آنها فقط در یک مقطعِ مشخص و بخصوص از راه رسیدند و به اجراهای فراوان دست زدند و سپس «نخود - نخود هر که خانه خود» و محو میشوند. پس باید یقین داشت که قصد سوار شدن بر امواج مردم را داشته اند و آنها را نمیتوان آزادیخواه تلقی کرد. آنها آمدند تا بتوانند در دبی حاضر باشند. شجریان، داریوش، معین، اصلانی و دیگران باید خطوط مشخصی را دنبال کنند: یا خط مردمی اگر حامی مردم هستند با حداقل ِ شعار های مشخص و یا اینکه در حال گِل آلود کردن آب هستند. در هنگامِ وقوعِ پدیده های بزرگ اجتماعی مانند قیامهای اخیر ایران، مسائل بطور مشخص و آشکار بنظر نمیرسند. اما بعد از وقایع، اگر به تحلیل اوضاع پرداخته شود میتوان براحتی موج سواران دبی رفته را شناخت. هنرمندانی که از سرمایه گذاریهای خود در دوران قیام باید به حداکثر سود جویند. باید این طیف را از بدنۀ هنری پاک کرد تا هنر ایران جلوه واقعی خودش را پس بگیرد.

مرضیه و یا برتولت برشت آزادیخواه بودند چونکه در شعارهای اجتماعی در کنار مردم قرار میگرفتند و نه اینکه بر موج سوار شوند تا بتوانند در دبی برنامه اجرا کنند. به زبان دیگر باید گفت که مبارزین قادر به پذیرش حداکثر ریسک میباشند اما آزادیخواهان باید توان ِ پذیرشِ حداقل ریسک را داشته باشند تا جهتشان تیز باشد. برای کسانیکه حس آزادیخواهی دارند و در خارج نیز نشسته اند، اگر به شعارِ مردمی «مرگ بر اصل ولایت فقیه» پاسخ مثبت ندهند چه آزادیخواهی از آنها باقی میماند؟ بنابرین بدون چنین شعاری آنها مسیری «گِرد» را دور میزنند در حالیکه مسیر باید تیز باشد. شعار مرگ بر دیکتاتور قابل قبول نیست چونکه احمدی نژاد، کروبی و موسوی نیز چنین شعاری را سر میدهند و میخواهند تمامی دیکتاتورها را از منطقه جمع کنند تا فقط خودشان بمانند. اما شعاری را که هیچگاه نمیتوانند به آن نزدیک شوند دقیقا شعار محوری ایرانیها، یعنی مرگ بر اصل ولایت فقیه است که حداقل شعارِ یک آزادیخواهِ خارجه نشین میباشد. بلافاصله بعد از آن، شعار مرگ بر دیکتاتور رسمیت خواهد یافت.

قسمت سوم

چرا شجریان از خواب سی ساله بیدار شده؟ و پیام نوروزی نیز میفرستد؟ چرا جعفر پناهی اینطوری شد؟ و چرا بهمن قبادی آنطوری شد؟ اصلا پناهی و قبادی کیستند و چیستند؟ این افراد هنرشان در چیست و کجاست؟ چرا فقط بر اساسِ جنجال سازی به یکمرتبه بزرگ میشوند و نه بخاطر هنرشان؟ قصد چیست؟ فرانسه چه نقشی در بزرگ کردنِ هویتِ چنین افرادِ بی هنری را دارد؟ اما برای آشنائی با این افراد، باید رویدادهای ده سال گذشته را مرور کرد تا روندِ حرکتشان را برای آینده دریافت. باید دانست اسفندیار رحیم مشائی کیست؟

اگر واقعیت داشته باشد که او چند سال پیش از مردم اسرائیل دفاع کرده و باز هم اگر واقعیت باشد که او شهامت پیدا کرده که بگوید خامنه ای و جنتی تا دوسال دیگر نیستند باید موضوعی بنام «مشائی» را روی میزِ کار قرار داد تا حدودِ فکری چنین مسیری مشخص شود. مشائی خطی را ترسیم کرده که یک سر ِ آن، دفاع از اسرائیل و سرِ دیگرش حمله به ولی فقیه میباشد. در ظاهر، کار های پسندیده و عالی هستند. روی چنین خطی، بعضی از هنرمندان که در عزا و مصیبت حرفه ای هستند را قرار میدهد تا نقشه شوم خود را برای «نجاتِ قانون اساسی» تکمیل سازد و چنین هنرمندانی بدرد آنروز خواهند خورد، همچون کیارستمی برای خاتمی. تیم مشائی میداند، که مبارزات ِ دلیرانه مردم، گامی بسیار بزرگ را طی کرده و ولایت فقیه را سوزانده است. تیم مشائی در مقابل گام بزرگ ملت ایران، میخواهد(البته اگر بتواند) گام بزرگی بردارد(دفاع از اسرائیل و تهدید ولایت فقیه) تا از عهدۀ نجات قانون اساسی بر آید که بمعنای تداوم تجاوز، شکنجه و اعدام خواهد بود. آنها مجبور هستند در اقیانوسِ پر تلاطمِ ایران، آخرین ناوچه خود یعنی ولایت فقیه را نیز رها کنند. پس به فکر تغییر بازی میرسند. دقیقا بهمین دلیل است که شجریان در پیام نوروزیش، بر خلاف خواننده رپ آقای شاهین نجفی، به زندانیان سیاسی، مادران داغدیده و جوانان سرکوب شده هیچگونه اشاره ای نکرد. او دقیقا پیامی فرستاد شبیه به پیام خامنه ای و احمدی نژاد. شجریان گفت «که حالش خیلی خوبه، در تهران مانده و به تحقیقات و مطالعاتش ادامه داده است». باید یک سئوال کرد: آیا اجرای عزا به تحقیق احتیاج دارد؟ جعفر پناهی نیز در دفاعیات خودش از جوائزی که برای ایران( جمهوری اسلامی ) آورده، اشاره کرده است یعنی دقیقا خواسته های قانون اساسی.

از نوعِ هنر و شخصیتِ هنرمندانی که در بالا ذکر شده، مشخص است که باید در جائی به کمک مشائی در پناه و دفاع از قانون اساسی بر آیند.

آنها میخواهند که، آزادیخواه تلقی شوند اما بدون سر دادن حتی یک شعارِ مردمی و یا یک خواستۀ مردمی مانند آزادی زندانیان سیاسی.

در جشنواره های فرانسه و ایتالیا بعد از اهداء ِ جوائز به فیلمهائی از قیبل فیلهای پناهی و رفقا، منتقدینِ سینمائی مشخصا اعلام میکنند که جوائز اهداء شده، سیاسی بوده اند و نه هنری. یعنی که فیلمها فاقدِ ارزش هنری میباشند. وقتی فیلمی فاقدِ ارزشِ هنری بوده اما ارزش سیاسی داشته باشد واضح است چه فردی باید سود کند: کارگردان. فیلم این افراد از لحاظِ هنری آنقدر ضعیف میباشد که حتی ارزشِ نقد کردن را نیز ندارند.

رشد هر جامعه ای، عمیقا بستگی به ادبیات و هنرِ مطرح شده در طیف روشنفکران دارد. اگر آنها حاملِ فقر باشند، چگونه انتظار میرود که تغییرات فکری ایجاد شود؟

باید هر چه سریعتر زیباترین بخشِ زندگی، یعنی طراوت، شادی و انسان بودن را به تفکرِ جامعۀ هنری تزریق کرد و باید فورا دست بکار شد زیرا که بدون چنین رشدی بعد از هر دیکتاتوری، دیکتاتوری دیگری میاید.

فیلسوفی نوشته بود که:« دو ضربان پی در پی قلبم شبیه بهم نیستند زیرا که اولی، نزدیک به تولدم است و دومی، نزدیک به مرگم». اما در ایران قرنهاست تمامی ادبیات و هنرش شبیه بهم هستند. هیچکس هم نمیخواهد دلیلش را بداند. امروز نیز تمامی بلوگها و سایتها(بجز سایتهای سازمانها که یک خط سیاسی مشخصی را پیش میبرند) آنقدر شبیه بهم هستند که میتوان پنداشت، شاید همگی بدست توانای یک فرد نوشته شده و سپس بین تمامی بلوگها تقسیم کرده است. همۀ آنها «آزادیخواه»، «سرنگون طلب» و «مقاومت کننده» هستند. تنها هنرشان این است که در موردِ «هیچ»، به فراوان و اتفاقا خیلی هم شبیه به یکدیگر بنویسند. با یک بهانه، سانسور و تفتیش عقاید را در تمامی سطوح گسترش داده اند. شاه و خمینی به بهانه «ستون پنجمی» همه را کشتار کردند، این بلوگها به بهانه سوء استفاده رژیم از آزادی به نفع خودش، سانسوری شدید را اعمال میکنند. آیا اگر ولی فقیه میتوانست از آزادی به نفعِ استحکامِ خودش استفاده کند، مگر مریض و احمق است بیرحمانه به تفتیش عقاید بپردازد؟ مسئولین بلوگها به خودشان اجازه نمیدهند حتی برای لحظه ای به شهرِ آزادی وارد شوند تا ببینند ورود به چنین شهری چقدر نفع دارد، آنها قبل از ورود به شهر، خود را سانسور میکنند.

بعد از «عقیدۀ» انسان، هنر در ماده(ماتِریال) مانند سینما، تئاتر، تابلو و....، زیباترین بخشِ «وجود» و یا هستی را تشکیل میدهد. اما هنر در فلسفه، حتی از «عقیده»، نیز برتر است زیراکه خلاقیت در فلسفه را بوجود میاورد. وقتی که فلسفه، جملۀ «دین افیون مردم » را به صورتِ «گِرد» و زمخت به مارکس پیشنهاد میکند ذوق، خلاقیت و هنرِ مارکس بود که توانست به «تیز» کردن آن، جلوه ای خاص ببخشد. این یعنی هنر درعالیترین نوعِ نبوغِ انسان. دقیقا در جائیکه خلاقیت نهفته شده است، طراوت و شکوفائی تفکر نیز زیست میکند. هنر از «وجود» میگوید. وجودِ انسان نمیتواند با عزا، گریه و ناله هماهنگی داشته باشد. هنر یعنی« فلسفه- تفکر» از احساسی که در خالقش نهفته است. هنرمندانی که در عزا میزییند، بنابرین در عزا فکر میکنند و بناچار عزا تولید میکنند. آیا هنرمندان نباید فکر کنند چه ذوقی در حافظ، خیام برای امروز میتواند وجود داشته باشد؟ تا چه موقع باید به کوروش(به عقب) به حافظ( به عقب) به امام حسین(به عقب) رجوع کرد؟ هنرمندان فقط به عقب ِ هنر فکر میکنند.

هنر یعنی : فردا بروم باغ حسن، قیسی و گوجه بخرم. از سهراب سپهری. احمد شاملو، سیمین بهبهانی، دکتر علی شریعتی، هزار سال باید پیاده و دو هزار سال باید زیرِ بار ِکلماتِ خودشان، «بار» حمل کنند تا بتوانند بگویند:«فردا بروم باغ حسن، قیسی و گوجه بخرم».

اگر از بالای جامعه به پائین نظری انداخت میتوان پی برد که حکومتداران از همیشه تنها قشر تحقیر شده بوده اند کافیست به قلدر بودن رضا خان و یا گدا بودن خامنه ای نظری افکند . روشنفکران و هنرمندان نیز همیشه «گُمراه کننده» بوده و از تنبلی بخصوصی رنج میبرند کافیست به بن بست چهل ساله داریوش توجه کرد. اما مردم از خلاقیت و ارادۀ بیشتر و بهتری برخوردار بوده اند و بهمین دلیل هیچگاه نمیتوانستند در پوسته ای که از سوی این سه قشر ساخته میشده قرار بگیرند.

در گذشته، زوج ِ پرویز صیاد و مری آپیک در تاتر و سینما دوران خوبی را آغاز کردند بخصوص آقای صیاد که از تیز هوشی و استعداد پویائی برخوردار بود(متاسفانه امروز بدلیل مسائل جغرافیائی نمیتوان آنها را دنبال کرد) و میتوانستند تغییراتی را انجام دهند اما چنین نواری قطع شد. اما امروز هنرمندان بسیار جوان رپ از قبیل سایه اسکای، غوغا، شاهین نجفی، خشایار و دوستانشان تغییری را آغاز کرده اند. این هنرمندان یک نقطه مشترک با یکدیگر دارند: که با نهایتِ صداقت، نمایانگر و بیانگر خودشان هستند. دو روئی – دو رنگی را کنار گذاشته و راه جدیدی را شروع کرده اند. تعدادیشان از کلماتی استفاده میکنند که در جامعه، بسیار غیر معمول جلوه میکنند و رکیک بودن را تداعی میکنند. اما دقیقا همین کلمات هستند که قیام و طغیان آنها برعلیه تمامی ساختارِ رژیم ولایت فقیه را بنمایش میگذارند و بهمین خاطر نمیتوان آنها را رکیک تلقی کرد. صرفنظر از قبول و یا رد هنرِ آنها، ولی باید یقین داشت که راه صحیحی را انتخاب کرده اند. نوعِ هنرِ مطرح شده از سوی آنها، مهم نیست. صداقت آنها پر اهمیت است که کمبودش در جامعه هنری احساس میشد که اولین گام میباشد.

در خاتمه باید مثالی در مورد «هنر» و «احساس» آورده شود و باید سری به هندوانه در هنر نقاشی زد. این میوه در سطوح مختلف سنی از کودکستان تا سنین بسیار بالا، بر روی کاغذ ترسیم میشود. بنابرین ترسیمش حتی در زیباترین شکل، نباید چندان مشکل باشد. اما هندوانه ای، «هنرمندانه » میباشد که بتواند دو احساس از این میوه را عرضه کند یعنی گرمای محیط و سردی هندوانه. تا بیننده بلافاصله «گرما» و «سردی» را احساس کند.

از داریوش تا قمیشی، با گذار از ستار و گوگوش، با عبور از شجریان و پرواز همای، ابی و.... باید به آنها گفت: به کاری که سعی میکنند انجام دهند، «هنر» میگویند که یک نوع تفنن است و انجام وظیفه درعزا نمیباشد. بر خلاف افراد نامبرده شده، تعداد زیادی از هنرمندان خانه نشین و خانه خراب شدند، نه بخاطرِ اینکه در خط ِ اولِ مبارزه حضور داشتند فقط بدلیل اینکه به سرشتِ هنر که آزادیست خیانت نکردند.

در گردنبندِ سنتی هنر ِ ایران از همیشه، شیری در پرتوِ روشنائی و مهرِ خورشیدِ تابان که «ارادۀ مبارزه» مردم ایران را تداعی میکند حافظِ «هنر» و «تفکر» در سنت ایران زمین بوده و باید هر چه سریعتر در کنارش، اراده «تفکر و هنر» شکل گیرد. موضوعی که تا به امروز بدون هویت مانده است.

هنر سنتی اگر فقط رو به گردنبند سنتی ایران داشته باشد قادر است هر چه زودتر دوران سیاه فرهنگی و هنری را ورق بزند.

جمشید آشوغ 11-07-2011

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

بیژن جزنی – چشمها: سه بُعدِ زندگی






















بُعد اول: قسمت اول -------------------------------------------------- بُعد اول:قسمت دوم





















بُعد دوم-------- -----------------------------------------------------------------------بُعد سوم




------------------------------------------------- زندگی

همانطور که در مقاله قبل نوشته شد، تابلوِ«زندگی» از بیژن جزنی، دارای «سه بُعد» میباشد که به ترتیب از سطحِ زیری شروع و به بالا ختم میشود. جزنی به عمد از زیر شروع کرد تا زن، در زیر بنا قرار گیرد که پایه و اساسِ زندگی بر روی او تولد یابد، انباشته شود و رشد کند. قدرتِ زنی همچون کوه، که بر روی زمین ریشه دوانده و گسترش یافته و در بالای تابلو«ارتفاع» پیدا میکند.

در این نوشته با کمک از فتوشاپ، بُعدها از یکدیگر جدا شده و در معرضِ دید قرار میگیرند. بدینطریق سعی میشود تا براحتی، درونِ این اثرِ هنری وارد شد.

بُعد اول در دو قسمت نشان داده میشود، قسمت اول: جزنی از دو رنگ استفاده کرده: با رنگ آبی که بصورت پراکنده در تابلو آمده و زیر بنا را میسازد، بدنِ زن آشکار است و با رنگِ نارنجی حدودش را تعیین کرده و بترتیب در سمتِ راستِ تابلو از بالا به پائین: زیر بازو، زیرِبغل، پهلوی پائینی، ران. در سمتِ چپِ تابلو از بالا به پائین: کمی از صورت، گردن، کتف و ران. قسمت دوم: پستانها و نوکِ آنها برنگِ سبزِ تیره، پائین تر و در دو طرفِ گردن کاملا مشخص هستند. از ترسیمِ چنین پیکری، بسیار واضح است که زنی با قدرت، نیرومند و استوار بر پردۀ زندگی قرار دارد. در بُعدِ دوم که باید از نیمرخ و سمتِ چپِ تابلو مشاهده شود، دقیقا برآمدگی شکمِ زن یا«حاملگی» در سمتِ راستِ تابلو ترسیم شده. قسمت پائین و سمت چپ تابلو، برآمدگی کبود رنگی وجود دارد که پستانِ زن را در دوران حاملگی کاملا مشخص میکند زیرا در این ماهها، بعضی از اندامِ ِ زن کبود میشوند. در بُعد سوم که آهوی کوچولو نمایان میشود، لحظۀ تولد را بنمایش میگذارد. در این بُعد، میتوان تمامی آهوها را یکی پس از دیگری قرار داد تا از این اثر هنری شگفت انگیز و جاودانه از «زن»، «تولد» و «زندگی» به کمال، لذت برد.

این اثر استثنائی و برجستۀ هنری در ابعاد و ادغامِ «شعور» در «خلاقیت» را، فقط میتوان با فیلمهائی از فدریکو فلینی، چارلی چاپلین، پی یر پائولو پازولینی، سرجو لئونه و استانلی کوبریک مقایسه کرد، در آثاری که هیچکدام از«فتو گرامها» در ادغامِ با هر«نُت» از موزیکِ متن در ذرات ِ «احساس» و ذراتِ «شعورِ» انسان، بدون دلیل نمیباشند.

«زندگی»، موضوعی را بطورِ مطلق آشکار میسازد که: مبارزان ایرانی تا چه حد، عشقِ به زندگی داشته و دارند. بنابرین بتنهائی میتواند هر گونه برچسب برعلیه مبارزان را کنار زده و ضامنِ حرکت آنها باشد. شهادت میدهد: هر گونه تهمت و توهین به آزادیخواهانِ ایرانی از سوی هر تفکری، بی پایه و اساس میباشد. تا وجدانِ بیدارِ بشریت بداند: که آنها فقط در جستجوی دوستی،عشق و صلح بوده اند. حتی اگر به زیر تانک کشیده شوند.

بعد از دیدن هر بُعد بطور جداگانه باید تمامی ابعاد را یکی بعد از دیگری روی همدیگر قرار داد تا تابلوِ زندگی، بطور کامل مشخص شود و بتوان از استعداد در هنرِ« عشقِ به انسان» جرعه ای را نوشید و سیراب شد.

جمشید آشوغ – 23.06.2011




















۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

بیژن جزنی- چشمها : بخش تکمیلی








مطالعۀ طولانی مدت کافی نبود که دو اثرِ هنریِ از بیژن جزنی تحت عناوین «زندگی» و «سیاهکل» را شناخت، دو اثری ارزنده، بغایت پیچیده و مشکل. میبایستی تفسیری نسبی از آنها در معرضِ دیدِ همگان، روی بلوگ قرار میگرفت تا حسِ کنجکاوی را بیشتر تحریک کند که بتوان بر اثرِ مطالعۀ مجددِ ودقیقتر یقین حاصل شود که: آری. شگفت انگیزترین و خارق العاده ترین اثرِهنری ایران که تعلق به بشریت دارد: «زن» است. اثریست از نبوغ و خلاقیتِ جزنی که در استثنائی ترین نمایش از شعورِ انسان، توانسته است در اثری تحسین انگیز، زندگی را در «زن» ترسیم کرده و بر روی پرده آورد. اثری بغایت مشکل، بغایت زیبا و ارزنده در جهانِ هنر. بعد از نقدِ پیشین در ششم ژوئن (ده روز پیش) که ماهها برایش وقت صرف شد، به مدت زمانِ بیشتری احتیاج بود که این اثرِ هنری بطورِ میلیمتری از زوایای مختلف بررسی شود تا قدرت راه یابی به عمقش پیدا شود. آری این تابلو: زن است و بهمین دلیل «زندگی» نام دارد. این اثرِ شگفت انگیز که دارای «سه بُعد» است را باید« دوبار» و بطور جداگانه، از «دو زاویه» مختلف بررسی کرد زیرا که تابلو را در «دو لایه» فکری ترسیم کرده و بر روی هم قرار داده است تا معنای «ادغام»، کامل شده و به کمال برسد و شاملِ «لایه زیر» که زن را تداعی میکند و «لایه بالا» زندگی را. لایه زیری که زن میباشد دارای «دو بُعد» است. نگاه کردن به این اثر هنری باید به طرزِ بخصوصی باشد. طرزِ دیدنِ تابلو باید دو بار و بدو شکل صورت پذیرد: 1 - بار اول که «بُعد اول» را میسازد باید در سمتِ چپِ تابلو یعنی روبروی گوزن ایستاد و بطورِ افقی، قسمت راستِ تابلو یا ضلعِ مقابل را نگاه کرد، دقیقا در جائی که «دُم ِ گوزن» تمام میشود و کمی بالاتر. نگاه کردن از این زاویه، «آبستن» بودنِ«زن» را نشان میدهد که برآمدگی شکم با رنگ «نارنجی برای پوست بدن» بزیبائی مشخص است. اگر از سمتِ راستِ تابلو به شمارش پاهای آهوها ی بزرگ پرداخته و به سمتِ چپِ تابلو رفت، مشاهده میشود که چهارمین پا، بطورِ مشخص بر روی یک «برآمدگی» تیره رنگ، پائین میاید که دقیقا « آبستن» بودن است. قرار دادنِ این «برآمدگی» در سمتِ چپِ تابلو برای بیننده میباشد، تا اولا: پیشنهادی باشد برای دیدنِ تابلو از این زاویه، دوما: که «حاملگی» به ذهن بیننده خطور کند. 2- بار دوم باید از پائین به بالا و از روبرو به تابلو نگاه کرد. اما اینبار باید دو قسمتِ تابلو را بطورِ تجسمی پاک کرده تا حذف شوند. بنابرین باید هر چهار آهو و قسمتِ سمتِ راستِ تابلو که برآمدگی شکم میباشد را پاک کرد. بعد از حذف این قسمتها «بُعد دوم» ظاهر میشود و توجه را به زنی جلب میکند که «دراز کشیده» و در انتظارِ تولدِ فرزندی است که باید متولد شود. این فرزند، دقیقا کوچکترین«آهوئی» است که بر روی« واژن» زن ایستاده که متولد شده و در انتظارِ آینده، چشم به پستانِ مادر دارد. دُم این آهوی کوچولو از عقب، و پایش رو به جلو، بر روی دو «رانِ» مادر قرار دارد تا پاهای باز شدۀ زن، تولدِ فرزند را بشارت دهد. جزنی برای تایئد این نظریه در جلوی پای سومِ گوزن شیاری قرار داده است که تفکیک کنندۀ بین قسمت بالائی و پائینی ران در زن میباشد. در قسمت بالای واژن از رنگِ «آبی آسمانی» استفاده شده، این رنگ، قسمتِ جلوی تمامِ سطحِ بدن را در بر میگیرد و از پائین تا بالای تابلو را بخود اختصاص داده است. رنگِ آبی آسمانی در بالا و در سمت راست و چپِ شاخِ گوزن به «دو» برآمدگی ختم میشوند که پستانها را نشان میدهد و در بخش بالاتر با رنگ سبزه تیره، نوکِ پستانها کاملا مشخص میشوند. همچنین در قسمت بالا و سمت راست تابلو یعنی پشتِ شاخِ گوزن، بازوی دستِ زن دیده میشود که از تابلو بیرون میرود. نوکِ شاخِ گوزن در بالا، به سمتِ گردنِ زن رفته است. گردنی«نارنجی رنگ» که با شیاری در بالاترین قسمتش از صورتِ زن که ترسیم نشده، جدا میباشد. در ترسیمِ واژن، بازو، زیربغل و گردن فقط از یک رنگِ نارنجیِ بطور مشخص استفاده شده است تا «حدود» و مسیرِ «بدنِ» زن را بنحو احسن طراحی و بنمایش گذارد. برای بُعد سوم: باید روبروی تابلو ایستاد و تمامش را بطور کامل «لذت» برد که «زن» با سینه های فراخ، بازوئی قدرتمند، رانی پرقدرت در مقابل چشم قرار دارد. و از تنومندی و شجاعتِ زن سخن میگوید که زندگی بر روی آن استوار است.

جمشید آشوغ 16.06.2011

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

بیژن جزنی - چشمها

















قسمت اول

در جهان ِ هنر، باید بسیار گشت و گذار کرد تا هنرمندی ارزنده را یافت. متاسفانه در دنیای امروز با کاری بسیار کوچک و حتی بی ارزش، آدمها را هنرمند خطاب میکنند. اما این مسئله، بدلیل فقدانِ روشنفکر و منتقد در جامعه ایرانی، محسوس تر است و بهمین دلیل کارهای هنری که اکثرشان بی ارزش هستند در کشورهای غربی ارزش گذاری میشوند و سپس مورد استفاده سایتها و قلم بدستان قرار میگیرد. کافیست به فستیوالها هنری نگاهی انداخت تا به سیاستِ ارزش گذاریهای دروغین پی برد. قلم بدستان همیشه و در همۀ زمینه ها (سیاسی، اجتماعی، هنری....) فاقدِ توان ِ« ارزش گذاری» بوده اند. در طبقۀ روشنفکر یا لااقل کسانی را که با این عنوان شناخته و خطاب میکنند به زحمات، ارزشها و نبوغِ ایرانی توجه ای ندارند و ظرافت ِ نبوغ را نمی بینند. امروز نیز آش آنقدر شور شده که هر قلم بدستی با پیشوند و پسوندِ «روشنفکر- متفکر»، طوری به ترسیمِ مبارزین میپردازد که فقط در فکرِ «تفنگ» هستند، شور و حال ِ زندگی را درک نمیکنند، از ظرافت و عشق نیز تهی میباشند.

هنرِ واقعی، بخشی از خلاقیت را در بر میگیرد که مشخصا و دقیقا باید منطبقِ بر «احساسِ انسان» باشد و نه منطبق بر «احساسِ آدمها». احساسِ انسان نیز از آغاز تا پایان بشریت در هر دورانی و هر سرزمینی غیر قابل تغییرند، اما احساسِ آدمها همیشه بستگی به دورانها، سرزمینها، آداب و معاشرتها دارد و کاملا قابل تغییرند و متفاوت جلوه میکنند. هنرِ بر گرفته از احساسِ آدمها را میتوان در هنرهای بومی مشاهده کرد که بیانگرِ یک دورانِ مشخص هستند تا عادات و رسوم را برای نسلهای بعدی نـَقل وانتقال دهند. این نوع هنرها نیز همیشه باید در زیرِ چترِ احساسِ انسانی قرار بگیرند در غیر اینصورت فاقدِ ارزش هنری میباشند. وقتیکه در ادبیاتِ هنری، از هنرِ «مردمی» و یا هنر برای«هنر» صحبت میشود بخاطر تشخیص ندادن ایندو «احساس» میباشد. هیچگاه نمیتوان و نباید هنر را تقسیم بندی کرد، فقط به یک شکل وجود دارد و نه بیشتر: احساسِ انسان، هنرِ انسان میباشد که بیانش احتیاج به استعداد دارد. ناتوانی در چنین تشخیصی، درک از هنر را پائین میاورد و ناچارأ تقسیم بندی میشود. در تقسیم بندیها نیز، هر فردی بعنوان هنرمند جایگاهی را برای خود پیدا کرده و از سفرۀ گشادِ هنر! تغذیه میکند.

در تائید از چنین نگرشی و برای درک از ظرافت وتعمقِ مبارزان ایرانی، شاهدانی بهتر و ارزنده تر از دو اثرِ هنری از بیژن جزنی وجود ندارند. همیشه زیبائیِ تابلوهای «زندگی» و «سیاهکل» انسان را جلب و افکار را بخودشان جذب میکنند. از مدتها پیش، نقد بر این دو اثرِ بزرگِ هنری آماده شده اما انتخاب ِ تیترِ مقاله و نفهمیدنِ «بریدگیِ» دستِ چپِ گوزن در تابلو سیاهکل، اتمامش را به تاخیر انداخته بود. زیرا که دستِ چپِ گوزن، نمیتوانست بدون دلیل«بریدگی» داشته باشد یا بهتر است گفته شود که هنرمندان، آثارشان را بدون دلیل خلق نمیکنند. بخصوص اگر مبارزی بزرگ، درونِ اثرِ هنری نهفته شده باشد که توانسته است ادغامِ «احساس – زندگی – مبارزه» را طوری ترسیم کند تا شورِ زندگی وعشق در مداری بسیار بالا در ارجحیت قرار گیرد و انتخابِ«نوعِ مبارزه» که از سوی حکومتِ وقت، تحمیل شده بود را اجتناب ناپذیر بداند. ایندو تابلو، ظریفترین و گویاترین تفکرِ مبارزِ ایرانی میباشند که نباید آنها را جداگانه مورد مطالعه قرار داد. هر اثر هنری سرشار از دلیل است که از احساساتِ خالقش، سر چشمه میگیرند.

در شرایطِ دیکتاتوری افسار گسیخته و اختناقِ سیاسی امروز، با تمامی کمبودها از قبیل دسترسی نداشتن به اصل ِ آثار و تماس نداشتن با افرادی که آنها را از نزدیک دیده و یا میشناسند، نقدشان را مشکل کرده اما باید این دو اثر هنری را در حدِ توان و بخصوص در چنین موقعِ مشخصی، تفسیری شایسته کرد. این نوشته، فقط به مطالعۀ تصاویر اینترنتی اکتفا کرده و مطمئنا بدون نقص نخواهد بود.

1 - تابلوِ زندگی: در این اثر، چهار چشمِ حضور دارند که بیانگرِ احساسِ درونی هنرمند در ایامِ مختلفِ زندگی اش میباشند و او را معرفی میکنند. حالتِ چشمها، متغییر بودنِ احساس را در دورانِ مختلفِ زندگی بازگو کرده است. آهوی کوچولو در سمت راست از «انتظار» میگوید و آهوی بعدی از«بازی و نشاط». آهوئی با سری خمیده بر گردنِ گوزن، از «عشقی بیکران و نگرانی» و گوزن از «تفکر به مبارزه و دلواپسی» در آینده میگوید. آهوی بزرگ و گوزن که بر روی هم ترسیم شده اند، «بدن»های مشخصی ندارند و با ظرافتی بی پایان در یکدیگر ادغام شده اند. اما حضورِ فقط «دو پا» درعقب، که از بدنهای ادغام شده بیرون میایند، بیانگرِ اتحاد و یکی بودن است که جلوه ای خاص به اثرِ هنری میبخشند.

2 - تابلو سیاهکل: دو چشم از چهار چشمی که در تابلوِ زندگی رویت شده بودند، بارِ دیگر در تابلو سیاهکلِ ظاهر میشوند. یکی از چشمها بر روی صورتِ گوزنی که استوار به پیش میرود، ترسیم شده است که دقیقا چشمِ زنی است با مژه های ظریف و بزرگ، پلکها و گونه ای آرایش شده، همان چشمی است که در آهوی«زندگی» با عشقِ بسیار بر گردن گوزن خم شده است.

چشمِ دوم که اطرافِ مردمکش از رنج «سرخ» گشته در کفِ دستِ راستِ گوزن قرار گرفته و چشمی است که در تابلوِ زندگی با احساس و عشقِ فراوان با طنازی، بحالت نوازش بر گردنِ گوزن خم شده است.

قسمت دوم

گوزنِ «زندگی» که چشمی متفکر به آینده داشته، وارد تابلو سیاهکل میشود و دلواپسی اش که در چشمانش نمایان بود را در دستِ چپِ حاملِ سلاح بنمایش میگذارد. یعنی که چشمِ گوزنِ زندگی، دست ِ چپِ گوزن در تابلو سیاهکل را میدیده و دلواپسانه در فکرش فرو رفته بود. خط هائی که روی دستِ چپ از کتف تا مچ قرار دارند، خطوطی برای بهتر ترسیم کردنِ اثرِ هنری نمیباشند بلکه خطوطِ فکری هستند و بهمین دلیل،«مستقیم» ترسیم شده اند تا در یک نقطه، بطورِ مشخص و قاطع بریده شوند تا قطع شدنِ دست، نمایانتر گردد. اما خطوطی که روی دستِ راست هستند برای بهتر جلوه دادنِ اثرِ هنری اند تا فرقی بنیادی و اساسی که بینِ هر«دو» دست وجود دارد را بطور کاملا واضح و مشخص، عریان سازند. قطع شدنِ خطوط ِ دستِ چپ یعنی دلواپسی هنرمند برای برداشتن سلاح، زیرا که با تفکرِ او همخوانی ندارد. اما دست راست که بریدگی ندارد، دقیقا امتدادِ تفکر و اراده جزنی را بیان میکند تا شعورش را در عرضه مبارزه عنوان کند. ترسیمِ چشمِ سرخ، از وجودِ راهی پر رنج، با مشقت، پر خطر خبر میدهد. فقط با گذر از چنین راهیست که میتوان به نورِ امید و روشنائیِ عشق رسید که در پشتِ دست بصورتِ تشعشعِ نور نمایان میشود . مسافت و حدِ فاصلۀ چشم، در گوزنِ زندگی تا دستِ چپِ گوزنِ سیاهکل، بار دیگر تحمیل نوع مبارزه از سوی حکومت است.

بنابرین چشمِ آهوی عاشق در تابلوِ زندگی به دو شکل، در تابلوِ سیاهکل ظاهر میشود یکی در دست راست گوزن و دیگری بر صورتِ گوزن.

حمله خفاشها در شبِ سیاه از بالا(حکومت) و از پشتِ سر(خیانت) به زنان(نیم تنه بالای گوزن) و به مردانِ(نیم تنه پائینی گوزن) مبارز، بار دیگر نشانگرِ تحمیلِ نوعِ مبارزۀ از سوی حکومتِ وقت است که راه دیگری را باز نگذاشته بود: برای زندگی.

بنا به همین دلیلِ مشخص، بلافاصله بعد از حملۀ خفاشها، حضورِ گوزنی تنومند، با شهامت و بی باک نمایان میگردد که تمامی تابلو را بخود اختصاص میدهد و خودش را بر بیننده غالب میکند. این گوزنِ افسانه ای، پیشنهادِ مبارزه را به بینندگان میرساند و به همین دلیل خودش را به آغوش مردم (بینندگان) میبرد زیرا که راه بسوی آنها منتهی میشود.

دلیلی که نباید این دو اثرِ ارزنده را تک- تک و جداگانه نقد کرد را، هنرمند در هر دو تابلو بازگو کرده است. بیژن جزنی در هر تابلو از «ادغام» به معنی «کمالِ» انسان حرف میزند. ادغامِ زن و مرد که در بدنهای آهو و گوزن در تابلوِ زندگی وجود دارد و «یکی شدنِ» زن و مرد در گوزنِ تنومندِ سیاهکل. بنابرین پیغامیست برای بیننده که به ادغامِ هر دو اثر، بپردازد تا روندِ فکری مبارز و مبارزه را درک کرده و آنرا مورد مطالعۀ دقیق قرار دهد. در تابلو «زندگی» هیچ اثری از مبارزه نیست اما اثریست مردمی زیرا که انسانیست. در تابلوِ «سیاهکل» نیز هیچ اثری از خشونت وجود ندارد اما اثریست مردمی زیرا که انسانیست. از مطالعۀ انترنتی تابلوها و حالتهای گوزن در هر دو اثر، چنین بر میاید که تابلوِ «زندگی»، زودتر از تابلوِ «سیاهکل» ترسیم شده باشد که با نگاهی به سیاهکل در تفکر بسر میبرد. بصورت ساده تر باید گفت: که از طراوت ِ تابلوِ زندگی، «زن» نمایان میشود و از تابلو سیاهکل در قدرتِ کوبندهِ پتکِ پای راست، «مرد» بیرون میاید.

بیژن جزنی که در ایندو اثرِ هنری، چندین دفعه انتخابِ اجباری نوعِ مبارزه را ترسیم کرده بود، دلیلش را چنین ترسیم کرده است:« اگر قرار باشد خمیده بر روی زانو راه رفت، بهتر است که تنومند- چابک، بر روی پاهای استوار و محکم همچون پُتکی کوبنده با ستاره ای در چشم، سر به آسمان سائید و رو بمردم دوان- دوان شد». این راهیست که امروز نیز برای مبارزین، صدق میکند و تا به امروز به این«مهم»، بنحو احسن گردن گذاشته اند و با چشمی سرخ و مملو از ستاره، سر به آسمان می سایند و نظاره گرِ قلم بدستانِ «خفاش صفت» هستند.

مهاتما گاندی گفته بود:درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت , بی عرضگی را صبر , و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.

اگر جمله را با کمی تغییر، مرور کرد خارج از ذوق نخواهد بود:

«درد ِ مردمِ ایران نیز، تنهائی و بی ارادگی نیست بلکه مرگِ متفکرانیست که گدائی را قناعت، بی عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب، حماقت را «تفکر» می نامند».

پس باید یقین داشت که شکستِ جامعه ایران بدلیل رکود و شکستِ روشنفکران است، کسانیکه که هیچ ایده ای «ندارند» اما فکر میکنند که «دارند».

جمشید آشوغ 06.06.2011

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

سازمان مجاهدین خلق ایران



قسمت اول

نوشتن در مورد این سازمان، برای شخصی که هیچ رابطۀ تشکیلاتی با آن نداشته و ندارد ساده نیست. فقط نظرات یک ایرانیست که در بین صدهزار نفر در تاورنی پاریس حضور داشته است. برای شخصی که گاهگاهی مقاله ای مینویسد شاید یک ضرورت باشد. این نوشته را باید دقیقا از سوی فردی مستقل و غیر وابسته نگاه کرد ، دقیقا مانند شخصی که یک روز ِ آفتابی به دشت و جنگل برود و بعد از گشت و گذار در مورد علفها، درختها، رودخانها و غیره بنویسد اما در مورد کوه ِ مقاوم و استواری که جلوی چشمش سر به آسمان نهاده، چیزی ندیده باشد، که بزرگترین ظلم است، نه برای کوه بلکه برای فرد مذبور. آری این مقاله دقیقا در همین حد میباشد: دیدن کوهی.

چرا این سازمان سی و دو سال لحظه به لحظه، بین مردم و ولایت ِ خون آشام قرار گرفته است و حدفاصل را میسازد؟ چرا تنها درد ِ ناعلاج ِ ولایت فقیه از مجاهدین است؟ « حدفاصل ِ» بین ِ«ولی فقیه» و «مردم» چیست؟ لزوم ِشناخت ِ آن ضروریست تا واقعیتی قابل لمس شود تا بشکل ِ تصور و ذهنیت باقی نماند. زیباترین حدفاصل ِ طبیعی، بین دریا و خشکی ِ ساحل است. این حدفاصل چقدر قدرت دارد که تمامی ضربات را تحمل کند تا هیچ لطمه ای بمردم وارد نشود؟ که نه دریا بخشکی رود و نه خشکی به دریا زند. این قانونمندی به «ارادۀ طبیعت» تعلق دارد و دقیقا قابل رویت میباشد. اما قانونمندی دیگری مربوط به حدفاصل وجود دارد که قابل رویت نیست و ساختۀ انسانهاست. برای مثالی، باید دوباره به دریا برگشت و دید که در مرز ِ آبی دو کشور ِ همسایه، ماهیگیری زحمتکش به اندازه یک متر،«حدفاصل ِ» مرزی خودش را ترک کرده باشد. اینجا، بحث بر سر چند ماهی و یا چند متر آب نیست، بلکه بحث« میفتاد» بر سر ِ تجاوز به حریم یک کشور و «غلت میخورد» به قانون ِ اساسی و بالاتر از همه «اصابت میکند» به «ارادۀ مردم ِ» آن کشور. بنابرین باید گفت «دو» حدفاصل از «اراده» وجود دارد یکی «اراده طبیعی و ذاتی» طبیعت، یعنی دریا و خشکی و دیگری«ارادۀ مردم» یعنی ماهیگیر و مرز کشور. سازمان مجاهدین توانسته است بطور شگفت انگیزی ارداۀ طبیعی انسان که مبنی بر تحقیر نشدن است را با ارادۀ مردم، یعنی دست یابی به آزادی را ترکیب کند.حاصل جمع این دو اراده در این سازمان ادغام شده تا «حد فاصل» را تشکیل دهد.

در نوشته ای تحت عنوان «نانو کلمه» به بعضی از ابعاد در روند ِ «مغز- احساس- تفکر- تصور » که در زیر قرار دارد پرداخته شد. میتوان از زاویۀ دیگری به آن مقاله پرداخت.

احساس، فضا(یعنی مسافت) و شخصیت ِ انسان، پدیده هائی هستند که همیشه با «فرد» در گیر میباشند و باید گفت که احساس، هیچگاه به انسان خیانت نمیکند. تفکر، به انسان خیانت میکند. تصور، انسان را خائن میکند. احساس چیست؟ احساس یعنی ضریب ِ خواستۀ انسان در شخصیت وی. به زبان دیگر، میتوان گفت که هر چقدر احساس قویتر باشد به شخصیتی قویتری احتیاج دارد تا بتواند بار ِ احساس را تحمل کند. «شخصیتی ضعیف» از عهدۀ «احساسی قوی» بر نمیاید و خودش را پشت پرده ای ظریف از دروغ مخفی میکند و در نتیجه به بیراه میرود.

درک از احساس، فقط «یک لحظه» است. وقتیکه احساس درک شود، ادامه اش از اهمیت بسزائی برخوردار که مستقیما در رابطه با پرداخت قیمت و قبول مسئولیت میباشد. برای شناختن ِ این موضوع، باید بار دیگر به فیلمی بزرگ « روشنائی روی شهر» ازچارلی چاپلین رفت. وقتیکه دختر ِ گلفروش در فتوگرامهای پایانی فیلم به واقعیت ِ زندگی میرسد به «احساس» خودش پشت نمیکنند و وارد ِ «غیرممکن» میشود بدون هیچ «تفکری» و «تصوری» وعمیقا با تمام وجودشان وارد «فضای» ایجاد شده از احساسش میشود و زندگی را بر پایۀ همین «احساسِ ِ» جدید ادامه میدهد. با پرداخت ِ قیمت و قبول مسئولیت. یعنی که واقع بین است تا غیر ممکن را انجام دهد. ورود به چنین احساسی، از شخصیتی قوی نشات میگیرد. بدون شخصیتی قوی، فرد ِ مذبور وارد حیطۀ «تفکر» میشود و وارد ِ «اما» ها و «اگر»ها میشود و سپس به «تصور» میرود و راه را بر احساس خویش می بندد.

قسمت دوم

«احساس ِ مبارزه» نیز میدان وسیعی را شامل نمیشود. «احساس ِ مبارزه»، یک لحظه است. باید بتوان این لحظه را درک کرد و «وارد»ش شد، سپس وسعتش داد. و مهمتر از همه، باید توانست، ملتی که تحت ستم میباشد را در چنین لحظه ای وارد کرد. ملتی که اولین جرقه های آزادیخواهی را زده باشد. برای درک از چنین ِ احساس و فضائی، به بیدادگاه خسرو گلسرخی که بسادگی لمس شدنی است باید سری زد. تمامی زندگی گلسرخی فقط در یک لحظه رخ میدهد. دقیقا لحظه ای که او روی پاشنۀ پایش میچرخد و به بیدادگاه پشت میکند. او که سخنور و استاد بود هیچ موضوعی برای دفاع از«خودش»پیدا نمیکرد. عجبا، عجبا، عجبا. عمر ِ گلسرخی برای رسیدن به چنین« لحظه ای» بود و تمامی نتایج بدست آمده از آن، برای مبارزات مردم، نتیجۀ «همان لحظه» بود. چنین لحظه ای حاصل ِ احساس است: احساس به عشق.

هنرمندی میگفت که:«عشق» و «مرگ»را، فقط به یک شکل، میتوان بیان و ابراز کرد: یا میمیرم یا نمیمیرم. در مردن،«نمیدانم»، وجود ندارد. نمیدانم «مرد ه ام» یا «نمرده ام». در عشق نیز چنین است یا عاشق هستم یا عاشق نیستم. «نمیدانم»، وجود ندارد. شاید «عاشق باشم»، وجود ندارد. افرادی که شاید «عاشق» باشند بخاطر این است که احساس را کنار گذاشته اند و به تفکر و تصور میرسند. تفکر و تصور نیز یعنی «شاید»، یعنی خیانت ِ به احساس. برای گلسرخی در بیدادگاه، «شاید» وجود نداشت و مطلقا «عاشق» بود. فضای ایجاد شده بین گلسرخی و قاضی که نتیجۀ احساسِِ مطلق است،« ارادۀ مبارزه» نام دارد که بر «موضوع مبارزه» شکل گرفته که هیچ ربطی نیز به گلسرخی نداشته است. پس باید دانست «موضوع مبارزه ِ» مردم ایران چیست؟ که مطمئنا نیزهیچ ربطی به سازمان مجاهدین ندارد. اولین موضوع ِ مبارزه، بیش از یک قرن پیش بر ارادۀ مردم برای دست یافتن به آزادی جرقه زده شد و در آنموقع سازمان مجاهدین وجود نداشت. دومین« موضوع ِ مبارزه»، حرفهای ولایت فقیه در هواپیمای پاریس- تهران و بلافاصله در بهشت زهرا بود که دشمنی خودش را با حس ِ آزادیخواهی مردم، بنمایش گذاشت که آنجا نیز مجاهدین هیچ حضوری نداشتند. سازمان مجاهدین، فقط در«ارادۀ مبارزۀ» مردم حضور پیدا کرد و نه در «موضوع ِ مبارزه» که از پیش در رگهای مردم ایران جریان داشت.

این سازمان تا به امروز هر عملی را انجام داده است فقط و فقط برای ماندن در چنین احساس و لحظه میباشد: لحظۀ و ارادۀ مبارزه.

احساس ِ ملت ایران بجز «مرگ بر اصل ولایت فقیه» موضوع ِ دیگری را در بر نمیگیرد. احساس ِ فردوسی برای رسیدن به اهدافش سی سال طول کشید هر چند که فردوسی فقط یک« لحظه» و یا یک «واژه» را سرود و ترسیم کرد. لحظۀ«ارادۀ مبارزه». بهمین دلیل نوشت: بسی رنج بردم.....

سازمان مجاهدین بر پایۀ «صد در صد» مبارزه و «ارادۀ مبارزه» بنیانگذاری شده است و شاید «یک نفس» بیشتر اما مطمئنا نه «یک نفس» کمتر. افرادی که به هر دلیلی از آنها جدا شدند بعد از جدائی، نشان دادند که توان ِ «صد در صد» مبارزه را ندارند و البته هیچ ایرادی نیز نیست، که در حال ِ حاضر نیز سایتهای اینترنتی و رنگی جالبی را اداره میکنند. این افراد در روند ِ چند ساله نشان دادند که ظرف ِ جدیدی را که انتخاب کرده اند با ظرف ِ مبارزاتی مجاهدین که «صد در صد» میباشد فرقی اساسی و بنیادی دارد و در ظرف ِ «صد در صدی» مجاهدین قرار نمیگیرند. جدائی نیز، بدلیل قانونمندی تکاملی، مبنی بر ظرفیت ِ «توان» صورت گرفته و نه به اراده و خواست ِ فردی مشخص که جداشدگان بدروغ، بلافاصله بعد از جدائی، عنوان میکردند. مگر میتوان در یک تیم ِ دومیدانی، فردی با رکورد ده ثانیه و دیگری با رکورد بیست ثانیه ای برای صدمتر را قرار داد؟ چنین تیمی بی تعادل میشود و بازنده. دقیقا بحث، بر سر تعادل است.

قسمت سوم

ضمیر ِ انسان، وسعتی به اندازه کهکشان دارد و یا بیشتر. افراد ِ جدا شده توانستند در ضمیر ِ بی انتهای خودشان تهمتها و دروغ را پنهان کنند. اما اختلافی بزرگ در «کهکشان ِ طبیعت» و «کهکشان ِ ضمیر ِ انسان» وجود دارد. یعنی که اگر در کهکشان ِ طبیعت، شئی گم شود، دیگر پیدا نمیشود اما در کهکشان ِ ضمیر ِ انسان تمامی اشیاء ِ گم شده، پیدا میشوند. فقط به زمان احتیاج دارد. صداقت، شفافیت و فدا سه عاملی هستند که همۀ اشیاء را در ضمیر ِ انسانها میابند. با گذشت چند سال و نوشتن چند مقاله از سوی اضداد مجاهدین و فدای تمام عیار این سازمان در این سه دهه و بخصوص در حملۀ وحشیانه به اشرف، دقیقا مشخص شد که مجاهدین توسط رهبرشان نه زندان نه شکنجه و نه......شده بودند. اما موضوعی، کاملا مشخص شد که مجاهدین از زمین تا کهکشان عاشق هستند و دقیقا عاشق رهبریت خودشان هستند. تاریخ بار دیگر حق را فقط به این رهبریت داد و دقیقا در شخص مسعود رجوی زیرا که تمامی تهمتها و نارواها مستقیما از سوی ولی فقیه و اضداد مجاهدین، بسوی او شلیک میشد. گفته میشود که مورچه ها میتوانند پنجاه برابر وزن خودشان، بار را تحمل کنند. مجاهدین انسانهائی هستند که میتوانند هزار برابر وزن خودشان، بار ِ انسانیت را تحمل کنند. اما ولی فقیه و اضداد مجاهدین مورچه هائی هستند که حتی وزن خودشان را نیز نمیتوانند تحمل کنند و دائم در حال ِ افتادن هستند. روی پای خودشان نیز نمیتوانند بایستند مگر با کمکهای بین المللی و دیدار با امام زمان شان. بیچاره ها حتی توان ِ مورچه را نیز ندارند.

چه گوارای بزرگ میگوید: «ما بسیار واقع بین هستیم، به همین دلیل باید غیرممکن را انجاد داد و میدهیم». دقیقا کاری که دختر گلفروش در فیلم «روشنائی روی شهر» انجام داد.

این عدۀ، واقع بین نیستند و تفکر و تصور را ترویج میکنند و احساس را فراموش کرده اند زیرا که، موضوع ِ مهم، شکوفائی «ارادۀ مبارزه» است که در احساس نهفته میباشد و نه در تفکر و تصور. جانشین کردن تفکر و تصور بجای احساس، یعنی گم شدن، که راه به خیانت خواهد برد، و در چنین تناقصی، اضداد بوجود میایند.

اضداد مجاهدین به سه دسته تقسیم میشوند:

دسته اول: ولایت فقیه

دسته دوم: گروهی که از سازمان جدا شده اند و دائما رهبریت مجاهدین را محکوم میکنند. دقیقا منطبق بر خط ولایت فقیه میباشند.

دسته سوم: مشخصا در آزمایشگاههای ولایت فقیه ساخته شده اند. گروه وسیعی را در برمیگیرند از قبیل خوانندگان، نوازندگان، کارگردانان، نویسندگان و زندانیان سابق که به شغل تحلیگری مشغولند. از آنجائیکه این افراد همانند موش آزمایشگاهی هستند، روند ِ ورود و خروج آنها از آزمایشگاههای ولایت، پروسه ای مشخص و استاندارد دارند:« دستگیری- جنجال و خیمه شب بازی، نمایشات ِ حبس خانگی، زندانی- آزادی آنها – جنجال آفرینی حول آنها- خنثی کردن جو مقاومت». بعد از عبور از چنین مسیری هیچکدام از موشها بر علیه ولایت موضع نگرفته و فقط جو سازی کردند.

داشتن ِ هویت، مهمترین موضوع برای انسان و در نتیجه برای مقاومت است. انسانی با هویت، هر چقدر از لحاظ جسمی ضعیف باشد، شکست نمیخورد و به اندازه هویت و شخصیتش رشد میکند اما انسان بدون هویت اگر قوی هم باشد هیچ رشدی نخواهد کرد. اضداد مجاهدین دقیقا از بی شخصیتی و بی هویتی در رنج هستند. این سازمان هویت ِ خود را از مقاومت ِ مردمی بدست آورده است. بهمین دلیل بود، که وقتی نیروهای سرکوبگر به اشرف هجوم بردند شکست را متحمل شدند. داشتن ِهویت، مهمتراز داشتن ابزار میباشد. وقتیکه قوانین بین المللی، بیشرمانه با تانک از روی پیکر مجاهدین در شهر اشرف عبور کردند و مغلوب شدند فقط وفقط بیانگر ِ هویت ِ مبارزه است و در آینده، مردم ایران به چنین هویتی افتخار خواهند کرد زیراکه چنین هویتی بر ارادۀ خودشان شکل گرفته است.

مبارزین از همیشه و در تمامی دوران ِ زندگی فقط رنج و دشواری را تحمل کرده اند و خیانتها چشیده اند. انسانهای آزادیخواه و ملی همیشه بشدت مورد حمله و تهمتهای ناروا واقع میشدند اما با گذشت زمان، به قهرمان تبدیل میشوند کافیست بزندگی گلسرخی، عیسی مسیح و..... نظری انداخت. اگر غیر از این میبود، مبارزه هیچ معنائی پیدا نمیکرد و مجاهدین نیز از این قانونمندی مبرا نیستند.

هیچکس نمیتوانست به گلسرخی توصیه کند، که وارد آن لحظۀ حساس و خطیر نشود زیرا که ارادۀ مبارزه، شکست میخورد. هیچکس نمیتوانست به خرم آبادی ( سازمان چریکهای فدائی خلق) توصیه کند که شرایط ساواک مبنی بر شغل وزندگی مرفه را بپذیرد زیرا که به اراده مبارزه شکست وارد میشد.

قسمت چهارم

بنابرین باید تشخیص داد بین «حفاظت و ادامۀ زندگی شخصی و یا سازمان» و «حفاظت وادامۀ زندگی ِ مبارزه ِ مردمی»، کدامیک ارجحیت دارد و کدامشان حافظ ِ دیگری است. از روند ِ حرکت ِ مجاهدین چنین مشخص است که آنها از« مبارزه مردمی» حفاظت میکنند ونه از زندگی شخصی و سازمان. اگر دقیقا توجه شود حفاظت از سازمان نیز در نهایت به یک مسئله شخصی تبدیل میشود در حالیکه حفاظت از مبارزه، همیشه مسئله ای است مردمی. بهمین دلیل مسعود رجوی همیشه بطور مشخص بر این موضوع تاکید کرده است که:« ولو به قیمت تمامی سازمان».

تاریخ ایران به یمن ارادۀ مجاهدین و مبارزات مردمی سیاهترین دوران را با سلامتی عبور کرد و آنها بزرگترین وظیفه انسانی و ملی خود را انجام دادند و ولایت فقیه که آمده بود قرنها حکومت کند را از ریشه سوزاندند. به دو دلیل مشخص، ولایت فقیه مرده است. دلیل اول: اگر به یاد مانده باشد ولایت فقیه آمده بود که تا زمان ِ ظهور ِ« امام زمان»شان بماند و همگی جار میزدند و گلو پاره میکردند که ظهور، در هزار سال آینده صورت خواهد گرفت، یعنی دقیقا سالهای عمر حکومتشان را تخمین میزدند. اما امروز بقول تمامی جارچیان، هر روزه ولی فقیه با «آخر زمانش» گفتگو دارد. دیدار با امام زمان یعنی خوردن کفگیر به ته دیگ.. دومین دلیل: اگر هنوز بیاد مانده باشد ولایت فقیه وقتی بقدرت رسید به تمامی قوانین بین المللی بی اعتنا و برایشان پشیزی ارزشی قائل نبود چه رسد به اینکه از آنها کمک بگیرد، بخاطر اینکه تمامی قوانینش را مستقیما از خدایش دریافت میکرد. اما امروز دست بدامان همان قوانین شد و با یکدیگر به شهر اشرف وحشیانه حمله کردند. اما بجز دو دلیل ِ ذکر شده، یک اصل ِ واقعی که رویت میشود بیانگر مرگ ولایت میباشد: اصل ِ مثلث ِ« ولایت فقیه- نیروی سرکوبگر – اختناق» که از بین رفته و رژیم وارد صف آرائی جدیدی شده که عبارت است از« نیروی سرکوبگر- اختناق».

برای مقابله با صف آرائی جدید ِ رژیم باید دانست: چه انقباض و چه انبساط ِ بیش از حد، باعث پاره شدن میشود و فقط انعطاف، باعث ِ رشد مبارزات خواهد شد و از آنجائیکه مبارزه بر خلاف ِ قدرت، «انحصاری» نمیباشد که تحت ِ تسلط ِ نیروئی مشخص قرار گیرد بنابرین باید گفت که در انتخاب ِ« ارادۀ مبارزه»، آزادی مطلق وجود دارد و هر فردی به اندازۀ توانش میتواند همکاری و یاری نماید. پس باید گفت که در استقامت و استواری ِ «ارادۀ مبارزه» هیچکدام از اضداد مجاهدین حق نداشته اند و همگی در سراب بسر میبرند.

کلمات یا واژه هائی همچون فداکاری، شفافیت، قانونمندی، صداقت، صلح خواهی شهامت و مبارزه که درک ِ تک تک آنها حتی در کتاب ِ فرهنگ ِ لغات بسیار دشوار و غیر ممکن میباشد و عملکرد به یک واژه از آنها برای بسیاری از انسانها دشوار میباشد خوشبختانه در «مجاهد»، گرد ِ هم جمع شده اند. مجاهدین توانستند واژۀ «تحقیر» را از ملت ایران پاک و «اراده مبارزه» را جایگزینش کنند تا «تحقیر » را بر سر ولایت بکوبند. آیا دیدار ولی فقیه با امام زمان بجز تحقیر معنائی دگر دارد؟

از آینده نامعلوم نباید ترسید و «امروز» را باید نجات داد زیرا که مردم ایران تا رسیدن با آزادی، آرام و قرار نخواهند داشت.

سازمان مجاهدین خلق ایران که با« حقانیت و استواری» محمد حنیف متولد شد، استقامت ِ «ارادۀ مبارزه» را بر «شخصیت و استواری» مسعود رجوی بنا کرد تا توانست ولایت فقیه را متلاشی سازد.

نانو کلمه: http://rooshanai.blogspot.com/2011/02/blog-post.html

روشنائی روی شهر http://www.youtube.com/watch?v=Z9i7w-QUnp4

جمشید آشوغ - عید پاک عیسی مسیح - 24.04.2011

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

بارِ دگر: شهر اشرف



بارِ دگر، شهر اشرف به بیرحمانه ترین شکل، مورد حمله قرار گرفت.

بارِ دگر، سازمان مجاهدین خلق ایران، به وحشیانه ترین شکل، مورد تجاوز قرار گرفت.

بارِ دگر، مردم ایران به زشت ترین شکل، گلوله باران شدند.

بار دگر، به «انسان» بیرحمانه تر، وحشیانه تر و زشت تر حمله شد. اینبار به تاریخِ انسان و شرافتِ انسان حمله بردند.

از دوران اسپارتاکوس تا چند ثانیه قبل از حمله وحشیانه به شهر اشرف، تاریخ شاهد زشترین نوعِ جنگها با «ابزار» و «ابعاد» متفاوت بوده است، اما اینبار «ابزار» وحشیانه تر و «ابعاد» بسیار وحشتناکتر و وسیعتر بوده اند. اینبار، کلماتِ نوشته شده در قراردادهای بین المللی «ابزار» را میساختند که به عمد، نسخ شدند تا سرکوبگران ولایت فقیه، با دستهای باز حمله کنند. اینبار، حیثیتِ سازمان ملل، «ابعاد» را میساخت تا به عمد، آرزوها و احساساتِ انسانها را نشانه رود. اینبار، ابعادِ نوبل، پوچ شد. مگر قراردادهای بین المللی نبودند که سلاحِ مجاهد را گرفتند تا حفاظت شوند؟ اینبار، چنین سازمانهائی با چشمهای باز « بارشان » را بیشرمانه بر زمین گذاشتند که سبکبال پیش روند تا سنگینی بارِ وجدانِ بشریت را بر دوشِ انسانهای شریفِ جامعۀ جهانی رها کنند.

اینبار نیز برای بارِ دگر: انضباط، فداکاری، عشق و مبارزۀ اشرفیان را باید به پای فردی گذاشت که او را «شیر همیشه بیدار» میگویند: مسعود رجوی را میگویند.

جمشید آشوغ – بعد از حملۀ وحشیانۀ قراردادهای بین المللی به شهر اشرف

14.04.2011