۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

جدائی نادر از سیمین؟









یا جدائی سیمین از نادر؟ فستیوالهای سینمائی راه گم کرده و در نتیجه به اصغر فرهادی نیز جایزه ای تعلق گرفت. هئیت ژوری، سینما را کاملا میشناسد اما به عمد اشتباه میکند و اینبار به کاهدان زد. سنگ مفت، گنجشک مفت. فیلمِ نامبرده فاقدِ حداقلهای اصول سینمائی میباشد: از بازیگرانی مصنوعی در نقش های مصنوعی، صحنه سازی، طراحی لباس و غیره... تا بحال نقدهای زیادی بر فیلم، که مملو از افترا و توهین به زن است، نوشته شده. اساسا نقدها به دو بخش تقسیم میشوند، بخش اول که ذاتا برعلیه ولایت فقیه اند، فیلم را محکوم میکنند به دلیل اینکه در ایران و توسط سرمایه بانکی و دولتی ساخته شده است. بخش دوم بدون بینش هنری فقط به پیروزی فیلم در فستیوالها چشم دوخته و به همین دلیل آنرا قابل تقدیر میدانند، این بخش در بر گیرنده رسانه های رژیم تا محمد خاتمی میباشد. برای آنها پیروزی آب تطیهری است بر تمامی زشتیهای فیلم و رژیم. چندی پیش در این بلوگ نقدی تحت عنوان «سنگر سکوت یا سقوط» بر آخرین آلبوم زوجِ«داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی» درج شد و گفته شد که معنای کلماتِ ترانۀ دیوار، ترشحی از تفکراتِ سازمانِ امنیتِ رژیم بر علیه مردم میباشد. اما فیلم اصغر فرهادی از بخش دیگری که اساس و بنیاد ولایت فقیه بر آن استوار است ترشح میشود یعنی از قانون اساسی، دقیقا از قوانین و تبصره هائی که از ناقص العقل بودن زن و نصف بودنِ حقوقش در برابر مرد زبان میگشاید. زن ستیزترین بینش اجتماعی بعد از ولایت فقیه، فیلم «جدائی نادر از سیمین» میباشد. این زن ستیزی با اسم فیلم شروع شده، با نقش دو زنِ حیله گر (سیمین و راضیه) در مقابل مردی(نادر) محجوب ادامه میابد و در حرفها و اعمالشان، تفکرِ قوۀ قضائیۀ رژیم را مستمر ومحکم میسازد. فیلمی بسیار مصنوعی و ضعیف با قانونمندی ولایت فقیه. این فیلم نمیتواند هنر دوستان را فریب دهد بخصوص که راهگشای قوانینِ ضد زنِ ولایت فقیه است. مردم دروغها را آشکار میسازند. بخصوص زنان قهرمان که همیشه نقش اصلی را ایفا کرده و قادر به نقش آفرینی در جامعه هستند هر چند که در این فیلم، سیمین و راضیه از عهدۀ آن بر نیامدند. در بین منتقدان هنری وابسته به رژیم یک جمله همیشه بر سر زبانهاست که: هنرپیشه باید فقط نقش را بازی کند و نباید به آن ایراد بگیرد. بنابرین طبق نظرِ ابلهانۀ رژیم، خانمها لیلا حاتمی در نقش سیمین، ساره بیات در نقش راضیه و فیلمهائی از گلشیفته فراهانی و....، هیچکدامشان مقصر نیستند زیرا که نقش بازی میکنند. چنین نگاهی از پایه و اساس مردود بوده زیرا که هنرپیشه، مسئولِ انتخابِ نقش است و اگر توهینی صورت بگیرد، مقصر بوده و باید پاسخگو باشد. معمولا فیلمنامه را پس از تکمیل شدن برای مطالعه و بررسی به هنرپیشه داده تا در ابتدا محتوا و سپس توانائی عهدۀ نقش را ارزیابی کند. وقتیکه فیلمنامه «پرواز بر آشیانه فاخته ها، سال 1975 میلادی» توسط کرک داگلاس به مارلون براندو (که میگویند از عهدۀ هر نقشی بر میامد) تحویل داده شد، براندو از قبولِ ایفای نقش خود داری کرد زیرا که خود را قادر نمیداند و طی نامه ای به کارگردان(میلوس فورمن) و تهیه کننده چنین مینویسد:«این فیلمنامه به دیوانه ای همچون جک نیکلسون احتیاج دارد و نه من». که دقیقا نیز چنین میشود و جک نیکلسون نقش را بعهده میگیرد. عده ای از هنرپیشگان همچون روبرت دنیرو، آل پاچینو و .... گهگاهی بدلیل احتیاجات مادی پیشنهاداتی را که مورد پسندشان نبوده نیز قبول کرده اند اما بلافاصله دلایل را توضیح میدهند. معمولا این فیلمها سرگرم کننده بوده اند تا خدشه ای به ارزشهای هنری، فلسفی و اجتماعی خودشان لطمه ای وارد نشود. خانم لیلا حاتمی در نقش سیمین، خانم ساره بیات در نقش راضیه و آقای پیمان معادی در نقش نادر، مسئولِ توهین به زنان و از مدافعانِ قوانینِ زن ستیز رژیم محسوب میشوند. آنها مسئولِ انتخابات خویش میباشند. راستی چرا فستیوالها به فیلمی که تهی از موضوعات جدی اجتماعی و فلسفی است، جایزه میدهد؟ به چه دلیل فیلمی که فاقد اصول سینمائی و در زیرِ « حداقل معیارها»ی هنرِ دبستانی میباشد باید جایزه داد؟ چنین فیلم بی معنائی در کشورهائی که صاحب فستیوال هستند در هیچ زمانی ساخته نشده، نه آنگاه که قحطی بود و نه زمانی که سر شار از نعمت بودند. آیا آنها با جایزه به چنین سینمائی میخواهند ادامۀ فقر فرهنگی را دامن بزنند و تشویق کنند؟ و آنرا رشد دهند؟ اصغر فرهادی که در روز اولِ مراسمِ اهداء جوائز به زن دست میدهد و سپس بدلیل انتقادهای شدید از سوی رژیم، در روز دریافت جایزه به خانم مادونا دست نمیدهد آیا میتواند به اندازه کافی شجاعت داشته باشد تا فیلمی شجاع در ایران بسازد؟ چه زود تعادل خودش را از دست داد. چه معیاری برای شجاعتش وجود دارد؟ آیا شجاعتش از سوی رژیم تزریق شده است؟ رد پای قانون اساسی کاملا در فیلم مشخص است. کارگردانی، هنر و هنرپیشگی به اصول و افرادی بسیار جدی و مسئول احتیاج دارند و نه آدمی همچون اصغر فرهادی و همکارانش. باید یادآور شد که از هر سوی بر ملت ایران فشار فرهنگی وارد میشود: توسط ترانه های داریوش، شجریان، پرواز همای، گوگوش، اصغر فرهادی، گلشیفته فراهانی و.... با همیاری و همکاری جنایتکارانی همچون مهدی کروبی و میر حسین موسوی با پشتیبانی صدای آمریکا، شیرین عبادی و دیگران. به اندازه ای که نوبل شیرین عبادی ارزش و اعتبار حقوقی و اجتمائی برای مردم ایران داشته به همان اندازه نیز این فیلم میتواند ارزش هنری کسب کند. فیلمی ارتجاعی و متعلق به وزارت دادگستری رژیم در جهتِ منافعِ مرد سالاری، زیرا که آنرا انتخابی از سوی زنان نشان میدهد و نه تحمیلی از سوی ولایت فقیه. این فیلم در کل و بخصوص در صحنه های زیر تاکید دارد که زن ناقص العقل است:« در موقعی که سیمین به نادر میگوید پدرت بیماری آلزایمر دارد و نمیفهمد که تو پسرشی و وقتیکه راضیه دست بیمار را به تخت میبندد و میرود. این فیلم، ظلم به زن را نشان نمیدهد بلکه تاکیدی است بر نقصِ عقلی و نصف بودنِ حقِ زن. و بهمین دلیل بازیگران اصلی« یک مرد در مقابل( مساوی است با) دو زن» میباشد. رجوع کردن زن (راضیه) به دعا و دین برای گرفتن تصمیماتش، نه از روی اعتقادات دینی است بلکه به دلیل نقصِ عقلش میباشد». اگر کارگردان شهامتِ انتقاد از اعتقادات دینی مردم را داشت مطمئنا شهامت دست دادن به خانم مادونا را نیز پیدا میکرد. به گفتار و اعمال ِ یک فرد که پائین تر از حداقلها نسبت به سنش و یا شعور اجتماعی رایج در جامعه باشد، کمبود و یا نقص گویند. سیمین و راضیه «نقص» های بزرگ و آشکاری دارند. نقص ها آنقدر بزرگ و آشکار هستند که برای تشخیصشان هیچ احتیاجی بفکر کردن نیست زیرا که بلافاصله توسط یک مرد( نادر نیز در همان شرایط اجتماعی رشد کرده است) تصحیح میشوند.

نادر مردی محجوب و با تصمیم های بهتر، همیشه حق دارد و تا جائی پیش میرود که به دخترش ترمه میگوید«اگر فکر میکنی که مامان «حق» دارد، بهش بگو بیاد بالا». اما ترمه چنین کاری نمیکند زیرا که مادرش«حق» ندارد. حتی حقِ داشتن فرزندش را. زیرا که فرزند همیشه پدر را انتخاب میکند در تمامی لحظات زندگی. انتقاد بر سیمین است که بسیار زشت، ناقص العقلی را بنمایش گذاشت و خانم لیلا حاتمی که نقشِ تحقیر شدن زن را پذیرفت. و چنین لکۀ ننگی را هیچگاه نمیتواند پاک کند. انتقاد بر راضیه است که بسیار زشت، ناقص العقلی را بازی کرد و خانم ساره بیات که نقش تحقیر شدن زن را پذیرفت. و چنین لکۀ ننگی را هیچگاه نمیتواند پاک کند. انتقاد بر نادر است که محجوب بودن را بطور مصنوعی بازی کرد و آقای پیمان معادی که تحقیر کردنِ زن را در کارنامه هنریش قرار داد. و چنین لکۀ ننگی را هیچگاه نمیتواند پاک کند. هیچ انتقای بر حجت(شوهر راضیه) نیست زیرا که لومپن بودن را که اصلی ترین صفت ولایت فقیه میباشد را بنحو احسن انجام داد. و باید به آقای شهاب حسینی برای پذیرفتن چنین نقشی تبریک گفت. این فیلم اسمش «جدائی نادر از سیمین» نیست زیرا که نادر هیچ تمایلی به جدائی از سیمین را نداشت. اسم فیلم «جدائی سیمین از نادر» است زیرا که فقط سیمین بطور جدی خواهان جدائی بود. کارگردان حق را به زن نداد که فیلم، با نام او شروع شود. فیلمنامه نشان میدهد که اصغر فرهادی بی استعدادترین کارگردان ایرانیست.

جایزه دادن به ایرانیها بخصوص به سازمانهای سیاسی، نیروها، شخصیت ها، روشنفکران و هنرمندان در هر رشته ای از سوی فستیوالها و جشنواره ها هیچگونه ارزش مضاعفی ندارد و در توان هیچکس نیست بجز مردم ایران. در توانِ هیچ جشنواره ای نیست که بر ارزشهای ایرانی، ارزش گذاری کند. بجز مردم ایران.

جمشید آشوغ 23.01.2012

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

راز











قسمتی از مصاحبۀ استیون هاوکینگ به تاریخ ششم ژانویه (هفته گذشته) همانطور که درج شده، در زیر آورده میشود:

«اعتقاد به وجود بهشت و یا نوعی از حیات پس از مرگ در حقیقت«افسانه ای» است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گوید که پس از آخرین فعالیت مغز انسان، دیگر حیاتی برای وی وجود ندارد. اعلام این نظر نشانی از مخالفت صریح وی با توجیحات دینی در این زمینه است». همچنین می افزاید که« بزرگترین راز هستی، پدیده ای بنام زن میباشد».

معلوم نیست این مصاحبه به چه دلیل، بخصوص برای ایرانیها باید حائز اهمیت باشد: بخاطر حیات پس از مرگ و یا راز هستی که «زن» باشد.

هاوکینگ بسیار کودکانه موضوعی که از همیشه برای انسان، رشد و شکوفائی آورده است را رد میکند. صراحتِ کودکانه وی میتوانست موضوعی قابل بحث بوده باشد اگر او، قبل از کارل مارکس زندگی میکرد. او با صراحت آشکار میسازد که بحثِ اصلی و بنیادی مارکس را یا نشنیده و یا بسیار از آن دور میباشد و هنوز مانند خیلی دیگر از «بی دینانِ دنیا» در دوران ِ قبل از مارکس بسر میبرد.

هاوکینگ با تقریبا 150 سال تاخیر، «دیدش» را در زاویه ای اشتباه قرار میدهد و بهمین دلیل نظریه پردازِ پر اشتباهی است هر چند که پژوهشگر و نابغه استثنائی باشد.

مسلما انسان از موضوعی که به آن یقین دارد هیچ هراسی نداشته، اما حتما و مطمئنا عده ای نیز هستند که میترسند، ولی «اصالتِ» انسان از آن ترسی به دل راه نمیدهد زیرا که میداند بوقوع میپیوندد. مرگ نیز میرسد. بنابرین از مرگ نمی هراسد زیرا که اصالتِ انسان، «اصالت» مرگ را پذیرفته است. ولی اصالت انسان دست بردار نیست و میخواهد بداند پس از این دنیا، آیا مکان دیگری وجود دارد یا نه. برای درک چنین موضوعی، فقط اصالت انسان کافی نیست بلکه باید با کمک از «تفکرش» به موضوع پی ببرد(البته اگر بتواند). و اتفاقا رشدِ چنین تفکری در هاوکینگ، از او نابغه میسازد و عجیب است که وی «ترس انسان از مرگ» را با «ادامۀ تفکر انسان» تا بی نهایت را، با اشتباهی فاحش بیان میکند و هر دو را یکی دانسته و میخواهد بر ادامۀ تفکرِ انسان تا بی نهایت، «ایست» بگذارد، هر چند که نبوغِ او، مدیونِ «ادامۀ تفکر» انسان میباشد. او بایستی اولین فردی باشد که چنین رازی را در زندگی درک میکرد. انسان میخواهد به عمق برود که «ته» نداشته باشد و به اوج برسد که «سقف» نداشته باشد. رازی بدون راز. در تصورات انسان، بهشت و جهنم دو مکانی هستند با اصول و موازین غیر مشخص با «تعریفی» که توسطِ «تفکراتی» مشخص، صورت گرفته است. همین تفکر مشخص، باعث شده که بهشت و جهنم، اصول و موازین مشخصی بخود بگیرند، ولی دور از واقعیت و در ابهام کامل. بهرحال طبق چنین ذهنیاتی، هر فرد بطور مساوی شانس بدست آوردن بهشت یا جهنم را در سر میپروراند. 50% احتمال بهشت و 50% احتمال جهنم برای هر فرد در نظر گرفته شده است و اتفاقا به دلیل چنین تقسیم بندئی، انسان هیچگاه از مرگ نمیتوانسته هراس داشته باشد. ولی اگر فقط یکی از ایندو مکان برای انسان در نظر گرفته میشد، دلیلی برای وحشتش از مرگ شود. برای رشدِ تصور و تفکرِ انسان، وجودِ فقط بهشت و یا فقط جهنم بسیار وحشتناک است. اتفاقا انسان حاضر است که یا هر دو را داشته باشد(دین) و یا هر دو را از بین ببرد( بی دین) اما هیچکسی حاضر نیست که فقط «یکی» را داشته باشد، زیرا با یک پایه بودن، زندگی وحشتناک میشد و مرگ وحشتناکتر. وجود دو مکان فقط برای احقاق حقوق انسانهاست و نه برای ترس از مرگ. تصورِ انسان، برای ساختن چنین تفکری (بهشت یا جهنم)، شاید(حتما) میلیونها سال وقت صرف کرده باشد. مشخص نیست از بدو پیدایش انسان تا وقتیکه مارکس، جمله «دین افیون مردم» را خلق کرده است چه مدت زمانی گذشته باشد. اما اگر حدفاصلِ بینِ خلقِ«بهشت- جهنم» در ذهن انسان را تا جمله مارکس اندازه گرفت، شاید بتوان به عمقِ تاریخِ بشریت رسید. یعنی مشخص نیست، بهشت و جهنم چقدر قدمت دارند و مهمتر از همه، که خالق چنین خلاقیتی کیست در حالیکه خالقِ «دین افیون مردم» با تمامی مشخصات حضور دارد. بنابرین دور انداختنِ قدمتِ بهشت، از سوی هاوکینگ را فقط میتوان کودکانه تلقی کرد. او باید بداند که بحث بر سر معنای معنوی خدا میباشد و نه در منطقِ وجود فیزیکی اش در کهکشان. و دقیقا معنای «خدا» برای او، باعث شد که در منطقِ وجود خدا به پژوهش بپردازد و هر چند که خدا را نیافت اما نبوغ را یافت.

قسمت دوم

هر قدر انسان دیرتر به یک تئورئی دست یابد، بمعنای مشکل بودن و متکامل بودنش نسبت به تئوریهای قبلی است. بهمین خاطر با صرف انرژی و وقت بیشتری به آنها دسترسی میابد. برای تصورِ بهشت و جهنم، وقت کمتری صرف کرده است (حتی اگر میلیونها سال طول کشیده باشد) تا تئوری مارکس. بنابرین تئوری مارکس مشکلتر و کاملتر از تئوری بهشت میباشد. برای درک مطلب، اگر بطور بسیار ساده فلسفه را از بدو پیدایش، به دو بخش «با دین ها» و «بی دین ها» تقسیم کرد، میتوان پی برد که مارکس با جمله اش «تسمه از گُرده هر دو گروه» کشیده است. اگر در فلسفه از خروار و کیلو استفاده نشود، باید درک شود که فقط یک جمله بتنهائی کافیست تا جهان و تفکرات درونش را زیر و رو کند. افراد«دین دار» با توصلِ به «خدا، بهشت و جهنم» یعنی « سه عضوِ مجهول» توانسته بودند (تا قبل از جمله مارکس) دین را «معلوم» نشان دهند و اسبشان را بتازند. اما «بی دین ها» بدلیل اینکه تعریفی از آن نداشته اند، قادر به مبارزه و حذفش نبودند و سعی میکردند تا «سه عضوِ مجهولِ» دین را از بین ببرند تا بتوانند آنرا نفی کنند. یعنی که مبارزه به روی «سه عضومجهول» از سوی دو طیف(دین داران و بی دینان) صورت میگرفت تا «بخش معلوم، یعنی دین» را در جهتِ منافع فکری خودشان یا قدرت ببخشید و یا از بین ببرند. فقط مارکس درک کرد که باید با بخش معلوم (یعنی دین)مبارزه کرد و برایش تعریفی پیدا کرد تا همچون برف در زیر آفتاب آب شود. بنابرین بعد از او، مبارزه با «خدا، بهشت و جهنم» هیچ لزومی نداشته و ندارد و اگر چنین روشی تا قبل از جمله مارکس مورد قبول و پسند بود، بعد از آن همچون آبِ سر بالاست. تعجب آور است اگر هنوز فردی پیدا میشود مانند هاوکینگ که، به بحثِ بهشت دامن میزند، یعنی اینکه بعضی از تئوریها را درک نکرده، اما همیشه برایشان تعریفی دارد. مارکس هیچ موضوعی را دور نمیریزد و با مهارت کامل، اصالت دین، از حکومتها و اثراتش در بین مردم را از یکدیگر مجزا میکند. البته هر چند که جمله مارکس، ساده بنظر میرسد اما بسیار مشکل و پیچیده است آنقدر پیچیده است که بعد از مارکس شاید فقط شعور و درایت مردی همچون حمید اشرف کبیر بر آن جمله تسلط پیدا میکند. چگونه رسیدن مارکس به آن جمله و چرا فقط حمید اشرف (منظور افرادی که در قید حیات نیستند) بر آن تسلط داشته را باید در نوشته و فصلی پیچیده و مشکل بررسی کرد. اما طبق تعریف مارکس از دین و برای تشخیص و دقت بیشتر بر طبیعتِ دین باید با ذکر دو مثال، چنین نوشت: مثال اول: فرض گرفته شود که در عالم، فقط «یک نفر» زندگی میکند بنابرین حدس زده میشود که دنیا بر وفق مرادش باشد، بدون دردسر و دغدغه ای، بدون جنگ و با در اختیار داشتن تمامی سرمایه های جهانی، بنابرین در رفاه و آسایش مطلق. این فرد اگر دین داشته باشد، دینش افیون اوست. مثال دوم: بلافرض محال، تمامی حکومتها دینی باشند و مردم را در رفاه و آسایش مطلق قرار دهند و هر روز «سرُم» خوشی و شادی به آنها تزریق کنند و هیچ فردی تحت حکومت دینی، دغدغه ای نداشته باشد. باز هم دین شان، افیون آنها ست. زیرا که افیون، جزء لاینفک دین است. افیون، درون دین زیست میکند و نه در جای دیگری. و اگر بر چنین افیونی، حکومتی بر پا شود آتش می افروزد زیرا که کنترل و جابجائی انسان، راحت تر صورت میگیرد. اگر فردی بخواهد به شکار پرنده برود با صرف وقت بیشتر باید سختی راه و خطرهای متفاوتی را ریسک و نیز بپذیرد اما اگر بر سر راهش، قفسی پر از پرنده های مورد دلخواهش را بیابد مطمئنا قفس را بر میدارد و از خیرِ شکار میگذرد. دین، دقیقا قفسِ مردم را به دست شکارچی میدهد و دیگر احتیاجی نیست که آدمها را یکی، یکی شکار کند. به همین سادگی. به همین راحتی. دین فقط به یک صورت میتواند خودش را از شَرِ جملۀ مارکس خلاص کند، که بیاید و فریاد زند: آری تا مغز استخوان قبول دارم که افیون هستم. این جمله دین را تمیز میکند در غیر اینصورت هیچگاه سایۀ مارکس را از سر خود، دور نمیکند.

روشنفکر و هنرمند در ایران از همیشه، حداقل با بیست سال تاخیر به نیروی فعالِ فکری تبدیل میشوند زیرا که در این مدتِ طولانی تحت شدیدترین محرومیتهای دینی بوده اند و موقع ورود به جامعه هیچ نشانی از حالت طبیعی ندارند. بدون تعادل هستند. در زیباترین دوران زندگی با جامعه رابطه ندارند و فقط رابطه با دین و به گذشته های دیر (امام حسین) و یا در آینده های (امام زمان) نا معلوم میباشد. زمان حال و زبان اجتماع در دسترسشان نیست. سلبِ «حالتِ طبیعیِ رشدِ فکری»، بهترین زمینه برای عقب ماندگی جامعه و آمدن دیکتاتورهاست. و دقیقا بهمین دلیل در چنین جامعۀ فکری(داخل و خارج) روشنفکر و هنرمند بوجود نمیاید و بجز روضه خوان هیچی دیده نمیشود. گریه کردن، تنها شاخصِ روضه خوانی نیست، یکنواختی، سکون و تهوع، اضلاع دیگر آن را تشکیل میدهند.

راز ِ ایران در مردمش نهفته شده و هیچ احتیاجی به دیگران نیست بهمین دلیل باید به غرور ملی خود افتخار کرد زیرا که: هر چه را هاوکینگ در مورد «زن» گفته باشد مطمئنا بیشتر از بیژن جزنی در تابلو «زندگی»، نگفته است. هاوکینگ هر چه در مورد «زن» گفته باشد مطمئنا کمتر از توانِ سرشار و پویا، ارادۀ استوار و مصمم زنِ ایرانی گفته است: صبا هفت برادران.

جمشید آشوغ 15.01.2012

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

معرفی کتاب - عیسی مسیح: بیگناهی، شهامت و عشق

طرح روی جلد از: جمشید آشوغ

برای سفارش کتاب به آدرس اینترنتی بنگاه نشر که در زیر آمده، مراجعه فرمائید:

عیسی مسیح: بیگناهی، شهامت و عشق

همانطور که هموطنان اطلاع دارند «راه صلیبی»، یعنی مسیری که عیسی مسیح از نقطه محکوم شدنش تا روی تپه که به صلیب کشیده میشود، چهارده ( یا پانزده) توقفگاه داشته با قدمتی هزار ساله ( در هزار سال اول، مراسمی تحت این عنوان وجود نداشته). این مسیر تا به امروز نامگذاری یا هویت مشخصی نداشته و برای اولین بار در این کتاب به هویتی مشخص میرسد. هویتی که اصالتِ عیسی مسیح در آن نهفته و جلوه مشخص بخود میگیرد.

پیشگفتار نوشته شده بر کتاب به قلم ِعالیجناب برونو فورته، اسقف اعظمِ شهرهای «کی یتی» و«واستو» در ایتالیا، از بالاترین مقامهای کاتولیک میباشد که باید از زحمات ایشان قدردانی و تشکر کنم.

این کتاب 62 صفحه ای به دو زبان ایتالیائی و فارسی (همانطور که تصویر روی جلد نشان میدهد) به چاپ رسیده است. معمولا بنگاههای نشر چنین چاپی را قبول نمیکنند اما بدلیل اصرار و پایفشاری توانستم به چنین امر مهمی که برایم حائز اهمیت بود دست یابم.

میز گردی که برای معرفی کتاب از سوی «ترامو- تی وی» بر گزار شد شامل دو بخش است. در بخش دوم، اسقف شهر ترامو عالیجناب میکل سچچا به سئوالات خبرنگار پاسخ میدهد ، از زحمات ایشان بسیار سپاسگزارم.

با تشکر. جمشید آشوغ

23.12.2011

میز گرد، ترجمه شده: بخش اول

میز گرد، ترجمه شده: بخش دوم

۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

تحقیر یا جشنِ مقاومت


باز محرم از راه رسید. برای هزار و چهارصدمین بار، یا کمی کمتر و یا کمی بیشتر. هیچ روشنفکر و هنرمندی به چنین موضوعی که بطور اسفناک سرزمین ما را طی کرده، درو میکند و از ریشه میسوزاند، نیندیشید. بیش از هزار و چهار صد بار ریشه سوزاند. حتی شاهان، جزء اولین نفراتی بودند که صندلی سلطنتی اشان را، در وسطِ صحن ِ عزا میگذاشتند. آری عزا. بلی عزا. کاسه های نذری و شله زرد، تحقیر ملت و حسین. آه چه دردِ جانکاهی برای انسان. سیاهی و نکبت. عزا کلمه ای زشتی که هیچ مادری، برای فرزندش که در مبارزه جانش را فدا کرده، آنرا بزبان نمیاورد و انجام نمیدهد. آیا نمی بینیم که مادران غیور ایران برای فرزندان رشیدشان، که تسلیم ولایت فقیه نمیشوند و به خاک میفتند، جشن میگیرند؟ آری در روز عاشورا فقط جشن باید گرفت که خواستۀ حسین بوده است برای آزادی. برای احترام به حسین و رهائی از ظلم، باید سینه زنی و عزا، که بزرگترین تباهی را بر شانه های او و مردم سوار میکند، را زدود باید بتوان اراده اش را رها و آزاد کرد. حسین را ارج نهاده زیرا که شایسته است. و نه تحقیر. حسین نمادی است بر علیه تحقیرِ انسانها. باید حسینِ عزا، که نماینده ولایت فقیه است با حسینِ مردمی که نمادِ جشن و شادی میباشد را عوض کرد. مناطقی که درونشان عزا رشد میکند را نمیتوان کشور نام گذاشت زیرا که کشور معنی مشخصی دارد مانند جنگل که معنی، تفکر و احساسی مشخص دارد. مناطقِ صاحب عزا را میتوان سرزمین نام گذاشت. سرزمین، یعنی محیطی بدون تفکر. باران میاید. برف میاید. طوفان میاید. و سپس قحطی میاید. باید انتخاب کرد: یا تحقیر حسین را و یا جشنی برای مقاومتش که تا به امروز ادامه دارد.

محرم است

و انسان شاد

و انسان سرفراز.

روز آزادی،

آزادی حسین.

او که تسلیم نشد

برای هر روز

برای هر سرزمینی

حتی بدون دین.

زیرا که خودش

چنین آوازی سر داد.

همانا که امروز باید

آوازش را،

سرودش را خواند.

رقصِ شادی،

جشن و پایکوبی

برای این روز.

زیرا که شایسته

زیباترین گلهاست.

جمشید آشوغ 29.11.2011


۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

سنگرِ سکوت و سقوط








داریوش- فرامرز اصلانی مدتی است، زوجی «نیم عزائی» را تشکیل داده اند. بعد از آخوندها که همیشه «کامل عزا» و صاحب عزا بوده اند و محمد رضا شجریان که «سه ربع عزائی» میباشد، معلوم نیست که آیا آخوندها سیر نزولی و سقوطی داشته اند که از «کامل عزائی» به سه ربع عزائی(شجریان) و سپس به نیم عزائی(زوج فرامرز- داریوش) تبدیل شده اند و یا نه بر عکس میباشد، این افراد هستند که سیر تکاملی را از «نیم عزائی» به «سه ربع عزائی» طی میکنند تا کامل عزا شوند. تا نقش نیمه تمامِ زوجِ منفور و تبهکاری همچون میر حسین موسوی- کروبی را برای نجات ولایت کامل کنند.

حائز اهمیت ترین موضوع برای مردم، کنترل بر روی هنرمندان و روشنفکران میباشد. هنر مانند تیم ورزشی نیست که در کودکی عاشقش شد و تمام عمر بدنبالش رفت. تفکر و هنر، بیان کنندۀ تغییراتِ جامعه در خدمت به مردم است. بنابرین متغییر میشوند اما با حفظ اصالت. همانطوری که هر لحظه سلولهای بدن پیرتر میشوند، تفکر نیز اگر ساکن شود، فرسوده میگردد. در جوامع، تنها موضوعی که هیچگاه سکون ندارد و هر لحظه روند و بینش جدیدی را میسازند، «خواسته های» مردمیست، بدون تغییرِ اصالت ها. بنا بر چنین اصلی، یعنی«متغییر بودن خواسته ها» و«نا متغییر بودن اصالت ها»، ترکیبی ساخته میشود که اساس و پایه های قوانین اجتمائی و تکامل بشریت را نیز میسازند. اگر «تفکر» بر خواسته های اجتماعی منطبق گردد، بدون سکون میشود و دینامیزم لازمه را برای رشد، بدست خواهد آورد. در جائیکه سکون باشد یعنی که تفکر، «گوش» به خواسته های اجتماعی نمیدهد. کافیست به بلوگها و سایتهای ایرانی نظری انداخت تا دوریشان از خواسته های اجتماعی را فهمید. هیچگاه هنرمند و روشنفکر نباید در مسیری رو به گذشته و عقب حرکت کند، انتخاب چنین مسیری حاکی از بی تعادلی تفکر میباشد. تشخیصِ چنین مسیری بسیار ساده است: گوش دادن به جامعه.هنرمندی که یکی به میخ و یکی به نعل بزند، مسیرِ مشخصِ اجتماعی، که مطابق با خواسته های مردمی باشد، را دنبال نمیکند. وقتیکه خروشِ مردم در 2 سال گذشته به امواج میلیونی رسید اگر هنرمندان، مردم را به سکوت و سکون دعوت کنند یعنی سرپوشی بر خروشِ، یعنی ولایت، که معنای عقب رفتن است. در حالیکه مردمِ خروشان، حرکتی رو به آینده دارند و بدنبال راهی برای رهائی و آزادی هستند. شناختنِ هنرمندان و روشنفکران در جامعه ایران بسیار دشوار است زیرا که «نقد» آثار وجود ندارد. مثلا اگر برای روشنائی و تحلیلِ تفکرات، از کارهای چهار دهۀ گذشتۀ دکترعلی شریعتی نقدی شود، ضربات تفتیش عقاید بر پیکرِ منتقد وارد میشود. هر چند که تمامی مسئولین سایتها، خودشان را از مدافعین سر سخت آزادی میپندارند و تفتیش عقاید را منع میکنند، اما بطور سیستماتیک مانند نمازِ روزانه تمامی مراحلِ سانسور را طی و چماقشان را تیز میکنند. در جامعۀ روشنفکر ایرانی «تفکر» جائی ندارد بلکه «خط فکری» اهمیت دارد که دو مقولۀ بسیار متفاوت و متضاد هستند. تفکر، جهان را «باز» میکند و خط فکری، جهان را «بسته» میسازد. مردم همیشه بهترین ها را تشخیص داده و دوست میدارند و اگر چنین نباشد، سیر ِ تکامل باید نفی کرد. موضوعات و مسائل را باید بعد از توضیح، در مقابل مردم گذاشت تا حق انتخاب بیابند. سپس افرادی همچون شریعتی، شاملو، شجریان، داریوش، سیمین بهبهانی، پرواز همائی، ابی و خیلی های دیگر متوجه خواهند شد که ابزاری برای اندازه گیری وجود دارد تحت عنوان «نقد»، بنابرین باید بدنبال راه جدیدی برای زندگی باشند. همین موضوع برای سایتها نیز صدق میکنند تا به تفتیشِ عقاید، بر علیه منافع ملی حرکت نکنند. مردم در تفکر و هنر به وکیل احتیاج ندارند و خوب میدانند که «تفکر» باید انطباق بر جامعه امروز یا رو به آینده داشته باشد. در مسیر خواسته هایشان.

زوجِ« نیم عزای» داریوش و فرامرز اصلانی ترانه ای بنام «دیوار» را اجرا کرده اند. باید از ایندو پرسید که قبل از ضبط، آیا حتی برای یکبار تست را خوانده اند یا نه؟ آیا کلمات هیچگونه توهینی بمردم ندارند؟ با دقت باید تکه ای از تست را باید مرور و مزه کرد:«این فقط درد وطن نیست، ما تو قربتم همینیم. آنطرف ریشه نداریم. اینور و اونور دیوار درد ما هنوز همونه. ای شقایق ما جماعت، درد ما از خودمونه. توی همۀ خاطره هامون حق دشمن مرده باده. حتی راه دشمنی را هیچکس یادمون نداده. حس همخونی نداریم چون قبیله مونو دیدیم. ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم». آخرش نیز چنین تمام میشود:« در سنگر سکوت».

ترکیبی از افترا و زشترین کلمات که بر خلاف سرشت و ارادۀ مردم ایران میباشند. چگونه به خود اجازه داده اند، تستی را بخوانند که فقط توهین به یک ملت است؟ چرا به ملتی بزرگ و از خود گذشته، با بدنی زخمی و جانفشان، اینهمه توهین می کنند؟ ملت ایران در 32 سال گذشته بیش از صدها هزار کشته، میلیونها آواره داشته است، چرا میگویند که حقمون اینه؟ شاید این زوج، همه را به کیش خویش می پندارند؟ ذاتِ ایرانی، دیوار، سیاهی و نکبت ندارد آنها مبارز هستند و مبارزه میکنند. آیا ندا را میشناسند؟ آیا سهراب را بخاطر دارند؟ داریوش که تا دیروز در ترانۀ «سوار خواهد آمد» بدنبال سواری میگشت، امروز در سنگر سکوت میخزد، او همیشه در سایۀ دو دلیِ «باشم – نباشم» خودش را تا به امروز کشیده. ترانه دیوار پر از کینه به مردم است و شباهتهای بسیار به حرفهای جنتی و خاتمی در نماز جمعه ها دارد. باید به اصلانی گفت: چگونه فقط «راه دشمنی» را یاد داده اند؟ آیا راهِ دشمنی، به تعلیم احتیاج دارد؟ اصلا چنین راهی وجود دارد؟ آیا دشمنی در سرشت مردم ایران هست؟ تا یاد داده شود؟ این زوج دقیقا انگشت روی مردم بیدفاع گذاشته. باید پرسید آیا تا بحال ملتی، مانند ملت ایران که طالب دوستی و صمیمیت باشند را در جائی سراغ دارند؟ آنها، سپس چنین ادامه میدهند« تو خاطره هامون حق دشمن مرده باده». مردم تمامی جهان، بجز جنتی، کروبی، داریوش و اصلانی، شاهد هستند که ایرانیها تا به امروز به هیچکسی «مرده باد» نگفته اند و چنین برچسبها بر مردم ایران، فقط دروغ و خیانت محض است. داریوش و فرامرز اصلانی باید پاسخ دهند که چنین کلماتی را در کجا و بخصوص برعلیه چه کسی شنیده اند، که اینقدر دلخور و آشفته شده اند. بعد از پاسخ، فقط مردم حق تصمیم و حق رای به آنها را دارند. مردم فقط بر علیه اصل ولایت فقیه شعار داده اند، اما ولایت فقیه 32 سال از کشته های ملت، پشته ساخته است. چرا در مورد ولی فقیه نمیگویند؟ و فقط ملت را نشانه گرفته اند؟

ترانه به دو بخش تقسیم شده است، قسمتی که برای مردم «تحقیر کننده» است را فرامرز اصلانی بزبان میاورد دقیقا مانند احمد خاتمی اما بخشی که مردم باید« تحقیر را بپذیرند» داریوش بزبان میاورد دقیقا مانند آخوند جنتی، زیرا که او از اعتبار بیشتری برخوردار است.

آیا داریوش نمی بیند که بسیاری از ایرانیها در خارج میتوانستند زندگی بسیار مرفهی داشته باشند اما بدلیل اینکه در ایران ریشه دارند و به آن نیز عمیقا معتقد هستند، شب و روز به مبارزه بر علیه آخوندها مشغولند. چگونه ما ریشه نداریم؟ ریشه داراش چکار میکنند که ایرانیها نکرده اند؟ آیا مگر داریوش تا مدتی پیش نمیخواست وطنش را از نو بسازد؟

ایرانیها هیچگاه سیاه و سفید نبوده و نخواهند بود ایرانیها در سنتی با شکوه و پر رنگ، زندگی میکنند. سیاه و سفید را فقط ولایت انجام میدهد و کسانیکه سفید و سیاه میپوشند. به داریوش باید گفت که: آری، متاسفانه همیشه و از تمامی دوران هنرمندان و روشنفکرانی نصیب ایران شده که «زبان» را درک نکرده اند. مطمئن باشید مردم ایران همه را عوض خواهند کرد چه شماها و چه سایتها و بلوگهائی که تحت هر عنوانی به تفتیش عقاید پرداخته و بر علیه منافع ملت قلم فرسائی میکنند. آنروز زیبا نزدیک است زیرا که: آخر به چنگی ملخه.

در لیبی و عراق هنرمندان برای اتحادِ ملی، مردم را برای کسب آزادی بر علیه دیکتاتورها به خروش دعوت میکنند، اما داریوش مردمِ خروشانِ ایران را به سکوت.

ترانه دیوار بدلیل مملو بودن از دروغ و توهین به ملت پر توان و مبارز ایران باید هر چه زودتر از بازار جمع شود. زیرا کلماتش، فقط متعلق به نیروهای امنیتی رژیم جمهوری و منطبق با خواسته های زوجهای: خامنه ای- احمدی نژاد/ مشائی- گوگوش/ کروبی- موسوی/ جنتی- خاتمی میباشند.

جمشید آشوغ 25.09.2011

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

اهلی کردنِ ولایتِ فقیه



بلاخره بعد از 32 سال، صاحبانِ ولایت فقیه تصمیم گرفتند تا حیوانی را که وحشی بدنیا آورده بودند، اهلی اش کنند. امروز به رژیمی، اهلی و تربیت شده محتاج شده اند. حد فاصلِ بین «وحشی بودنِ» ولایت تا «اهلی کردنش»، ضعف و پاشنه آشیلِ جمهوری اسلامی و صاحبانش میباشد. چنین حد فاصلی، از سقوط رژیم مژده میدهد و مردم ایران زودتر از دیگران متوجه اش شده، بدلیل اینکه با میلیونها زن و مرد، بنیاد و «اصلِ ولایت» را نشانه گرفتند و «مرگ» را بر تمامیتش حک کردند. تلویزیون آمریکائی ان.بی.سی، خانم «اَن کُرری» را بعنوان خبرنگار به تهران فرستاد تا احمدی نژاد، پادوی ولایت را تربیت و اهلی کند. اگر هم تربیت و اهلی نشود، باید او را طوری به تصویر آورد تا غشائی از اهلی شدنِ او نمایان شود و یا اینکه قول داده باشد که هیچکس را دیگر گاز نمیگیرد. خانم «اَن» موضوعی را به عمد، کاملا بفراموشی سپرده، که حیوانها را از کودکی باید تربیت کرد و نه در سنِ هفتادِ خامنه ای. بنابرین راه طی شده تا تهران را باید« دست از پا درازتر» به مبدا برگردد. امکان ندارد که بیماری سرطانی را با عطر، ادکلن و ظاهر سازی نجات داد، از محالات میباشد. درندگی ولایت، راه به عقب ندارد. خانم مفسر، از میکروفن و دوربین بعنوان تازیانه برای تربیتِ حیوان درنده اش استفاده میکند، اما بدون مراعات به عرفِ روزنامه نگاری، حتما «تن»ش به «تنِ» مفسرین جمهوری اسلامی، بی بی سی و صدای آمریکا خورده است. بنا به این بی توجه ای، این روز را «یک روز با عنتری نژاد» عنوان میکند در حالیکه باید « یک روز در مقابل دوربین» نامگذاری میشد. زیرا، یک روزِ عنتری نژاد بدون دوربین، با قتل مردم بیگناه شروع و خاتمه میابد. خانم مفسر در نیمه روز به اوف، اوف میفتد، دقیقا موقعیکه از عنتری نژاد میپرسد شما خیلی کار میکنید؟ حیوانِ نیمه(بدلیل اینکه نیمه روز بود) تربیت شده نیز چنین پاسخ میدهد: «تازه ظهر شده و کجاشو دیدی». خانم «اَن» نیز میفرماید: اوف، اوف، اوف.

در پایان خبر، خانم«اَن» اشاره ای نکرد که آیا حیوانی را که در یکروز تربیت کرده است، قادر میباشد فضولات جامعه را جمع آوری و غورت دهد یا نه.

آقای اوریا خبرنگار افغانی گفته بود که رژیم ایران منزوی ترین رژیم دنیاست. آیا تلویزیون ان بی سی، بدلیل تودهنیهای آقای اوریا به ولی فقیه، قصد دارد آبروی رفته شده رژیم را بر گرداند؟ بگفتۀ آقای اوریا: فقط ارادۀ مردم ایران میتواند با ولایت فقیه تعینِ تکلیف بکند. و «اهلی» شدنی نیست.

حکم مردم ایران صادر شده است و بوزینه بازیهای ولی فقیه و مفسرانش به اندازه ارزنی، دردِ ناعلاجش را درمان نخواهد کرد. عنترها را میتوانند از هر جائی انتخاب کنند: ایران یا آمریکا. عنتر بازیهای دو طرفه، ارادۀ مردم را راسخ تر میکنند زیرا می بینند، راهی را که ولایت در پیش گرفته است بر خلافِ طبیعتش میباشد که طعم و معنای سقوطِ رژیم را میدهد. آیا سگی وجود دارد که بر خلاف طبیعتش به پرواز در آید؟ در نتیجه باید اذعان داشت که ولایت فقیه، فقط «دو راه» در پیش روی دارد. اول: اینکه بر اساسِ طبیعتش، با کشتارِ مردم بیگناه جلو رود که سقوطش حتمی است، در غیر اینصورت لزومی نداشت، نقشی غیر طبیعی در تلویزیون ان بی سی ایفا کند. دوم: اینکه بر خلافِ طبیعتش عمل کند که در اینصورت آزادی مردم ایران زودتر فرا میرسد.

آنروز در مقابل دوربین چنین شروع شد: ساعت 5 صبح، پادوی ولی فقیه با قلاده (دوربین) بر گردن در حالیکه دمش را تکان میداد، بدنبال استخوان دوان شد.

جمشید آشوغ 20.09.2011

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

تروریستها+ یک نفر

امروز که از توطئه بر علیه عادل الجبیر سفیر عربستان در واشنگتن توسط ولایت فقیه با مدارک کافی اطلاع داریم، خارج از ذوق نیست برای دومین بار، مقاله ای که تقریبا یکماه پیش نوشته شده را مرور کرده و از دولت آمریکا بطور جدی بخواهیم که برای جلوگیری از چنین حوادثی، به جمع آوری پشتیبانان رژیم جمهوری اسلامی در کشورشان اقدام کنند.












صبح ِ یازدهم سپتامبر بیاد آورندۀ هولناکترین عملِ تروریستی در سال 2001 نیویورک میباشد که طبق آمار اعلام شده بیش از 3000 نفر از مردم بیگناه کشته میشوند. چنین روزی، تمامی اعمالِ تروریستی که در سه دهۀ گذشته رخ داده را در خاطرات زنده میکند از قبیل ساختمان یهودیان در آرژانتین، مقر سربازان آمریکائی در عربستان سعودی، رفیق حریری در لبنان و انفجارِ بمبهای بیشمار در میدانهای کشورهای مختلف جهان. ده سال، از آنروز وحشتناک که بر مردم آمریکا گذشت، میگذرد. در یک جمعبندی کلی از لیستِ تروریستی که نیروهای امنیتی و ضد تروریستی کشورهای مختلف عنوان میشود، همیشه یک دولت با نام و نشانِ مشخص دیده میشود: دولت ولایت فقیه. در تائید چنین نظری حتما باید بعنوان شاهدی معتبر و با شهامت، به حرفهای دقیقِ روزنامه نگار و تحلیلگر سیاسی افغانی، آقای فضل الرحمن اوریا نیز پرداخت. آقای اوریا، بر خلاف تحلیلگرانِ ایرانی که برنامه های سیاسی تلویزیونی را با شوهای مضحک اشتباه میگیرند که با عصبی بودن و بدون مراعات کردن وقت برنامه ها به سوالات بطرز فاحشی به اشتباه پاسخ میدهند، یاد آوری میکند: که اگر با افراد و یا برنامه های تلویزیونی خط سرخ وجود دارد نباید در مصاحبه ها شرکت کرد و اگر هم شرکت میکنند باید به حقوق روزنامه نگاری در همان محیط مشخص احترام گذاشت تا بحث سیاسی بنفع ولایت و تروریسم تمام نشود، دقیقا همانطور که آقای اوریا انجام داد. شلوغ کردن، بی احترامی و لجاجت جایز نیست. اوریا با خونسردی کامل و بدون اینکه دهانش کف کند، ابتدا در تلویزیون ولایت فقیه و سپس در تمامی رسانه ها اعلام کرد:« که در حوادث 11 سپتامبر در آمریکا، اسناد و شواهدی وجود دارد که دولت ایران را مسئول میدانند. دستان حاکمان ایران به خون مردم افغانستان آغشته است. دولت ایران، منزوی ترین دولت دنیاست و هیچ رابطۀ حسنه ای با دولتهای جهان و حتی شورای امنیت ملل متحد ندارد. حتی با مردم ایران هیچ نقطۀ مشترکی ندارد و کاملا منزویست. در آفریقا، گروهای تروریستی را حمایت و تقویت میکند. جمهوری اسلامی یک دانۀ سرطانیست. اگر ولایت فقیه نبود در فلسطین، لبنان و منطقه، صلح و امنیت بر قرار بود. تمامی ترورها و انفجارهای جهان توسط دولت ولایت فقیه انجام میگیرد. ما مردم ایران را دوست و برادر خود میدانیم و فقط اردۀ آنها باعث سرنگونی رژیم ولایت میشود». چند جملۀ آورده شده، قلبِ سخنان آقای اوریا در برنامه ها ی مختلف تلویزیونی میباشد. سخنان ایشان را میتوان خلاصه تر کرد در یک «جمله» و یک «دعوت» که بطور واضح مشاهده میشوند: جمهوری اسلامی، تروریست سازمانیافته جهانی میباشد. سپس از جوامع، دولتها و پلیس بین الملل دعوت میکند تا درخت تروریسم را از ریشه بسوزانند. حرفهای آقای اوریا عجولانه نبود و در نهایتِ متانت به بیراهه نمیرود و دیدگاهِ مسئولانه یک روزنامه نگار غیر ایرانی میباشد. اما مسئولیت ایرانیها چیست که دقیقا تروریسم ولایت را با گوشت و پوست درک کرده اند؟ با توجه به اینکه خامنه ای از ایران و بن لادن از ناکجا آباد نمیتوانستند به تنهائی، اعمال تروریستی را در آمریکا و دیگر نقاط جهان سازماندهی کنند، بنابرین باید یقین کرد که به پُلی در کشورهای مورد تهاجم، احتیاجِ مبرم داشته اند. ایرانیها میبایستی پل ها و سر نخهای مشخص و مطمئنِ جمهوری اسلامی را شناخته و به پلیس بین المللی معرفی کنند. پلها و سرنخهای تروریستی که در خفا و پوشش، هیزم بیار معرکه بوده اند و هستند. رژیم ایران بحدی ناتوان و درمانده شده که به نفس تنگی افتاده و لاجرم باید به روی آب بیاید، دقیقا مانند ماهیهای رودخانه که بعد از انفجارِ دینامیت به روی آب میایند. امروز، دینامیت در دامان رژیم منفجر شده و مهره هایش یکی بعد از دیگری به روی آب آمده اند و اگر جامعۀ جهانی ارادۀ پاکسازی را داشته باشد، ریشه کن کردن آنها بسیار ساده است. مدتی پیش افرادی شناخته شده از لابی های جمهوری اسلامی در دفاع از ولایت، بیانیه ای را نوشته و امضا کرده اند تا به دروغ، قربانیان جمهوری اسلامی را به جای تروریستهای جمهوری اسلامی قرار دهند. چند ماه پیش تر از آن، شیرین عبادی در محفل و در کنار این افراد در شوئی تلویزیونی مشمئز کننده شرکت کرده است. از قدیم گفته اند: بگو با کی مینشینی تا بگویم، کیستی. وقتیکه لابی ها، تروریستهای اصلی از قبیل خامنه ای، احمدی نژاد که جهان تائید کرده را نادیده میگیرند، آیا نباید آنها را از همکاران رژیم در همۀ زمینه ها دانست؟ نوبل ایران تنها نوبلِ جهان است که هیچگاه بطور مشخص، اعمال تروریستی رژیم ولایت را محکوم نکرده و بیشتر به رفتارها و تبصره ها، ایرادی آخوندی میگیرد تا کلاهی «شرعی» بر اخلاقِ بیمار گونۀ خویش بگذارد. همچنین نباید فراموش کرد که میرحسین موسوی و مهدی کروبی نیز از افراد و مجرمین اصلی پروندۀ تروریسم آخوندی میباشند زیرا که از اصلی ترین گردانندگان این رژیم در سه دهۀ گذشته بوده اند. به چه دلیل آقای اوریا در 2 دقیقه و 25 ثانیه در اخبار ولایت فقیه، 8 بار نامِ رژیم را صراحتا میاورد و محکومش میکند، اما نوبلِ ولایت فقیه تا بحال این رژیم را محکوم نکرده است؟ آیا نباید مشکوک شد؟ آیا مردم شریف ایران، طبق حرفهای آقای فضل الرحمن اوریا، موظف هستند که اسامی اشخاصِ مشکوک همراه با نوبل را به پلیس بین الملل معرفی کنند تا تحقیقات لازم صورت گیرد؟ بنابرین برای جلوگیری از اعمال تروریستی در آینده، هر چه زودتر باید اسامی «لابی های جمهوری اسلامی» + نوبل برای جمهوری اسلامی را به پلیس جهانی تقدیم کرد. فقط برای تحقیقات. زیرا که، طبق آمار پلیس بین الملل، مردم جهان میتوانند و باید به آنها مشکوک باشند. برای رشیه کن کردن تروریسم جهانی.

جمشید آشوغ 10.09.2011