۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

طعم گیلاس










این مطلب طولانی شامل دو مقاله میباشد. مقاله اول را 15 سال پیش نوشته ام که در نشریه نبرد خلق درج شده بود. مقاله دوم جدید است و حتما باید نوشته می شد بخاطر جوابگوئی به تاریخ سینمای ایران. بدلیل این که 15 سال پیش به دفاع از فیلم طعم گیلاس پرداختم و از لحاظ تاریخی باید پاسخگو به اعمال خود باشم تا مبادا نقطه ای تاریک باقی بماند. صبر کردن تا امروز به این دلیل بود که عباس کیارستمی کاملا شناخته و یا کاملا در خدمت رژیم واقع شود.

مقاله اول

از آقای مهدی سامع تشکر بسیار دارم که در آنموقع چنین مقاله ای در ارگان سازمان چریکهای فدائی خلق درج شد که نشانی از آزادی بیان وعقیده، بدون سانسور و تفتیش عقاید میباشد. با سپاس فراوان از هیت تحریر نشریه.

نبرد خلق شماره 147 – اول شهریور 1376 دیدگاهها صفحه 11 و 13

کیارستمی اسطوره رژیم یا افسانه..........؟

قسمت اول

مدتهاست که در مورد هنر، مخصوصا موسیقی و سینما با نیت سمت و سو دادن هنرمندان با مقاومت نوشته هائی درج میشود. نگارندگان اینگونه مقالات بنا به این که از هنرمند و هنرش اطلاع کافی داشته باشند یا نه، با بازگو کردن نظرات خود سعی در کانالیزه کردن هنرمند(هنرش) به سمت مقاومت و به نوعی تلاش می کنند که آنها را در مقابل رژیم قرار دهند. در این تلاش آشکارا به کوچکترین مسائل پرداخته تا تضادی بین رژیم و هنرمند را پیدا کنند. نشناختن افکار و موقعیت هنرمند، واقف نبودن به سمبلیزم مورد استفاده به دلیل آشکارا نبودن هدفهای دنبال شده در کار هنرش، ناخواسته منتقدان را بر این می دارد تا در معرفی هنرمند، هنرش را از او جدا کرده به نحوی که هویتش نامشخص بماند و خواننده با شک و تردید به او بیندیشد و طبعا این سئوال در اذهان شکل بگیرد که هنرمند کدام طرفی و در خدمت کیست؟ مقصر است یا نه؟ اگر مقصر است گناهش چیست؟ آیا زندگی کردن در کشورش از زمره تقصیراتش است یا نه و این انتخاب خود دلیلی بر نادیده گرفتن تمامی زحمات هنرمندان و خون و جگر خوردنهای آنان می باشد، که گاه تا حد توهین پیش میرود. آیا دستاوردهای یک مقاومت در مورد هنر، به خصوص هنرمندان، چنین تنگ نظرانه می باشد که گاه شاهد آن هستیم؟ آیا مقاومت بطور جدی (فکرکنم چنین باشد) به مسئله هنر می پردازد و آن را در تمامی زمینه ها گسترش می دهد، یا این که تنها در مقام اعمال یک تاکتیک برای گذار دورانی می باشد؟ که فکر نکنم چنین باشد. اگر جدی است، پس هنر را نمی توان پدیده مجهول، ناروشن و شبهه مانند دید. شبهه بودن هنر در دیدگاه ما زمانی رویت پیدا می کند که به تحلیل از رقص بپردازیم، نه به موسیقی و سینما که تقریبا این دو را هضم و قبول کرده ایم. چرا که آنها را در مقام به اصطلاح هنرهای مقدس جای داده ایم. آیا رقاص بودن(نه بالرین) را می پذیریم، و قبول می کنیم که در جهت تکامل فرهنگی و حل مسئله ای از مسائل جامعه می تواند موثر واقع شود. وقتی سخن از «فرهنگ» و«تکامل» پیش می آید نباید زمخت، بدقواره، خاک گرفته و کسل کننده تداعی شوند، بلکه جهت رشد، شعف و شادی جامعه ای چون ایران که طی سالهای گذشته غمزده، سرخورده و با فرهنگ مرگ زندگی کرده، می باشد. چرا که اگر رقص از هر معنی تهی باشد، تنها به دلیل شادابی و آرام بخش بودنش موثر و مفید است. پس رقص هم در نوع بسیار ساده خود در مقابل رژیمی با چنین فرهنگی در خط مقاومت بطور عام کلمه می باشد. بحثها، بعد از پیروزی کیارستمی در جشنواره سینمائی کن، جنب و جوش تازه ای به خود گرفته است. ایرانیان بسیار رضایت خود را از این موفقیت ابراز داشته و طوری برخورد میکنند که گویا در این پیروزی نقش داشته، با اظهار رضایت از این پیروزی، سهیم بودن خود را بروز می دهند. متاسفانه مقاومت این مهمترین واقعه تاریخی سینمای ایران را نادیده گرفته، با شک و تردید به آن پرداخته و با خبرهای کوتاه و سریع، گوئی که شر و بلائی، از خود دور کرده از آن یاد می کند و آن گونه که در خور این پیروزی است به آن نپرداخته و نمی پردازد. منتقدین و نگارندگان مورد بحث با نوعی سر در گمی به این مسئله پرداخته و به ساده ترین و ابتدائی ترین وجه ممکن در جدائی هنرمند از رژیم متوسل میشوند، یا این که این گونه هنرمندان را سیاسی ندانسته و جدائی آنها را از سیاست بیان می کنند، تا تئوری همراه نبودن این یا آن هنرمند با مقاومت را بر کرسی بنشانند. این که کیارستمی و دیگر هنرمندان سینمای ایران سیاسی باشند یا نه، ربطی به این مقاله ندارد. اما به طور قطع می توان گفت که اگر به فرض محال برخی کارهای جدید سینمای ایران را فاقد نوعی پیام سیاسی عیان بدانیم، این آثار دارای نوعی شعور و پیام اجتماعی است، که در نهایت در اذهان بینندگان در پروسه فعل و انفعالات فکری به پیامی سیاسی از نوع ناب خود، یعنی زبان حال مردم تبدیل می شود. این منتقدان و مقالاتشان معلوم نمی کنند که سیاست چیست؟ یا این که وقتی هنرمند را به مبارزه دعوت می کنند، نوع، حدود و چگونگی آن چیست و مهمتر از آن چه کسی و چه چیزی تعیین کنندۀ این مختصات است. روشن و واضح است که این مختصات بر اساس و در نتیجه تضادهای مردم با رژیم، به صورتی از طرف خود جامعه ترسیم و تدوین می شود. این خود بهترین راهنمای هنرمندان می باشد. مبارزه یک انتخاب است و نه یک اجبار و این در مورد هنرمندان نیز صدق می کند. انتخاب مقاومت نیز مخصوصا از سوی هنرمندان در قبول یا رد مبارزه مسلحانه مشروع و غیر مشروع نمی شود. رژیم آخوندی مبارزه مسلحانه را به نیروهای مبارز تحمیل کرد و نیروهای پیشگام انتخاب راه مبارزه مسلحانه را به مردم رهنمود می کنند و نه تحمیل، خوشبختانه تا به حال از سوی مسئولین شورای ملی مقاومت نیز چنین بوده است. ولی هر از گاهی نوشته ای تحمیل این روش مبارزه بر اقشار مردم و مخصوصا هنرمندان جامعه را هدف خود قرار می دهد. هنرمندانی هستند که با مقاومت مورد نظر این نگارندگان، یعنی شورا، همکاریهای بسیار نزدیکی دارند و از ارج و قرب بخصوصی برخوردارند ولی باید واقف بود که تمامی هنرمندان چه در ایران و چه در خارج، آنان که راه گشائی فکری را مد نظر قرار داده اند، دو روی یک سکه اند. در تاریخ مبارزات کشورهای تحت سلطه، به هنرمندانی که به اجبار برای احیاء و ادامه کارهای هنریشان زندگی و کاشانه خود را رها کرده و علیه دیکتاتوری وقت در خارج از مرزهای میهنشان به کار پرداخته اند بر می خوریم. اما ، این دلیل و الگوئی برای کسی نمی باشد.

قسمت دوم

یک هنرمند صادق و مسئول، راه دیگران را مکانیکی سر مشق خود قرار نمی دهد، مگر ضرورت داشته باشد و درست به همین دلیل، در این دوره از تاریخ ایران حضور بعضی از آنها در جامعه جزئی از احتیاجات مبرم است. این گونه برخورد دوگانه و تفکیک نقش هنرمندان از مقایسه ای نابجا نشات می گیرد. نگارندگان ناخودآگاه در مقایسه هنرمندان، سلطانپورها را مقیاس ارزشها قرار داده . با این متد به سنجش می پردازند. بدون اینکه انقلابی بودن و سپس هنرمند بودن سلطانپورها را مد نظر قرار دهند. هنرمند باید از بطن جامعه و حالتهای روانیش تغذیه شده به خلق آثار بپردازد، این هیچ تاثیری در ثبات و زیبا جلوه دادن چهره کریه حاکمیت ندارد. رشد مقاومت سیاسی- مسلحانه تقسیم بندی اولویت ها در هنری در خدمت مبارزه را ضروری ساخته، هر چند ما از ترویج آن پرهیز کنیم. قبول این اولویتها اجتناب ناپذیر می باشد و در خدمت به احیاء فرهنگ، باید هنرمندان را صرفنظر از جایگاه فیریکی اشان، که هیچگاه نقش تعیین کننده نبوده و نخواهد بود، در خلق آثار آزاد گذاشته تا تفکراتشان به روند فعل و انفعالات اجتماعی رنگ و روی مبارزه سیاسی داده، راه جامعه را به سوی مقاومت اجتماعی، بدون هیچگونه وابستگی به نیروئی خاص، هموار کند. انتخاب یک سیاست جامد در برخورد با اقشار جامعه صحیح نیست. در مبارزه تنها آرمان انسان ثابت باقی می ماند. تغییر سیاست و تحرک طبق شرایط اجتماعی بدون خدشه دار شدن آرمان امکانپذیر می باشد. رد چنین روشی هر نیروئی را از درک تحولات اجتماعی باز می دارد و باعث افت سریعش در جنبش اجتماعی می شود. کشاندن کیارستمی از سوئی به سوی دیگر، دلیل کمبود شناخت از کارهای هنریش است. همین نشناختن و اشتیاق به اعمال نوعی حق مالکیت بر آثارش، نگارندگان مزبور را به درج اظهار رضایت دیگران(کارگردان خارجی) می گمارد و برای تمجید از کیارستمی به همین قناعت می کنند. منابع خارجی اعم از سرویسهای خبری و کارگردانان او را از لحاظ تکنیکی می ستایند و حتی لقب جادوگر تصویر را نیز به او داده اند. در حالی که سینمای وی، برای ایرانیان پا را فراتر از این می گذارد که در تکنیک و تصویر نمی گنجد. سخن از فرهنگ، روانشناسی زندگی خاص ایرانیان و انسان است. بزرگان سینما البته از نظر فرهنگی، هنری و اجتماعی بسیار غنی می باشند، اما احساس، بو و رنگ و مزه جامعه ایران را خودمان بیشتر از آنها درک می کنیم و بجاست که مسئولیت نقد آثار هنرمندان خودمان را در وحله اول خود بعهده گرفته و به دیگران رجوع نکنیم. البته در این دنیای گاه پیچیده و گاه ساده ولی همیشه قابل درک عملکردهای افراد نیز به طبع دارای پاسخهائی ولو پنهان می باشند. دقیقا به همین دلیل است که پنهان بودن نام و مشخصات افراد در جبهه مقاومت، انتخاب اسامی مستعار به دلایل امنیتی و یا اجتماعی را می پذیریم. این برای هنرمندان که در ایران به سر می برند و زبانی را که برای بیان خواستهایشان بر می گزینند نیز صادق است. پس نباید و نمی توان مکانیزم رشد فرهنگی جامعه را قفل کرد، به انتظار نابجای روز دموکراسی نشست. امروز جامعه ایران از لحاظ رشد اجتماعی و تعیین حق خود یکی از مهمترین دوران را می گذراند، هر چند که این امر تا حال به پای ملت بسیار گران تمام شد، ولی مگر مسیر تاریخ را می توان تغییر داد؟ تاریخ به سرعت پیش میرود و قدمهای خود را بر جوامعی با رشد فرهنگی کند سنگین تر می کوبد. اگر برای رشد فرهنگی این جوامع دست به کار نشویم، عواملی که باعث وقوع مصیبتهائی، همچون آن که بر ملت ایران شد، بار دیگر امکان عبور را در جوامع مذکور پیدا خواهند کرد. قضاوت این که این کار تحت شرایط امروز نباید انجام شود و یا اگر بشود بایستی در چارچوب یک مقاومت برنامه ریزی شده صورت گیرد به عهدۀ کیست؟ اگر کارهای هنری، نه هنرمندان، سمت و سوی مقاومت را نداشته و در عین حال جانب رژیم را نگیرند، این خود خواه ناخواه به سود مقاومت مردمی خواهد بود. شکی وجود ندارد، اگر آنها دست به خلق آثار هنری نزنند، جامعه در رکودی فرهنگی اجتماعی فرو خواهد رفت که عواقبش بسی وخیم تر از حکومت آخوندها خواهد بود. اظهار نظر در مورد کیارستمی برای من که متاسفانه تنها با سه اثر ایشان آشنا هستم مشکل و غیر منطقی است. اما اگر فقط به اسم آخرین فیلمش «طعم گیلاس» بیندیشم، شاید بتوان اندکی رشد فکریش را، که در عالی ترین سطح و بهترین وجه حالتهای روانی فردی و اجتماعی جامعه ایران را لمس و احساس کرده و به تاریخ و قضاوت بینندگانش سپرده متجسم کرد. بیایید با هم در این تامل کنیم که آیا می توانست نام این فیلم مزه گیلاس باشد؟ آیا مزه همان طعم را می دهد که طعم دارد؟ راستی مزه و طعم چه تاثیری در حالت روانی ما دارد؟ آیا در سرشت ما مزه مزه کردن طعم و مزه یکی ست؟ آیا فقط تعمق در اسم فیلم یک باره وجودمان را در بر نمی گیرد؟ کدامین کارگردان خارجی می تواند پاسخگوی این ظرافتهای روانی باشد؟ درست همان طور که اگر روس بودیم، از داستایوسکی بیشتر لذت می بردیم. پیچیدگی افکار کیارستمی و زیبائی فیلمهایش در وخیم ترین شرایط جامعه ایران به دوستداران هنر آرامش و قدرت قلب میدهد. کاوش برای شناسائی او، تعمق بیشتری به آثارش را می طلبد. امید است روزی فرا رسد که با دسترسی به تمامی آثارش، به یاری دوستان بتوانیم در یک محیط آزاد و صمیمی به تجزیه و تحلیل اقکار او پرداخت، تا از کارهای هنریش آن طور که باید و شاید لذت برده و طبیعتا به تحسین این آثار بپردازیم. تا دیگر، مسائل هنری را از دریچه ای تنگ تر و تاریک نگاه نکنیم. برای درک عمیق سانسور در سینما بجاست جمله ای از فدریکو فلینی قرض کرد تا بتوان پی برد، سانسور یک اثر هنری که شیره و چکیده جان هنرمند است، چه تاثیر و ضربه روحی به هنرمند وارد می کند. فلینی در اعتراض به تلویزیونهای خصوصی تنها به دلیل قطع فیلمهایش و پخش تبلیغات تجارتی(نه سانسور) می گوید:«فیلم اثر خلق شده ای مانند فرزند است و کسی اجازه تکه تکه کردن او را ندارد». این ابعاد وحشتناک سانسور در روحیه یک هنرمند است. کیارستمی با کارهای خود تمامی کمبودهای گذشته سینمای ایران را جبران و آن را به بلوغ رساند، این آغازی نو برای آینده سینمای ایران و شاید جهان باشد. آثار هنری او جزء گنجینه میراث ملی ملت ایران است. ظهور این پدیده، در این مقطع از تاریخ اسفناک جامعه ایران بی دلیل نیست. اگر کارهایش در خدمت رژیم باشد یا نباشد که مسلما نیست، به هر حال در ایران ستون فقرات یک تاریخ می باشد. تاریخ سینما. که اگر به مقاومت بپیوندد«افسانه» میشود و افسانه شدن سرانجام انسانهائی است که در بستر تاریخ حرکت می کنند.

جمشید آشوغ شهریور 1376

مقاله دوم

طعم گیلاس

قسمت سوم

باز هم فستیوالی به پایان رسید و تیم جمهوری ولایت فقیه به سرپرستی لیلا حاتمی و عباس کیارستمی، جنب و جوشِ بخصوصی در فستیوال سینمائی کنِ فرانسه از خود نشان دادند. در ابتدا باید موضوعی کاملا شفاف و روشن شود که بلوگ روشنائی هیچگاه به مقوله و اساسِ هنر از دیدگاه مبارزه نپرداخته و هیچگاه بی دلیل، اثری را بخاطر اینکه خالقش مبارز باشد و نباشد مورد تائید یا نفی قرار نمی دهد. هنر باید هنر باشد. هنر نیز وقتی چنین میشود که دقیقا منطبق بر احساسِ انسان باشد و نه تفکر. احساس در ایران نیز وابسته به احساسِ یک پارچۀ ایرانیها است و بس. آثاری که خارج از چنین احساسی باشد، هنر نام ندارد و میتوان نام دیگری بر آن گذاشت. در سی و سه سال گذشته، ملت ایران فقط یک احساسِ مشترک و قدرتمند داشته، دارند و خواهند داشت «احساسِ مرگ بر اصل ولایت فقیه». هیچ احساسِ دیگری در ایران، قویتر از چنین احساسی نیست. هیچ احساسی. در کمتر از یک چشم بهم زدن، تمامی اقشار را در بر میگیرد. مسلما عدۀ بیشماری نیز وجود دارند که مبارز نیستند و نمیتوان به آنها ایراد گرفت اما هیچکسی نباید تحت هیچ شرایطی، تبلیغ برای ولایت فقیه انجام دهد زیرا که از مقولۀ احساسِ ملی دور است و در نتیجه از هنر جدا میشود. چنین عملی از سوی هر فردی رخ دهد از ارکانِ ولایت فقیه محسوب میشود. بنابرین قبل از هر موضوعی، برای یکبار هم که شده، باید عباس کیارستمی را شرح داد اما نه برای ایرانیها بلکه برای خودش.

کیارستمی از نفس کشیدن تا حرف زدن را با تقلید از هنر ایتالیا انجام میدهد. و در تقلید آنقدر پیش رفت که در فیلمِ طعم گیلاس تمامی حرفهای آقای باقری، پیرمردی که به آقای بدیعی نصحیت میکرد تا خود کشی نکند را از خواننده ایتالیائی بنام« دومنیکو مودونیو» گرفته است بدون تغییر حتی یک کلمه. بعد از فوت فدریکو فلینی و بزرگترین کارگردانان ایتالیائی، صاحبان سینما سعی کردند افراد دیگری را جایگزینشان کنند بخصوص آدمهائی که راحت خودشان را بفروش میگذارند، یکی از این نفرات عباس کیارستمی بود. ولی اربابان سینما نتوانستند چنین کاری را پیش ببرند و خیلی زود متوجه شدند کیارستمی نمیتواند فلینی بشود. او عروسکی است در دست ولایت و پول در حالیکه هیچگاه چاپلین و کوبریک چنین نبوند. کیارستمی بیش از اینکه عاشقِ تفکرِ خویش باشد عاشقِ آخوند جنتی و خاتمی است. شاید فکر میکند هیچکس او را نمی بیند، حتما بخاطر اینکه همیشه خودش را در پشت عینک سیاهی مخفی میکند و قادر به دیدن بینی خود نیز نمی باشد.

به چه دلیل صاحبان سینما میخواستند جابجائی را صورت دهند؟ بدلیل یک تقسیم بندی در راس برنامه هایشان. در هنرِ سینما امروزه سه نوع ارزش وجود دارد: ارزش سیاسی- ارزش اقتصادی - ارزش هنری. این عمل صورت گرفت بخاطر فقدانِ بزرگانِ سینما و در راس آنها ایتالیائیها. بدلیل همین تقسیم بندی جدید است که فیلمهای ایرانی همیشه بدلیل سیاسی پیروز میشوند و فیلمهای هالیودی بخاطر بخش تجارتی و اقتصادی. و ارزشِ هنری نیز اصلا به آنجا راه پیدا نمیکند در غیر اینصورت کدام آدمِ هنر شناس و یا عاقل به جدائی سیمین از نادر و یا به فیلمهای بهمن قبادی، مخملباف و پناهی جایزه ای اهدا میکند؟ امروز هیچ فستیوالی ارزش هنری ندارد. کافیست فیلمی مورد دلخواه اربابها در مورد جنگ، بیمارها، فلسطین، اسرائیل، و ....ساخته شود تا در فستیوالی پیروز شد. یعنی دقیقا موضوعاتی که هیچگاه چارلی چاپلین، کوبریک، فلینی، دسیکا با آنها فیلم نساختند. امروزه علاقمندان به سینما برای یافتن هنر به فستیوالهای سینمائی رجوع نمیکنند بخاطر اینکه بیشترِ موضوعات در مورد لباسها، آرایش و خوشگل بودن میباشند و تنها موضوعی که دیده نمیشود هنر سینماست. بنابرین صاحبان سینما متوجه شدند که بهترین هنر کیارستمی، قدم زدن بر روی قالی سرخ فستیوالهاست. او را همچون فردی مومیائی شده از قالی ای به قالی دیگر هل میدهند و او نیز بهمین یه ذره قانع و راضی است.

گوهر و سرشتِ هنر ایتالیا بر اساسِ آزادی، برابری و حقوق انسان است که هیچ ربطی به نقطه نظرات کیارستمی ندارند. پی یر پائولو پازولینی را با چماق کشتند بخاطر مبارزه اش برای آزادی. گفته میشود در زمانی که دلار بسیار با ارزش بود مهمترین شرکتِ ژاپنی، بیست میلیون دلار به فدریکو فلینی پیشنهاد میکند تا فیلمی را با آخرین و مجهزترین دوربینهایش بسازد، اما او در نامه ای محبت آمیز به شرکت ژاپنی نوشت «فیلم من به دوربین مجهز احتیاج ندارد و دوربینی که از مادر بزرگم به ارث رسیده، کارهایم را انجام می دهد». در حالیکه کیارستمی بخاطر یک مشت دلار زندگی و حیثیت هنری خودش را از دست داد. فلینی میداند که اگر پول را قبول می کرد مطمئنا باید پاسخگو به خواستهای آنها نیز می بود اما او حاضر بود فقیر باشد اما اعتقادات خودش را پیش ببرد. که چنین کرد. جنگ اصلی بین «سرمایه – قدرت» از یک سو «اراده و اعتقاد انسان» از سوی دیگر میباشد. در همین راستا آمریکا سعی زیادی کرد با هزاران حیله، تفکر و فلسفه ایتالیا را در هم شکند اما نتوانست. در سال 1995 جایزه اسکار را به میکل آنجلو آنتونیونی ایتالیائی برای خدماتش به سینما میدهند و سعی کردند که رضایت او را نسبت به سینمای آمریکا بدست آورند. بنابرین مکانی بهتر از اسکار نبود تا خانم خبرنگارِ جوان سئوالی مشخص از او کند. معلوم بود که سئوال از سوی خبرنگار جوان مطرح نشده بلکه سئوالیست تدوین شده از قبل، که چنین بود: آقای آنتونیونی شما از کدامیک از کارگردانان آمریکائی خوشتان میاید؟ چه فردی میتواند در چنین محل و نقطه ای صداقت داشته باشد؟ فقط افرادی که میخواهند اراده انسان در مقابل قدرت شکست نخورد و هیچکس هم بهتر از آنتونیونی نبود. کارگردان ایتالیائی چنین جواب میدهد: هیچکدام. هنرمند وقتی بزرگ میشود که تحت هیچ شرایطی اعتقادات خودش را زیر پا نگذارد. دقیقا بر خلافِ کیارستمی و لیلاحاتمی که اولین درشکه ای که از راه برسد سوار میشوند و تمامی اعتقادات خود را کنار میگذارند. بی هویتی کامل.

قسمت چهارم

بی هویتی

در فستیوال کن موضوعی که برای ولایت فقیه اهمیت داشت، حضور خانم لیلا حاتمی بر روی سن و اهداء جایزه به کارگردان ایتالیائی بود. خانم حاتمی همان خانم شیرین عبادی در چند سال پیش است. یا میتوان گفت که شیرین عبادی، گوگوش، شجریان و خانم حاتمی نماینده ولایت هستند در تورِ توریستی جدیدشان در جهان. لباسِ خانم حاتمی بسیار مورد توجه قرار گرفت که طراحی آنرا مطمئنا آخوند جنتی به عهده داشت. او لباسش را مدیون مبارزات زنان قهرمان و غیور ایران است که آنرا همچون زهری در حلقوم ولایت فرو کردند در غیر اینصورت اجازه پوشیدن چنان لباسی را به او نمیدادند. ولایت فقیه در لبۀ پرتگاه سقوط مجبور شد به چنین لباسی، تن در دهد. هر چقدر ولایت فقیه به چنین مرزهائی نزدیکتر شود، مُهر شکست را بر خود میزند و ذرات استخوانهای شکسته اش را بنمایش میگذارد. البته خانم حاتمی در فیلم جدائیش از نادر لباس حماقت را بر تنش کرده بودند. اما ترجیح داد که در روز فستیوال، با لباس اهدائی آخوند جنتی دفتر خاطراتش را رنگی تازه ببخشد: سیاه.

در خارج نیز خماری، خواب، غفلت و بدنبال نخود سیاه بودن، از مشخصات برجسته روشنفکر ایرانیست و از آنها دل نخواهد کند. پدرم لری بود بنام علی هر گاه از کار بر میگشت و منزل را بی نظم و نزاکت میدید میگفت «بلند شو با اون تَن گنده کاری بکن، فکری بکن، با الصراط المستقیم نمیشود پیش رفت. اون برای توی نماز است و نه برای توی منزل». آنموقع هفت ساله بودیم. بعد از نقشِ زوج کروبی- موسوی در فریب بزرگ ملی. شجریان در تور هنرِ مناجاتش در جهان همراه با گوگوش، زوج خوشبختِ داریوش اقبالی و اصلانی با ترانه توهین آمیز«دیوار»، لباسهای رنگی لیلا حاتمی، باید در انتظار فریب دیگری بود که نقش اصلی را هنر بازی میکند. البته باید به این افراد یادآور شد که هیچگاه از افعی، کبوتر زاده نشده است. این رژیم قاتل ِ محمد علی فردین است. این رژیم رضا بیک ایمانوردی را کشت. ولایت فقیه تنها عامل سرکوب میلیونها ایرانی و آوارگی تمامی هنرمندان در جهان بوده است. به ولایت فقیه نباید رحم کرد. به ولایت فقیه در سخت ترین شرایط زندگی اش به اندازه یک فتوگرام، نباید کمک رساند. این رژیم اگر در قهقرای سرنگونی نبود همگی هنرمندان را قطعه قطعه میکرد و در راس همه لیلا حاتمی. ولایت فقیه آدم میخورد و اگر خانم حاتمی فراموش کرده است برود و طعم گیلاس را ببیند. برای یکبار هم که شده به وجدان هنری خود پاسخ دهید. ولایت فقیه را طرد کرده و به خواسته و احساس ملت و هر انسان آزادیخواه پاسخ دهید. کافیست به تاریخ هنری هیتلر پرداخت و دید که چگونه هنرمندان هیتلری مورد نفرین جهان قرار گرفتند. موضع گیری هنرمندان بر علیه ولایت فقیه هیچ ربطی به نزدیک و دور بودنشان با مبارزه ندارد. بلکه بستگی به صداقت آنها در هنر دارد. آنها باید صداقتشان در هنر را با نزدیکی و دوری به عشق بی پایان چارلی چاپلین که به مردم داشت، اندازه بگیرند و نشان دهند، نه با مبارزه. با یکبار «نه» گفتن به ولایت فقیه، هیچ فردی مبارز نمیشود اما همیشه در قلب ملت باقی می ماند. در غیر اینصورت باید لباس لیلا حاتمی را بر تن و حراج بودنِ کیارستمی را بر پیشانی داشت و مناجات شجریان را در حنجره.

لباسِ لیلا حاتمی، بیانگر فساد اخلاقی در بیت ولایت است. خانم لیلا حاتمی فساد اخلاقی ندارد. خانم لیلا حاتمی لباسی زیبا و برازنده بر تن داشت. اما این لباس از سوی آخوند جنتی انتخاب شده و بیانگر این است که آخوندها به هر حیله ای دست میزنند تا بر حکومت باقی بمانند. برای رسیدن به چنین هدفی که برعلیه منافع ملی میباشد، خانم لیلا حاتمی به آنها کمک رسانی میکند. اگر خانم حاتمی به همان شکل نیز میتوانست در ایران وارد محفلی عمومی شود، عملش هیچ عیبی نداشت اما از آنجائیکه تمامی زنان ایران آرزوی چنین آزادیهائی را دارند و ولایت فقیه همه را از دم تیغ گذرانده بنابرین بر خانم حاتمی است که برای آبروی نداشته ولایت فقیه چانه نزند، او به اندازه کافی در فیلم جدائی خودش از نادر، تحقیر شد اما در کن تحقیر خود را علنی کرد و به همه نشان داد. لیلا حاتمی در کشور فرانسه که سنگ زدن به حیوان جرم محسوب میشود برای ولایت فقیه ژست میگرفت در حالیکه در کشورش انسانها را شلاق میزنند و در مقابل چشمش اعدام میکنند. چشم خودش را بر خون ندا ها بست. ندا هائی که با مبارزاتشان، لباس را در فستیوال کن بر تنش کردند.

قسمت پنجم

نقدی بر طعم گیلاس

از حق نباید گذشت و ناگفته نماند تنها فیلم ایرانی که ارزشِ نقد دارد، طعم گیلاس است البته در بین فیلمهائی که دسترسی به آنها بود. از طعم گیلاس به بعد، عباس کیارستمی میتوانست هنرمندی ارزنده شود نه فقط در ایران بلکه در جهان.

او در این فیلم به روند زیبائی از هنر سینما دست یافت و قدرت خودش را نشان داد که متاسفانه همانجا خاتمه یافت. چرا کیارستمی تا قبل از طعم گیلاس رشدی تحسین برانگیز داشت اما بعد از فیلمش سقوطی وحشتناک دارد؟ برای درک چنین سقوطی باید از وجدان و شرف انسان حرف بمیان آورد. وجدان در مرد، دقیقا همان آینه ای است که صبح ها روبرویش می ایستد و ریش میتراشد. هنرمندان ایتالیا هیچگاه به وجدان خود دروغ نگفتند و دقیقا در جهت منافع وجدانی خویش تا از دست دادن جان پیش رفتند اما کیارستمی از طعم گیلاس به بعد در رفتار اجتماعی دنده عقب و بر خلافِ وجدانِ طعمِ گیلاس حرکت کرد. بهمین دلیل سقوطی چشمگیر داشت. هنرمند نمیتواند دروغ بگوید. هر موضوعی را در هنر میتوان بیان کرد بجز دروغ. بقول یکی از موزیسین های سمفونی ایتالیا، تنها موضوعی را که نمیتوان با نت نوشت دروغ است. البته این موزیسین ایتالیائی، داریوش اقبالی، اصلانی، شجریان، کیارستمی و .....را نشناخته بود که ببیند چه بلائی بر سر هنر آورده اند. کیارستمی مسافتِ دشواری را در سالیان سال طی کرد تا به طعم گیلاس رسید اما در کمتر از یک مشت ثانیه، همه را از دست داد، میمیرد و در صحنۀ قبرِ طمع گیلاس، خود را دفن میکند، که تا ابدیت نیز مردمِ هنرِ دوست بر او خاک بریزند. چنین حالتی فقط بدلیل این است که هنرمند و روشنفکر ایرانی بدون شخصیت و بدون هویت است. اساسی ترین مشکل در جامعه جغرافیائی ایرانی فقط بهمین دلیل میباشد. کافیست به جهان آزاد که 33 سال در آن زندگی میکنند سری زد تا دید که تولیداتشان زیر «صفر» قرار دارد، اما در تملق و چاپلوسی نمرات بالائی را کسب کرده اند. خود را تحقیر شده در مقابل مارکس، چه گوارا، حسین«امام مسلمانان»، حافظ، خیام و غیره میبینند و سرکوب را از سوی این افراد و دیگران را تحت هر نامی قبول می کنند. روشنفکر میپندارد بدون چنین افرادی، حرکتی میسرنیست. چنین مسئله ای تا جائی پیش رفته که سکون مطلق و اختناق کامل، در جغرافیای فکری ایرانیها حاکم شده و همه را در بر گرفته است. کافیست سری به لس آنجلس زد. آیا آنها به مقالات، نوشته ها، ترانه های خود رجوع نمیکنند؟ که ببینند سالهاست به یک شکل و بی معنی صورت میگیرند؟ یکبار رجوع کنند تا ببینند. وظیفه روشنفکر و هنرمند پیدا کردن نقاط پنهان میباشد و نه تکرار حرفهائی که هر روز در حلبی آباد تکرار میشود. اما در خصوصِ چنین تحقیرها و محدودیتهائی، کیارستمی در مصاحبه ای میگوید:«من با محدودیت، هیچوقت مشکلی نداشتم در منزل، مدرسه و... همیشه محدودیت داشته ام و هر کی هر چه دلش میخواهد بگوید. من وقتیکه محدودیتی را قبول نکنم اجرا نمیکنم. همانطور که در فیلم هایم وقتیکه صحنه در خانه صورت میگیرد، هیچ زنی روسری ندارد بخاطر اینکه بهش اعتقاد ندارم». اگر بخواهیم از لحاظ روانی تمامی حرفهای کیارستمی را که تا بحال اینجا و آنجا زده است آنالیز کنیم به ناکجا آباد خواهیم رفت و بهتر است بهمین دو جمله قناعت کرد تا او را شناخت.

اینکه فهمید تا چه حدی دروغ یا راست میگوید باید به نقدِ فیلم «طعمِ گیلاس» پرداخت که زیباترین کار سینمای ایران در تمامی دوران میباشد.

البته کیارستمی تنها فردی است که بطور شگفت انگیز و استادانه ای در فیلمش، علاقمندی آخوندها به عملِ لواط، قبر سازی و نقش آنها در قتل زندانیان مبارز را نشان میدهد.

طعم گیلاس چنین آغاز میشود: آقای بدیعی بطور مشکوکی بدنبال فردی میگردد. احساسِ اولیه که بیننده را در بر میگیرد این است که وی فردیست «همجنس باز». وقتیکه او برای تقاضای کمک به افرادی رجوع کرد، آنها بر خلافِ طبیعتشان که همیشه حس همکاری دارند او را مورد تمسخر قرار میدهند بخاطر اینکه، حسِ همجنس باز بودن او را لمس کردند. بدیعی تقاضایش را شک برانگیز انجام میدهد. بهمین دلیل نفر اول میخواهد مغز او را متلاشی کند و نفر بعد که زباله جمع میکرد بصورت محجوب و خجالتی، راه خود را کج میکند. نفر سوم که سرباز است، خودش سوار ماشین میشود تا برای اولین بار فهمید که بدیعی به چه کمکی احتیاج دارد. هر چند که سرباز با اصرار فراوانِ بدیعی، همراهیش کرد اما به مقصد که میرسند از ماشین پیاده نمیشود زیرا که اعتمادی به بدیعی نداشت. اما بدیعی پیاده میشود و طرحش را نشان میدهد و هر چقدر از سرباز التماس میکند که پیاده شود ولی از چنین عملی خودداری میکند و پیاده نمیشود. هنگامی که بدیعی سوار ماشین میشود، سرباز از درِ دیگر مانند تیری که از کمان رها شود پا به فرار میگذارد. آقای بدیعی سپس در بیابانی که بیشتر به قبرستان میماند کارگری افغانی(افغانی اول) را میبیند که او نیز پیشنهادِ بدیعی را رد میکند. کیارستمی به عمد در این صحنه از کارگر ساده و فقیر افغانی استفاده میکند زیرا بعد از او باید، یک افغانی(افغانی دوم) دیگری را ببیند. تا بتواند به بیننده بفهماند که فقط یک جریان فکری مشخص وجود دارد که فورا سوار خواهد شد: کسانیکه راه و رسم همجنس بازی را بلد هستند. سپس از کارگر افغانی(اول) جدا شده و بسوی افغانی(دوم) دیگر میرود که آخوند است و در مدرسه قرآن درس میخواند. بمحض اینکه ماشین توقف کرد بلافاصله قرآن را می بندد و سوار میشود. این آخوند احساس کرد که آقای بدیعی همجنس باز است. بعد از چند متر، آقای بدیعی بدون اینکه از نقشه خود حرفی زده باشد و بخاطر اینکه هیچگونه ابهامی برای بیننده باقی نماند، از آخوند بطور مشخص میپرسد: میدانی چرا تو را سوار کردم؟ آخوند نیز با لبخندی ملیح میگوید: آری. چگونه این آخوند میفهمید که باید برای دیدن قبر برود؟ هنوز بدیعی حرفی نزده بود. بخاطر اینکه آخوند مطمئن است که آقای بدیعی برای عملِ لواط به او احتیاج دارد و بهمین دلیل نیز سوار شده بود. اتفاقا این آخوند موقعیکه میخواست سوار ماشین شود از راه دور با دوستش (یعنی افغانی اول) خداحافظی کرد و دوست کارگر بحالت تاسف و افسوس به او نگریست. سپس بدیعی نقشه خود را میگوید و با هم به سر قبر میروند. در این قسمت از فیلم نیز آقای بدیعی احتیاجی ندارد که از ماشین پیاده شود و فقط آخوند پیاده میشود تا که قبر را ببیند. بدینطریق، عملِ لواط و قبر ساختن را به گردن آخوندها میگذارد. بدیعی سپس در گرد و غبارِ قبر کن ها که بوسیله ماشین های بزرگ و غول پیکر صورت میگیرد وارد شده و در قبری بزرگ که برای ملت آماده شده فرو میرود. بخاطر اینکه در ایران وقت نیست تا زمین را با بیل برای قبر آماده کرد بلکه به ماشین های غول پیکر احتیاج است. مقاومت مردمی بزرگ است و ماشین های غول پیکر باید خاک را بر سرِ سایۀ او که روی دیواری مشاهده میشود بریزند تا او دقیقا بعنوان نماینده یک ملت دفن شود. در میان خاکهاست که کارگری جوان او را دو بار صدا میزند و دو بار شانه های او را تکان میدهد دقیقا خواسته های آقای بدیعی برای وقتیکه در قبر قراربگیرد را انجام میدهد. سپس غم انگیزترین صحنه های زندگی فیلم مصادف با آخرین لحظات زندگی یک مبارز آغاز میشود. آقای بدیعی وقتی وارد ماشین شد، پیرمردی بنام باقری درونش نشسته است، اینجا مشخص نمیکند که پیرمرد چطور داخل شد، تا درک شود چگونه آخوند فورا سوار شده بود. اما این پیرمرد نقش دیگری را نیز دارد: او «امید» است. امیدی که یک مبارز، آخرین لحظات زندگی خویش را با آن میگذراند. این امید در مسافتی بسیار کوتاه اما کُند بهترین راه حل ها و زیباترین سخنان را ایراد میکند اما افسوس که در سرزمین غمزده ایران، مبارز باید برود. او نمیخواهد برود بهمین دلیل وقتیکه آقای باقری را پیاده میکند بهش میگوید: یادت نرود فردا صبح همدیگر را می بینم اما بلافاصله حرفش را قطع میکند و میگوید: یعنی که شما مرا می بینید. سپس باقری را ترک میکند اما بعد از طی مسافتی به سراغش بر میگردد تا این بار دوان دوان و با نفس تنگی بدنبال امید خویش بگردد، او را جستجو کند تا ببیند. دست پاچه است، دهانش خشک شده، دستهایش را در حالیکه پریشان و حواس پرت است بهم میمالد. او بازی کودکان را می بیند عکسی از زوجی جوان میگیرد و زیبائی خورشید را، که آخرین صحنۀ زندگی او است. که بسوی تاریکی میرود. شب میشود، نزدیکِ سحر، دقیقا ساعاتی که مبارزان تیر باران میشوند. یک تاکسی میاید تا آقای بدیعی به قتلگاه «برده شود» زیرا که مبارزان با پای خود به قتلگاه نمیروند، آنها را باید برد. سپس خود را در قبر قرار میدهد. یعنی راه مبارزه را انتخاب کرده است و میداند که عاقبتش چنین است. معصومیت مطلق. چقدر زیباست طعم گیلاس. چه افسوس که مبارزی با آن همه عشق خود را بمیراند. معمولا افرادی که خودکشی میکنند «نباید» بمیرند اما فکر میکنند بهتر است که بمیرند و «میخواهند» که بمیرند. اما مبارز« باید» بمیرد، ولی «نمیخواهد» که بمیرد زیرا عاشق زندگی است، مانند قهرمان داستانِ طعم گیلاس که هم به سرباز و هم به آقای باقری اصرار میکند: سنگی بزن، پیراهنم را بِکش، شانه هایم را تکان بده، دو بار صدایم کن. نمی خواهد بمیرد.

در شبی از رعد و برق که خشم طبیعت است باران رحمت بر پیکرش میبارد. مبارز میمیرد زیرا به مدت 30 ثانیه پرده سینما تاریک است. سپس سحر و صبح آزادی از پیکر مبارز بوجود میاید. دقیقا آقای بدیعی، برومند روی پرده قرار میگیرد در زیر درختی با گلهای بهاری که تا قبل از آن لحظه فقط بیابانی خشک و درختی زرد وجود داشت. به یکباره سر سبز و بهاری میشوند در حالیکه سربازها از منطقه بهار و آزادی دور میشوند. آفرین بر طعم گیلاس.

قسمت ششم

ولایت فقیه بی شرمتر از بی شرفهاست. ولایت فقیه احساسِ کیارستمی را پاره کرد و خرید، او نیز راضی شد. پاره شدنِ احساس، باعثِ شکاف در وجدان و سپس در خلاقیتش شد در نتیجه از جهانِ خودش خارج شده و هر روز دورتر میشود. همینکه از آخوند لاریجانی اجازه میگیرد تا فیلمی بسازد بیان کنندۀ فاصله اش با سینما میباشد. آنقدر از هنر فاصله گرفت و در باتلاق رژیم فرو رفت که ماریو منیچلی کارگردان ایتالیائی را در جشنواره فجر به زیر عبای ولایت کشاند و سفیر جمهوری ولایت فقیه اسلامی از او بخاطر همکاری تشکر میکند.

هنرمندان ایتالیائی حلقۀ مفقود شده در احساسِ انسان را یافته و بر روی آن آثارشان را خلق کرده اند. این مسئله تا جائی پیش رفته که کارگردان آمریکائی مارتین اسکرزسه، ناتوان از خلق اثری همچون ایتالیائیها، با دختر روبرتو روسلینی ازدواج کرد تا بتواند در نقطه ای با هنر ایتالیا ترکیب شود. که در این مسئله نیز ناتوان باقی ماند. کمرِ اصغر فرهادی، جعفر پناهی، لیلا حاتمی و ....... در زیر یک فتوگرام از سینمای ایتالیا شکسته میشود.

هنر مقوله ای بسیار جدیست، بحدی جدیست که بتهون، موتزارت، کوبریک، فلینی، جزنی، چاپلین، سرجئو لئونه به آن میپردازند که تک تک آنها بالاتر از سارتر، اسکار وایلد، و.... هستند. لباسی را که بتهون دوخته بر تن سارتر گشاد است. لباس فلینی بر نیچه گشاد است. لباسی را که سرجو لئونه دوخت بر تن تمامی فیلسوفها گشاد است. هنرمند عصاره جان خود را عرضه میکند. شجریان که تماما از عصاره جان سعدی و خیام نان خورده است تا به امروز.

کیارستمی در مصاحبه اش که در بالا ذکر شده است ترس دارد که واقعیت را بگوید زیرا به اعتقادات خودش در طعم گیلاس خیانت کرد. هیچ موضوعی بدتر از خیانت نیست. با دروغ شروع شده، با دزدی ادامه میابد و با خیانت به دوستان، همسر و سازمان تمام میشود و با خیال راحت کباب میخورند. از نوع ترکی. کافیست به پای فیلم روز و روزگاری در آمریکا از سرجو لئونه نشست تا خیانت را درک کرد. کیارستمی بهمین دلیل میگوید هر کی هر چه دلش میخواهد بگوید، من با محدودیت مشکلی ندارم. آیا نمیداند که وظیفه روشنفکر، شکستن محدودیتهاست و نه قبول محدودیتها؟ او نتوانست همچون پازولینی، فلینی و کوبریک باشد. زیرا که برای رسیدن به قلۀ هنر باید«نه» گفت. او به هر کسی که دروغ بگوید به خودش و تاریخ هنر ایران نمیتواند دروغ بگوید. مطمئنا او تمامی مصاحبه ها و اعمال فلینی را زیر نظر دارد اما نمیداند که فدریکو فلینی همیشه خودش بود و خودش ماند. اما کیارستمی در ابتدا خودش بود و بعد به آخوند جنتی تبدیل شد همانند زهرا رهنورد که اول خودش بود بعد به لیلا حاتمی تبدیل شد.

متاسفانه در محیط جغرافیائی ایرانی یعنی در پنج قاره که 33 سال نیز حضور دارند هنوز هنر را نشناخته و درک نکرده اند. کارهایشان مانند دانش آموزانی میباشند که درس را روخوانی و حفظ میکنند بجای اینکه یاد بگیرند. در غیر اینصورت اگر در جامعۀ جغرافیائی ایران، این همه هنرمندِ واقعی زندگی میکرد بایستی هر روز عروسی برقرار باشد تا عزای روزانۀ امروزه. بنابرین اگر بقول فلینی هر فیلم مانند فرزند انسان باشد میتوان پی برد که خیلی از فرزندها هیچ شخصیتی از پدران خود به ارث نمی برند. عشق، معصومیت، دانش، محبت موروثی نیستند. فقط موضوعاتی که با قدرت و پول رابطه مستقیم دارند موروثی میباشند همانند خانه و ماشین و غیره که به فرزندان میرسد. بنابرین هر چند که طعم گیلاس فرزند کیارستمی باشد اما از او چیزی به ارث نبرده است و عشق بی پایانش، معصومیت و محبتش متعلق بخودش است و بس. بنابرین بعد از 15 سال باید تیتر مقاله اول چنین شود: «کیارستمی اسطوره رژیم شد. افسانۀ طعم گیلاس ادامه خواهد یافت».

منافع کوتاه و دراز مدت مردم ایران فقط با «مرگ بر اصل ولایت فقیه» همسو میباشد. کیارستمی، لیلا حاتمی و زهرا رهنورد، آخوند جنتی و داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی، پرواز همای، گوگوش و شجریان، اصغر فرهادی، جعفر پناهی، و خیلی های دیگر باید بر پشت بام منزل خود روند و یا همگی در لس آنجلس بر روی یک بام جمع شوند اما نه برای الله اکبر و مناجات بلکه برای درود فرستادن به پرویز صیاد. مطمئنا برای هنر دوستان، حاصلِ جمعِ تمامی جوائز افراد نامبرده شده به اندازه «گیوۀ» صمد ارزش ندارند. چشمهای بی حیا آنها که هنوز شلاق و اعدام را در ایران ندیده اند، روزی به انگشت «صمد» خواهند رسید. و یا همانطور که خودش دوست دارد: صمد آقا.

جمشید آشوغ 03.06.2012



۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

اشرفی ها



مدتی پیش در عرض چهار روز، شش بهار را به زور در شش زمستان یخ زده و منجمد، وارد کشورهائی کردند تا همگی بهاری شوند. گلِ سر سبدِ هر بهار، سرلشکر و یا سپهبدی از زمستان پیشین بود و اگر احیانا بهاری به لباس ارتشی مزین نبود مطمئنا عمامۀ اخوان المسلمین را بر سر داشت. سرلشکرها و سپهدها در بهاری شکوفا! از انقلابی به انقلاب دیگر کوچ کرده و به زور، بذر افشانی و بهار فشانی کردند. بهارهای زورکی. «اولین» بند از قوانین در منشورهای بهاریشان، تاکید بر حفظ منافع غرب بوده و فقط در بند «دوم» بطور بسیار کم رنگ و ناخوان نوشته شده است: که اگر چیزی اضافی آمد و باقی بماند شاملِ مردمِ محرومِ کشورهای بهار زده خواهد شد. البته منشور نویسان در نوشتنِ دو بندِ قید شده، بسیار صادق بوده اند تا مبادا فردا، شخصی طلبکار شود و یا دبه در آورد. بهمین دلیل سارکوزی پابرهنه تا آن کشورها دوید و مدال شورای رهبری را به گردنشان انداخت. مردم ایران نیز بیش از سه دهه است که در ساختنِ بهارِ خودشان همت گذاشته اند. آنها بهاری واقعی را میخواهند که با دستهای خودشان بذرش را ریخته اند. پائیزها را گذارندند هر چند که زیباترین درختانش از برگ خالی شد. زمستان ها را با سرفرازی گذارندند هر چند که یخ نزدند و منجمد نشدند. اگر بهار را در کاشتنِ بذرِ فراوان و تنومندی درخت دانست، باید یقین داشت که مردم ایران بهار را در دست دارند. مقاومتی تنومند که زمین و زمان را شکافت و بهم گره زد تا درختِ استواری همچون اشرفِ پایدار، سر به آسمانِ تاریخِ قانونمندی و ایران کشد. آری اشرفی ها، حق دارند که بگویند و ما نیز همراه با آنها بگوئیم که: اشرفی میمانیم. و بقول سردار موسی خیابانی:«آنها حق دارند که امید داشته باشند». آری: امید. امید یک مقاومتِ قانونمند. یک ملتِ قانونخواه. اشرف شهری بسیار کوچک که آتشش زدند، در اقیانوسها فرویش کردند، بدون آب در کویر رهایش کردند، تیربارانشان کردند، بمب بر سر آنها ریختند و باز بقول سردار خیابانی: مجاهدین را میتوان تیرباران و اعدام کرد اما «نه»، از بین رفتنی نیستند. راستی چرا؟ بخاطر اینکه زندگی هیچگاه خط مشخصی ندارد و فقط احساسی مشخص دارد تا زندگی را بر آن تعیین کرد. وقتی کودکی چند ماهه در معرض خطر قرار گیرد و از خود دفاع کند نه بخاطر ترس از مرگ است، فقط بخاطر قدرتِ احساسش به قانونمندی زندگی میباشد و بهمین دلیل بدفاع از آن میپردازد. چنین احساسی در ذاتِ انسان نهفته شده است. اشرفیان نیز «احساس ملی» را فقط برای دفاع از زندگی درک کرده و بر پایۀ آن حرکت میکنند. کافیست فقط بپای یکی از برنامه های آنها مثل پیک شادی نشست تا درک کرد که چگونه آنها در سخترین شرایط تاریخی اشان فقط خنده و امید را به منازل می برند. شهر اشرف، «یکی» از سر سخت ترین دشمنان ولایت فقیه نیست، بلکه اشرف همراه با شورای ملی مقاومت «تنها» دشمنانِ سازمانیافته در ائتلافی بزرگ و سر سخت در مقابل رژیم هستند.

چند ماه پیش، سفری به کشوری داشتم، بمحض پیاده شدن از هواپیما، بطورغیر منتظره همراه با میزبانم برای عیادت چند نفر به بیمارستانی رفتیم. وقتی به اطاق بیماران رسیدم، دست و پای شکسته اشان درد آور بود، اما قیافۀ مریض بخود نداشتند. از برقِ نگاهشان متوجه شدم که نباید آدمهای معمولی باشند ولی نمیدانستم کی هستند و از کجا میایند. بدلیل شغل پزشکی، همیشه اولین نگاهم، نگاهِ بیمار شناسی است، بخصوص بیمارانی با چنان شرایطی که باید از یک سو ناله کنند و از سوی دیگر تقاضا های فراوانی داشته باشند. معمولا کارکنان بیمارستان باید 50% به چنین مریض هائی خدمت کنند و 50% باقیمانده را به معذرت خواهی بپردازند بدلیل ضعیف بودن و احتیاجشان به همدردی بسیار. اما آنها از ابتدا میخندیند و قصد پذیرائی از من را نیز داشتند چونکه مهمان بودم. بعد از دقایقی متوجه شدم که «اشرفی» هستند. آنها از مجاهدین اشرف بودند که دو روز قبلش به آن کشور رسیده اند، و اشتیاقشان به میزبانی را فهمیدم که حتی در سخت ترین شرایط فیزیکی نیز نمیخواهند مهمان تلقی شوند. چندین بار پیاپی پرسیدم آیا واقعا از اشرف آمده اید؟ واقعا شما بودید که با دست خالی به جنگ با تانک رفتید؟ و قد برافراشتید؟ این تیرهائی که در پا، دست و کتف شما هستند از مزدوران ارتش عراق شلیک شده اند؟ یعنی شما اشرفیانی هستید که آنقدر به قانونمندی اعتقاد دارید که میگذارید تانکها از روی شما عبور کنند؟ و سکوت اختیار کنید؟ یعنی شما...........که در این لحظه یکی از اشرفیان مرا صدا زد و خرمالوئی تعارف کرد و تاکید کرد:«خرما» شو بخور ولی «لو لو» شو نخور، چونکه اصلا لو لوئی وجود ندارد، و گفت: آره، ما از اشرف آمدیم. با قنداق تفنگ بر سرمان کوبیدند و «درد» داشت، « استخوانهای» ما را شکستند درد وحشتناکی داشت، نباید و نمیشود درد را پنهان کرد. دردها از بین رفتند و این استخوانها نیز جوش خواهند خورد. اما فقط اگر احساس ملی شکسته شود هیچگاه جوش نخواهد خورد و ما هیچگاه اجازه نخواهیم داد تا چنین احساسِ ارزشمندی شکسته شود. هیچگاه. هیچگاه احساسِ ملیِ«مرگ بر اصل ولایت فقیه» شکسته نخواهد شد. از آن لحظه به بعد برای ساعتی به گوشه ای از اطاق رفته و بیشتر با تصورات، وقت را گذراندم. به تمامی لحظاتِ تاریخی فکر کردم که اگر در کنارِ میکل آنجلو بودم در حالیکه پیکرِ داوود را میتراشید چه حالتی میتوانستم داشته باشم؟ یا اگر لحظه ای که سیمرغِ فردوسی، زال را بغل میزد میتوانستم عکسی بگیرم تا شهادت تاریخی بدهم که: آری سیمرغ را دیدم که چگونه زال را در آغوش کشید؟ یا اینکه قلم موی پیکاسو، برای تابلوی گرنیکا(گورینگا) را، من به رنگ میزدم و بدستش میدادم؟ چقدر خوب بود در کنار سهراب سپهری می بودم وقتیکه «سیب از درخت افتاد» و یا روزی که میخواست برود «قیسی بخرد» همراهیش میکردم تا بتوانم بگویم: من شاهدِ تمامی سیبها بودم که یکی بعد از دیگری از درخت میفتادند. و یا نشسته با جزنی در لحظه ای که تابلو «زندگی» را تمام کرد و بمن میگفت: خب، حالا برو تابلو را به دیواری نصب کن و من بهش جواب میدادم دیواری به این بزرگی هیچ جائی پیدا نمیشه، کجا نصبش کنم بیژن؟ حتی دیوار چین هم تاب و تحمل چنین برومندی و شکوفائی را ندارد. و ناگهان، همان صدای قبلی که خرمالو تعارفم کرد، مرا از تصورات بیرون آورد و گفت به چه فکر میکنی؟ اصلا فکر نکن. و ادامه داد« فقط باید شتافت. باید خودمان شخم بزنیم، بذر بکاریم و بهار را خودمان بیاوریم. فقط خودمان». از بودن با اشرفیان متوجه شدم که بلوغ، یعنی اطاعت از احساسِ انسان.

آری باید شتافت. باید به یاری اشرفی ها رفت. در پاریس به یاری خانم مریم رجوی «باید» شتافت. در حالیکه موسی و ناصر نگاه میکردند، پروین لبخند میزد، علی بود که خرمالوئی بدون «لو لو» تعارفم کرد.

جمشید آشوغ 12.05.2012

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

بیژن جزنی و روشنائی هنر





قسمت اول
تا یک قرن پیش،مسئله هنر و معنایش پراکنده و گسترده بود. شاید بدلیل فراز و نشیبهای اجتماعی، انقلابها و یا بدلیل تولد سینما، بایستی معنائی تیز پیدا میکرد. بنا برکمبودها،هنرهم بر اساس احیتاجات طبقاتی فکری، تقسیم بندی «تیز» شد. در نتیجه «هنر برای هنر» و« هنر برای مردم» معنائی خاص بخود گرفتند. هر چند که معنای ایندو جمله مشخص نیست و از اساس بی معنی میباشند، اما خیلی ها به این دو تعریفِ« بی معنی» از هنر، معنا دادند و بر همین پایه، ادبیاتی را پایه ریزی کردند. در هر دورانی، ادبیاتی مشخص وبدون هویت بدلیل احتیاجات زمان ساخته میشود و همه را در بر میگیرد بدون اینکه دلیل و بنیادی داشته باشند. کافیست به جمله«بهار عرب» در این اواخر دقت کرد. این جمله که در لابراتورهای جاسوسی بر پایۀ بحران اقتصادی غرب ساخته شد در سرتاسر جهان همه را به خود معتقد کرد و سخنرانیها و جلسات راه افتاد. اخوان مسلمین چه نشانی ازبهار دارد یا میتواند داشته باشد؟ این نوشته، بهار! عرب را در بر نمیگیرد، که حتما به آینده موکول(شاید) میشود. چارلی چاپلین، پیکاسو از یک سو، فدریکو فلینی، استانلی کوبریک، سرجو لئونه، پازولینی، سهراب سپهری، بیژن جزنی از سوی دیگر با تلاشهای فراوانی، سعی در از بین بردن معنای هنر بطریق گذشته بودند و به جملات «هنر برای هنر» و یا «هنر برای مردم» فیصله دهند. زیرا که براحتی به ابزاری برای سرکوبِ هنر تبدیل میشوند و آنرا از ریشه میسوزانند. بدلیل اینکه هر گونه تقسیم بندی از« تفکر» نشات میگیرد و تفکر نیز در هنرجائی ندارد، زیرا هنر فقط احساس مطلق است. طبق معمول، این دیدگاه ها و تقسیم بندیهای صادراتی، در قشرِ تفکرِ ایرانی غلظت بیشتری بخود میگیرند بخاطر اینکه خودشان قادر به خلقِ اثری نیستند آنها حتی نمیتوانند بر آثار خود ارزشگزاری کنند. بیشتر برای تفکرو یا هنری که دور از سرزمین خودش خلق شده است وابسته میشود. مشخص نیست این روند به چه دلیل صورت میگیرد و سپس در مقابل آنها« سدی» ساخته میشود و جریان فکریشان به دیواره اش خورده و سپس بر روی خودشان میغلتد بدون اینکه راه بجائی ببرند. معمولا چنین تداعی میشود که اگر هنرمند آثارش، لبریز از کلمات و علائم مشخص وبخصوصی باشد که صراحتا جانب مردم را بگیرد، آن اثر «مردمی» است و هنگامیکه هنرمند درآثارش از علائمی خاص استفاده نکند آثارش جزء «هنر برای هنر» میشوند. بهمین دلیل«خون من پتک است در دست کارگر» مسقیما مردمی میشود، اما تابلو زندگی از بیژن جزنی، بطور غیر مستقیم مردمی میشود چونکه جزنی مردمی بود. به چه دلیل آثار جزنی غیر مستقیم مردمی میشود؟ بخاطر اینکه جزنی،همچون خلاقترین هنرمندان طراز اول جهان، علائم و مشخصات آثارش را عریان بیان نکرده است. به جرات باید گفت که آثار او تنها آثاری هستند که میشود بر آنها نقدی نوشت تا بتوان درک کرد«هنر» چیست بدون پیشوند و پسوند عقیدتی. دقیقا بدلیل اینکه او عقیده ای مشخص داشته است و در آن پیشقدم بود. همچنین بدلیل اینکه او مورد تائید است، نه مورد تائید فرد یا گروهی مشخص، بلکه مورد تائید تاریخ هنری ایران است. برای اینکه فردی(نیروئی) مورد تائیدِ تاریخ قرار بگیرد، نباید« زیاد» ویا« کم» تولید کند، بلکه باید بتواند به« اندازه» تولید کند. جزنی توانست آزادی،عقیده و هنر را در یک هماهنگی کم نظیر و شاید بی نظیر با تفکیکِ کامل آنها، باتمام وجود درک کند و مهمتر از همه، که آنها را با لطافتی انقلابی واحساسی ظریف برای هنر به اجرا گذارد. هنر روندی مشخص دارد و چنین نیست وقتیکه در موسیقی، نام مبارزین را آورد و یا در نقاشی« خروش» را ترسیم کرد، معنای هنر، مردمی خواهد شود. نقاشها، نقاشی میکنند بدون اینکه هنری در تابلو را بنمایش بگذارند، همچون فیلمسازها که فیلم میسازند بدون اینکه هنری در سینما داشته باشند. و از چنین جنسی در بین ایرانیها فراوان وجود دارد. اثر هنری، فقط یک اثر احساسی است.
هر اثر هنری اگر منطبق بر سرشت و احساس انسان باشد، در جهتِ منافعِ انسان نیز میباشد و به قشری خاص تعلق نمیگیرد، و بطور حتم انسانی میشود و نه مردمی و نه برای هنر. چارلی چاپلین، فدریکو فلینی، استانلی کوبریک، بیژن جزنی، پیکاسو هیچگاه اثری مردمی نساختند آثار آنها بر اساس« احساس انسان» است. انسانیست. هیچکدام از آثار جزنی علائم خاصی ندارند بجز تابلو سیاهکل که آنهم هیچگونه علامتِ مشخص و وابسته به ایده، یا مردم و یا هنر ندارد بلکه چگونه بودنِ احساسِ انسان را در یک موقعیت مشخص از زندگی بیان میکند دقیقا مانند گرنیکا(گورینگا) از پیکاسو. شناخت از آثار جزنی،موقعیت مشخصی برای هنرمندان ایرانی فراهم میکند که بتوان به یاری آنها از «سد» فکریِ ساخته شده در مقابل خودشان که در «هنر برای مردم» و یا «هنر برای هنر» خلاصه شده، عبور کنند و به آنطرف دیوار برسند. اگر چنین نشود هنرمند مانند گذشته به جداره سد خورده و برروی خودش میغلتد. احمد شاملو در دانشگاه برکلی آمریکا در مورد « گشاد و تنگ» بودنِ ابزار موسیقی ایرانی و نتِ موسیقی، حرف بمیان آورد که همان کلمات را محمد رضاشجریان استفاده کرد و بقول خودش ابزار موسیقی جدیدی ساخته که غمگین نباشند. حرفهای خند دار. در ضمن شاملو یادآوری کرد که به کشوری سفر کرده است (شاید ژاپن) که هیچگونه غم، در موسیقی شان وجود ندارد، چونکه فاصله نت ها فرق دارند. باز هم حرفهای خنده دار. آیا شاملو و شجریان واقعا نمیدانند که ابزار و نت ها درموسیقی هیچ ربطی به شادی و غم در اثرِ هنری ندارند؟ آنها نمیدانند که احساس، تولید کنندۀ هنر میباشد و نه ابزار و نت؟ ابزار هنری برای هنرمند، مانند قلم میباشند دردست نویسنده و نت ها، مانند حروف الفبا هستند. یک نویسنده با کلمه «گ» میتواند نسبت به احساسش هر کلمه ای را بسازد مانند گل، و هیچ ربطی به نوعِ قلم و حروف الفبا ندارد. حتما آقای شاملو در ژاپن به یاد نداشت که ژاپنی ها، شجریان،عزای ملی، شاملو و صادق هدایت(که در پاریس بفکر آفتابه وکونش باشد) ندارند که فقرفرهنگی را گسترش دهند تا بر روی آن غم تولید کنند.
قسمت دوم
با مطالعۀ هنر! درایران مشخص میشود که نقطه ای بسیار کور و بدون تکیه گاهی جریان دارد که همچون غده ای چرکین به جامعه چسبیده است که شاید بتوان با آثار جزنی، چنین نقطه ای را روشن ساخت.
احساس به زندگی وبیانِ آن، بدون تفکر را، هنر گویند. نقشِ تفکر در هنر فقط آرایشِ «احساس» میباشد و نه تغییرش. تفکر، دزدِ احساس است.
احساس بطور غریضی با تفکر آمیخته میشود و آنرا در آغوش میگیرد و در خود حل میکند. اما تفکر هیچگاه چنین حسی را ندارد و بدون تکیه دادن براحساس، راه خودش را طی میکند. احساس و تفکر همچون دو اطاق مجاور یکدیگر هستند. اطاقِ احساس بطور غریضی «در» ی بسوی تفکر باز خواهد کرد اما تفکر «پنجره» ای دارد که به صحرا میزند و نه بسوی احساس. هنرمند باید در ابتدا درونِ اطاق احساس رشد کند و سپس از« د ر»ش عبور کرده، وارد اطاق تفکر شود. هنرمندی که در اطاقِ تفکر رشد کند ازپنجره اش فرار میکند و هر لحظه از اطاقِ احساس دورتر میشود و به طبقه ای خاص اجتماعی نزدیک میشود. وقتیکه جزنی نقاشی میکند فکر نمیکند، تماما احساس است امارنگها را با تفکر بر روی تابلو میگذارد. ترکیبش را با تفکر انجام میدهد. بهمین دلیل آثار او همچون آثار چاپلین، فلینی، سهراب سپهری مملو از احساس و در نتیجه ازعشق میباشد. رابطه احساس و تفکر بحدی نزدیک و فشرده میباشد که اگر هنرمند از قدرتِ فکری خارق العاده و استثنائی بر خوردار نباشد فورا به تفکر آغشته میشود. جزنی استثنائی بود. سپهری استثنائی بود. هنربخشی از احساس انسان است که در زیباترین و لطیف ترین مراحل زندگی، آزاد میشود وفقط افرادی که چنین هنری را به اجراگذارند هنرمند هستند. از آنجائیکه نمیتوان برای همیشه وابسته به هنرِ غربیها بود و برایشان هورا کشید، بدلیل اینکه خارج از رسوم، سنت و تفکر جامعه ما میباشد که فیلمی از فلینی، استانلی کوبریک، سرجئو لئونه درک شوند، بهترین روش برای حلِ مسائل هنری، چسبیدن به خلاقیت ایرانی است همچون جزنی، سپهری. در کشورهای غربی افرادی پیدا شدند و توانستند هنر خودشان را ارزش گذاری کنند و تفکر هنری را از تاریکی به روشنائی جابجا کنند. اما جوامع دیگرمیخواهند از آش پخته غرب بخورند و همیشه هم عقب میمانند. تنها راه نجات و عبور ازتاریکی به روشنائی برای جامعه هنری ایران شناخت به غلظتِ احساس جزنی است و نوع هنراو میباشد. بجز جزنی و سپهری خوشبختانه هنرمندی بسیار ارزنده و خلاق باید نام برد: پرویز صیاد. تا بتوان
مثلث هنری« جزنی، سپهری و صیاد» را ساخت تا مثالی شود با رئوسی مشخص که بتوان بر اساس آنها تاریخ هنری را ورق زد و راه جدیدی را پیش گرفت مملو از خلاقیت، احساس و عشق. بدور از ایدئولوژی، خرافات، یکنواختی و تحقیر. امروز در چنین مسیری، وجود پرویز صیاد میتواند کمک فراوانی باشد. او بزرگترین طنز نویس وخلاق هنریست. او میداند که طنز بمعنای مسخره نیست، میداند طنز یعنی فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی که بر خنده استوار میباشد. پرویز صیاد هر جمله ای که صرف میکند عشق، طنز و احساس خالص به انسان است. شیرینی و شیوائی کلماتش درک دقیق او از سنت ایران و هنر انساناست.
اگر شخصِ خوش شانسی بر حسبِ اتفاق وارد سالن سینمائی شد که فیلمی از فلینی بر روی اکران باشد، باید آرام بر روی صندلی بنشیند. بسیار آرام. باشروعِ فیلم، هیچ فکری بخود راه ندهد و تفکر را بیرون از سالن سینما رها کند. سپس«بال»های احساسش را در سالن سینما باز کند و آنگاه در «تصور» خویش به پرواز در آید، درچنین حالتی، موزیک متن فیلم بر «احساس»ش سوار میشود و او را تا مقصد نهائی همراهی میکند. با همین حالت و احساس، به سمفونی «چهار فصل» از آنتونیو ویوالدی ایتالیائی باید گوش فرا داد، بدون تفکر. نباید ذره ای تفکر داشت. در این سمفونی وقتیکه فصلی به فصل دیگر گذار میکند، تک تک نت های سمفونی هر فصل، بر نتِ احساسِ فصلهای درونِ انسان می نشیند. وقتیکه آخرین نتِ بهار تمام میشود، اولین نتِ تابستانِ ویوالدی دقیقا منطبق بر احساسِ تابستانِ درون انسان میشود. با چنین حالتی باید وارد تابلوهای جزنی، آثار سپهری و خلاقیت صیاد شد تا قصۀ طولانی و مفقود هنر درک شود و آغازی برای هنر درایران باشد.
با چنین مثلثی میتوان و باید هنر را بشکل دیگر و از ریشه عوض کرد تا تغییرات کلی و اصولی صورت گیرد. بهتر است که چرخش هنر از این مثلث آغاز شود وصورت بگیرد. بخاطر اینکه زندگی فقط در ذوقِ به خلاقیت خلاصه میشود زیرا که مرگ درنابودی و بی ذوقی است. چرا همیشه «راه حسین» از شهادتش به بعد باید باشد و نه ازتولدش به بعد؟چه دلیلی دارد مردمی که به راه و اصالت حسین اعتقاد دارند هیچگاه برای تولدش که آغاز راه اوست جشن و پایکوبی نمیکنند؟ و هیچکس روز تولدش را نیز بخاطرندارد؟
جامعه روشنفکر و هنرمند ضعیف و اسیر است. وقتیکه به عزا، شریعتی، شاملو، شجریان، چه گوارا عادت کرده باشند جامعه ای را پدید میاورند که بطور طبیعی خودش را در زنجیر قرار داده است و به هیچ زحمتی احتیاج نیست تاقفلی زده شود و آنرا بست. موضوعی که انسان را از حیوانات(جانداران) جدا میکند«فکر» نیست بلکه ذوق در خلاقیت است. میمونها نیز فکر میکنند بهمین دلیل است که یاد میگیرند مانند دلفین ها. ذوقِ در خلاقیت، درون احساس نهفته شده است و نه در تفکر. درذوق، لبخند وجود دارد. لبخند تفکر نیست، فقط احساس مطلق است. هر جامعه ای رامیتوان بوسیله عادتهایش بر رسی کرد و شناخت. چنین عادتهائی در طول زمان به سرشت تبدیل میشوند؟ خوشبختانه عادت ملت ایران عوض شده و همگی در مقاومتی سترگ بر قلب ولایت میکوبند اما عادتهای زشت روشنفکر و هنرمندانش نه. بهرحال باید از جائی و از روزی شروع کرد: از بیژن جزنی و از امروز.
جمشید آشوغ 06.05.2012





۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

پَر سیمرغ




زالِ شیرخوار در حالیکه در کوه رها میشود گریه نمی کند و از جانِ خود میمکید. زال عجیب بود! طوری عجیب بود که پدرش سام، او را قبول نمیکرد، هر چند که در مقابل چشمش متولد شد و هیچ عیبی نداشت. زال موهائی سپید داشت. آنقدر سپید، که فردوسی نمیتواند رنگ مو را توصیف کند. زیرا که سپیدی و شفافیت در بیگناهی، غیر قابل توصیفند. فردوسی که رخش، گرز، رستم را آفرید، آیا عاجز از توصیفِ رنگِ موی زال بود؟ فردوسی در خلقِ تراژدی از زندگی انسان، زال سپید موی را در بالاترین قله کوه، تنها رها میکند. هر چند که سام، نه ماه بارداری همسرش را شاهد است و برای دیدن فرزندش(زال) ثانیه شماری میکرد اما کودک بیگناهش را بر پایۀ کوه رها می کند. آیا سام عجیب بود؟ و یا فردوسی منظوری داشت که: چگونه انسان، تراژدی زندگی خویش را می آفریند؟ و چگونه بیگناهی و شفافیت به تنهائی در سخت ترین شرایط زندگی پیروز خواهند شد؟ و چرا آدمها نمی بینند؟ روزی سیمرغ (وجدان زندگی) بر فراز قله کوه، زال را در آغوش میگیرد، بزرگش میکند و در لحظه ای که از او جدا میشود «پَرِ» خودش را به او میسپارد. که چنین تعبیر می شود: انطباقِ وجدان زندگی با شفافیت و بیگناهی. طبق توصیه های سیمرغ، زال بایستی در سخترین شرایط زندگی« پَر» را آتش زند و سپس از رودابه، فرزندی بنام رستم بدنیا میاید. رستم نماد آزادی است. برای فردوسی. بیش از ده سال شهر اشرف زندان است که در لیبرتی، تنگتر میشود. هر چند که زندان، تنگ میشود اما اشرفیان اسیر نمیشوند و یا بهتر است گفت که آنها را نمیتوان به اسارت در آورد. دقیقا منطبق با تابلو «زندانی» از بیژن جزنی. هر چند که زندانی هستند اما اسیر نمیشوند و تمامی مراحلِ مقاومت را با پیروزی پشت سر نهاده اند. هر چقدر که زاویه بر اشرفیان تنگتر شود انرژی آزاد شده از ساکنانش برای آزادی بیشتر میشود. تنگ شدن زوایا بر اشرف نمادی از فروپاشی رژیم است. اشرف، منطبق بر بخشی از شاهنامه است که سیمرغ مهمترین نقش را ایفا کرد. که چگونه در 32 سال پَر سیمرغ(اشرف) آتش زده میشد تا در تاریکترین و بغرنجترین شرایط، نوری از امید و روشنائی در قلبها روشن کند. همیشه با سوزاندن یک پَر ، حاضر بودند: «حاضر- حاضر- حاضر». و در بالاترین قله ها به نجاتِ فرزند می شتافتند.

با تنگتر شدن زاویه بر اشرف، اتحاد کشورهای غربی با رژیم اسلامی نمایانتر، ضعف و گشادیِ فروپاشی ولایت فقیه مشهودتر و انرژی مقاومت در اشرف سوزانتر میگردد.

از روزیکه احساس، شعار و هدفِ ملت ایران «مرگ بر اصل ولایت فقیه» شد، شهر اشرف نیز دست از زندگی شست تا پاسخگو به چنین خواسته ای باشد. مسئولیتِ اشرفیان دقیقا در همین نقطه منطبق بر احساس ملت شد. به همین دلیل است که اگر مردم شریف و بیگناه بخاطر شعارشان به زیر وانت ولایت میروند، مجاهدین بخاطر مسئولیتشان به زیر تانکهای متفقین میروند. تا که شعارهای مردمی در قانونمندی جهانی به عمل تبدیل شده و ملت به هدفِ عالیۀ « مرگ بر اصل ولایت فقیه»، برسند. اتحاد عمل آنها با احساس ملی بخاطر سپیدی، استواری و قدرتشان است. وقتیکه احساس یک ملت شناخته شود و هویت بگیرد هیچگاه نمیتوان آنرا شکست داد بنابرین نمیتوان بر اشرف، شکست وارد کرد زیرا که «احساس» ملی شکل گرفته است. و اگر تا به امروز، قدرتها و کشورهای مختلف به کمک ولایت فقیه نمی شتافتند تا بحال صد بار سقوط کرده بود. جابجائی ساکنانِ اشرف به لیبرتی، بدلیل رشدِ احساسِ ملی بر علیه ولایت فقیه، و قدرت محور مقاومت میباشد. اعمال ولایت فقیه ضعف و زبونی اوست که با تمام قد و قوار تاریخی اش حتی به اندازه ارزنی ارزش ندارد. پوچ است. بور شد. انطباق موئی و دقیقِ احساسِ مقاومت بر احساسِ ملی، تنها مسیر برای پیروزی مردم است. زیرا کافیست پَر سیمرغ را آتش زد و: «حاضر- حاضر- حاضر» را شنید. در هر لحظه. تا احساسِ ملیِ شکل گرفته شده «خلل ناپذیر» شود. و باشد.

جمشید آشوغ 01.04.2012

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

بیژن جزنی - فدریکو فلینی- ادوارد مونک






بیژن جزنی در سال 1938 میلادی در ایران متولد شد. فدریکو فلینی(کارگردان) 18 سال زودتر در ایتالیا و از بخت خوشش تحت حکومت شاهنشاه آریامهر زندگی نکرد. جزنی در جوانی به سن 38 سالگی در سال 1976 به همت شاه تیرباران میشود. فلینی بخاطر اینکه شاهِ با مهر! و عطوفت! را بالای سر نداشت، دوران تکامل خودش را بطور طبیعی طی میکند و به سن 73 سالگی(سال 1993 ) در گذشت. موضوعی که بسیار حائز اهمیت است، نظرگاه مشترک و دقیقا منطبق جزنی و فلینی در مورد «زن» میباشد. البته به هیچوجه نباید به ویکیپیدیای اینترنتی بزبان فارسی در مورد فلینی اهمیت داد زیرا بجز تاریخ تولد و مرگش، بطور مطلق تماما اشتباه نوشته شده است.فلینی، بدلیل اینکه نوشتن را ساده تلقی میکرد، فلسفه را به تصویر در میاورد. همچون جزنی که فلسفه را با هنر و تابلوهایش بیان میکرد. فدریکو فلینی تنها کارگردان تاریخ است که برای افتتاحیه فیلمهایش رئیس جمهور ایتالیا، نمایندگان مجلس ملی و سنا حضور پیدا میکردند. تنها کارگردانیست که بعد از هر فیلمش، تفکر و فلسفه را از فرانسه تا آلمان جابجا میکرد و همگی در مورد«دیدگاهش» تبادل نظر میکردند. او تجسمِ احساس، تفکر، تصور و فلسفه بود. اما به تصویر. باید چنین تجسم کرد که هر فتوگرام از فلینی معادل یک صفحه در کتاب فلسفی است. اما کمی آنسوتر از ایتالیا به مسافت چهار ساعت پرواز، بیژن جزنی زندگی میکرد در سرزمینی که شاهنشاه و مجلس از خلاقیت او پرده برداری نمیکنند. او را در سیاهچال حبس و شکنجه میکنند. شاه شخصا با دستکشی سیاه حاضر میشود اما بر خفه کردن و تیر باران ِ خلاقیت. جزنی، استوار به راهش ادامه میدهد تا که روزی بر حسبِ «اتفاق»، احساسِ تاریخ به او برسد. اتفاق، اساسی ترین بخش زندگی انسان است که جزنی به آن ایمان دارد. که در بین روشنفکر ایرانی جائی ندارد. فلینی برای فیلم کازانوا، 15 سال وقت میگذارد. هر چند که سناریو در مدت کمی آماده شد اما تمامش نکرده بود، به گفته خودش «یک جمله» را کم داشت. او تعریف میکند:«شبی در سالن منزل نشسته بودم، کتابی در بالاترین قفسه کتابخانه صدایم کرد. ابتدا به آن اهمیت ندادم اما هر لحظه صدایش را میشنیدم. قبل از خواب، پله متحرک کتابخانه را بطرف کتاب حرکت دادم، بالا رفتم و آنرا برداشتم، حدود 20 سال از جایش تکان نخورده بود. بمحض اینکه بازش کردم، جمله مورد نظرم در اولین صفحه اش حک شده بود». اتفاق جالب دیگری برای فیلم کازانوا رخ داده که فلینی چنین تعریف میکند:«هنرپیشه فیلم را پیدا نمیکردم. روزی در چینه چتا(شهر سینمائی واقع در شهر رم) توی دفتر کار نشسته بودم که فرانچسکو رُزی( کارگردان بزرگ ایتالیائی) بسراغم آمد و گفت: فدریکو حاضری نقشی 20 ثانیه ای در فیلمِ من، بازی کنی؟ فقط باید چند قدم راه بروی، از پشتِ میز بلند شوی و به سمت اطاق دیگری میروی (که در 20 قدمی بود) و مردی را که آنجا نشسته صدا بزنی». فلینی مشتاقانه نقش را قبول کرد. او بسمت اطاق میرود و بمحض رسیدن به اطاق، صحنه فیلمبرداری خراب میشود زیرا که داخلِ اطاق «دونالد ساترلند» هنرمند بزرگ کانادائی نشسته بود که بمحض دیدن فلینی، از جا برخاست. فلینی نیز صحنه را ترک میکند و با شتاب بسمت اطاقش برمیگردد تا پوشه ای را برای ساترلند بیاورد. پوشه، حاوی ورقۀ قرارداد با ساترلند برای فیلم کازانوا بود، که سپس آنرا بطور استثنائی ایفا کند. هر چند که فلینی زندگی اش را سازماندهی کرده بود اما «اتفاق » را نیز میپذیرفت.البته ناگفته نماند که عباس کیارستمی نیز همچون بوزینه ها خودش را لوس میکند و «ادا» در میاورد که دو هنرپیشه برای فیلم طعم گیلاس را در لحظات آخر و بر حسب اتفاق پیدا کرده بود. کیارستمی فکر میکرد میتواند لوس باشد و کارگردان هم باشد. مطمئنا او خاطرات فدریکو فلینی را خوانده بود و از او تقلید کرده است.

وقتیکه فیلمبرداریِ«کازانوا»ی فلینی، اثر بزرگِ فلسفی در مورد زن، بسال 1976 پایان یافت، اتفاق عجیب و هولناکی در ایران رخ میدهد:«جزنی در تپه های اوین تیرباران میشود». اتفاق. فیلم کازانوا، برای افرادی نیست که با دیدن پستان یا باسن زن، آنرا دور از اخلاق و منحرف، تصور کنند. این فیلم، احساسِ فلسفۀ «جهان» ست که یک سوی آن، «مرد» در «زندگی» حضور دارد و سوی دیگرش «زن» در «احساس زندگی» شکوفا است. فیلم فلینی دقیقا شبیه به «تابلو زندگی» از جزنی است و یا بر عکس. میتوان چنین پنداشت که «زن» روی تابلو زندگی، ثابت است اما به یکباره بر میخیزد و در فیلم «کازانوا» فلینی بحرکت در میاید. فلینی در کازانوا، «واژن» زن را همچون جزنی، سحر آمیزترین وجودِ فلسفۀ احساسِ زندگی میداند.

در حالیکه فلینی، زن را از درون میشکافد و فلسفۀ زن را در ذاتش تحلیل میکند، جزنی از ذاتِ زن، به بیرون وصل میشود. با گوزنهایش بیرون می پرد و به یک مرتبه و به ناگهان، به حدودِ درونی و بیرونی زن، شکاف ایجاد میکند. بخاطر اینکه مخاطب جزنی، «بیرونی» ها بودند که زن را احساس نمیکردند، درک نمیکردند. شعور نسبت به احساس زن وجود نداشت. در حالیکه در جامع فلینی چنین نبود.

قسمت دوم

روشنفکر و هنرمند ایرانی با تفکر تضاد دارد. بد جوری. نوشته ها و هنرشان بدون اصالت است بدلیل اینکه خودشان اصالت ندارند، عمق ندارند. همیشه از سطح شروع میکنند و بر روی سطح شناور میمانند تا خفه شوند. وقتیکه روشنفکر، فرهنگ نداشته باشد و آنرا نشناسد همه چیز را در زیرِ خط فقر تولید میکند و همانجا نیز سقوط میکند. ذلت بی فرهنگی و فقر.

انسان رابطه اش را باید با «احساس» و «تفکر»، بطور جهت دار انجام و رشد دهد: در ابتدا، درک ِ احساس کند، احساس را لمس کند و سپس رشدِ تفکر صورت گیرد. وقتیکه تفکر، پیش از احساس قرار گیرد، اصالتِ انسان تغییر میکند و به راه دیگری میرود که هیچ شباهتی به زندگی ندارد و فقط بشکل«جاندار»ی میماند. وقتیکه تفکر پیش از احساس بیاید، اساسی ترین هنرش به انحراف کشاندنِ«احساس» میشود. هنرمند باید احساس را بیان کند و سپس تفکر را. در ایران بدلیل عقب افتادگی روشنفکر و سوء استفاده حکومتها از دین، توانستند «تفکر» را در خط اول قرار دهند و احساسات را بر«آن» رشد دهند. احساسات رایج در جامعه، نشات گرفته از «تفکر» هستند و نه از احساسِ انسان. بدینطریق احساس جامعه نیز عوض میشود. چنین مسئله ای تا جائی پیش میرود که حتی ایرانیهائی که به مذاهبِ دیگر اعتقاد دارند برای حسین(امام) نذری میدهند. حکومتها «حسین» را نساختند، اصالت حسین جاودانه است. حکومتها توانستند «عزا» را برای او بسازند و حول آن، «احساس» بسازند. احساسی تفکری و پیش ساخته، که هیچ ربطی به احساسِ ذاتی انسان ندارد. طولانی شدن چنین«احساسی تفکری» بمرور زمان به «سنت» تبدیل شده و همه را با خود غرق میکند.

افرادی که توانسته باشند بطور کامل، احساس و تفکر را از یکدیگر تفکیک کنند، تعدادشان به انگشت یک دست هم نمیرسد. شاخص ترین آنها بیژن جزنی است. که توانست «احساس» را از «تفکر» تفکیک کند و بر اساسِ «احساس» پیش رود. قدرت احساس در جزنی را باید در تابلوهایش شناخت.

هنری که از احساس سرچشمه نگیرد و از تفکر باشد هنری خاموش و برای انسان بطور عام نامفهوم میماند و به گروه یا قبیله ای خاص تعلق خواهد داشت.

باید مثالی آورد تا احساسِ هنر مشخص شود: اگر به فیلمهائی در مورد هیتلر دقت شود بخصوص در لحظاتی که او عصبی است معمولا بزبان آلمانی(زبان مادری) صحبت میکند. وقتیکه او آلمانی حرف میزند، تماشاچیها از سرتاسر جهان با صدها زبان و سنت مختلف، تک، تکِ کلمات او را میفهمند زیرا که احساس هیتلر را لمس میکنند و حتی جوابی در زیر لب به هیتلر میدهند. حرفهای هیتلر که تمام شود، جوابِ مخاطبش را می شنود که به آلمانی حرف نمیزند بلکه ترجمه شده است. مخاطب، جوابی را به هیتلر میدهد که تماشاچی چند لحظه قبل در ضمیر خود، به هیتلر داده بود. یعنی که تماشاچی دقیقا درک کرده که هیتلر چه گفته است. اما اگر کلمات هیتلر ترجمه شوند، بیننده حرفهای او را درک نمیکند هر چند که در حال شنیدن زبان خود باشد. بدلیل بسیار ساده ای، چنین اتفاقی رخ میدهد. وقتی هیتلر حرف میزند تمامی حرکاتش از نوک سر تا نوک پا، با کلمات آلمانی هماهنگ(آرمونی) میباشند و هیچگونه همخوانی با کلمات ترجمه شده ندارند. جابجائی بین حرکات بدنِ آلمانی و کلمات غیر آلمانی، باعث میشوند تا بیننده زبان خودش را نفهمد. بهمین خاطر است که گفته میشود: احساس به زبان احتیاج ندارد. به گروه خاصی تعلق ندارد بلکه تعلق به انسان دارد. کلمات مخاطب هیتلر ترجمه میشوند چونکه مثل بچۀ آدم حرف میزند. درک چنین روندی را «احساس» گویند.

برای شناختن آثار جزنی حتما باید با «احساس»، «تفکر» و آثار «فلینی»، آشنائی داشت و از آنها عبور کرد. شناختن فیلم، بدلیل داشتن «کلمه» و «تحرک» بمراتب ساده تر از تابلوئی است که کلماتش شنیده نمیشوند و سکون مطلق دارد. امید است که در تعریف از آثار جزنی اغراق نشود زیرا که شناخت آثارش از روی عکسهای اینترنتی مشکل میباشد و به کمک و همکاری نزدیک احتیاج میباشد تا بتوان به عمق او پی برد. زیرا نشناختن جزنی، ضربه به فرهنگ جامعه میباشد. آثار هنری جزنی به انسان تعلق دارد و نه گروهی خاص. اگر او آثارش را متعلق به تفکر خاصی میدانست حتما از ابزار و علائم بخصوص استفاده میکرد.

جزنی در هنر به حاصلِ جمع اعتقاد ندارد، که با جمعبندی تفاوت دارد. برای درک او باید حتما «تفریق» کرد و نه «جمع». مارکس نیز تفریق کرد تا بتواند جمله مشهور خودش«دین افیون مردم» را خلق کند. مارکس، تمامی فلسفۀ گذشتگان خودش را، «منها» کرد تا بتواند غلظت جمله خودش را بیان کند. تا کلماتِ جمله اش، هیچگاه از یکدیگر گسسته نشوند.

از منها کردنِ چهار تابلوی «زندگی- سیاهکل- اسیر - زندانی»، احساس و رد پای زن کاملا مشخص و بصورت شگفت انگیزی لمس میشود. احساسِ ظریف، لمس میشود. جزنی به عمد، چنین کارهائی را انجام داده است. عمدا «اسیر» و عمدا «زندانی» را جداگانه میسازد. افرادی که «جمع» میبندند «زندانی» و «اسیر» را یکی میدانند اما جزنی که با «تفریق» کار میکرده، «زندانی» را منهای «اسیر» میبیند.

قسمت سوم

زندانی او، اسیر نیست، آرامش مطلق دارد. تکیه زندانی به تیرِ برقِ روشنائی، باز بودن دکمه های پیراهن، تکیه دست راست به کمر و بخصوص باز بودن دمپائی از پاشنۀ پای چپ، از آرامش مطلقِ زندانی خبر میدهد. هیجان انگیزترین بخش از آرامش را، «جنگل» بنمایش میگذارد. جنگل، آواز شکوه و اطمینان، سر میدهد بنابرین باید، آرامش به ارمغان بیاورد. این زندانی هر زندانی سیاسی نیست. زیرا که جنگل پشت سر، هر جنگلی نیست. این جنگل، جنگلِ مشهور آنهاست که پشتِ سر جزنی و طراحان سیاهکل قرار دارد. یعنی اینکه آنها از جنگل عبور کرده اند و با آرامش مطلق آنرا پشت سر گذاشته اند. بنابرین، همگی با روشنائی(لامپ) بالای سر که از انرژی جنگل آزاد شده، باید آرامش داشته باشند. جزنی تمام تابلو را بر پیکر زنی برومند و سترگ که انبوه جنگل را در آغوش کشیده، ترسیم میکند. جنگل بر روی زن نهفته شده است. در کنار آرنج دست راست زندانی (که به کمر زده)، ساقه نازکِ درختی بسمت بالا میرود که «دست زن» است. این دست(یا ساقه) که از بالا به پائین میاید، دقیقا مانند دستی است که در جیبِ شلوار میرود. در بالا، یعنی دقیقا روی کتف راست زن(بین شانه و بازو)، پنج نقطۀ پُررنگ نسبت به رنگِ پیکرِ زن دیده میشود، که پستانِ راستِ زن است. پیکر زن، در تمام تابلو حضور دارد و از بالا شروع شده، تا سومین درختِ بسیار ریز در سمت چپِ زندانی پیش میرود. پستانِ چپِ زن برعکس و بزرگ است، بشکل برگهای درخت در بالا و سمت چپِ زندانی کشیده است. اگر تصویر برعکس شود، پستان زن که مانند برگهای انبوه هستند، مشخص میشود(آناتومی پستان و درخت در تصویر بالا در کنار هم قرار داده شده است) که با «نقطه های پُررنگ»،غدد درون پستان را نشان میدهند. این نقطه ها دقیقا شبیه به پنج نقطه ای هستند که حدودِ پستان راست را مشخص میکنند. از نوکِ پستانِ چپ که کاملا «سیاه» و ریز است، تنه درخت بیرون میزند و در پائین به عمقِ زمین میرود. تابلو چنین بیان میکند که «احساسِ آزادیِ» درونِ انسان، بیشتر از آزاد بودن(در خیابانها) اهمیت دارد و داخلِ «زندان بودن»، بمعنای اسیر شدنِ انسان نیست بلکه حیاطِ کوچکتری است. در زندان، انسان فقط زندانی است اما اسیر نیست، زیرا احساس و تفکرش آزاد هستند. اسیر فردیست که احساس و تفکرش دزدیده شده باشد. مانند روشنفکران ایرانی در خارج. جزنی از این مسیر وارد تابلو اسیر میشود. تابلو اسیر، دقیقا همردیف و هم معنای با تابلو «فریاد» از ادوارد مونک نروژی( سال 1944 به سن 81 در گذشت) میباشد اما با دو زاویه متفاوت. اسم تابلو مونک، باید «جیغ» باشد و نه «فریاد». زیرا که «جیغ» تشویش، ترس، وحشت انسان را از درون هر فرد، به انسانها (به بیرون)منتقل و نمایش داده ولی «اسیر» وحشت تمام انسانها را به «درون» یک فرد میاورد. اسیر نیز در شکم مادر قرار دارد. آلت تناسلی بسیار کوچک و موقعیت قرار گرفتن اسیر، دقیقا مانند بچه ای در شکم مادر میباشد.اما این مادر، «زن» نیست که فرزند را بدنیا آورده باشد بلکه «سرزمین» تیره و سیاهی(رنگهای استفاده شده) است که فرزند خودش را اسیر میکند. زیرا کشور از مردم تشکیل شده است اما سرزمین توسط عده ای مانند شاه و ولایت فقیه غصب و به تاراج میرود.

صورتِ انسان، در تابلو اسیر دقیقا همان صورتی ست که در تابلوِ فریاد است. «اسیر»، زندانی نیست بلکه اسیر است همچون «فریاد» که اسیر است ولی زندانی نیست.

جزنی معتقد بوده که اگر هویتِ یکی از تابلوها روشن شود، مطمئنا بطور زنجیره ای باید هویت تابلوهای دیگر نیز روشن شود. عجله ندارد. او عمیقا «احساس تاریخ» را میداند و معتقد است که ذره ای از احساسِ انسان در احساسِ تاریخ، مفقود نخواهد شد. مطمئن است که روزی خواهد رسید تا احساسِ تابلوها، بحالت انفجاری قلبِ تاریخ را بشکافند. امروز، هارمونیِ احساسِ تابلوها با احساسِ مبارزه در ایران که اصلی ترین پرچمدارش زنان میباشند بیدلیل نیست: نبض تاریخ است. درک از احساس تاریخ است. او میداند که مردم روزی به جمعبندی تاریخی خواهند رسید و بی رحم خواهند بود. به هیچکس رحم نخواهند کرد. پس باید «رو سفید» و جوابگو بود. جزنی جوابگو است. او بدو نوع جواب میدهد: با اعمالش به زمان خودش پاسخ میدهد و توسط تابلوهایش به آینده. روشنفکر(هنرمند) امروز باید یاد بگیرد «جوابگو» باشد. اگر نمیتواند برای آینده جوابی داشته باشد باید به امروز و برای زمان خودش جوابی داشته باشد. مردم ایران بدلیل «شرافت احساس» و «شخصیت احساس» شان هیچگاه بدنبال«ولایت» نبودند و «فقیه» را در ذلت غرق کرده اند. تضاد بین ملت و ولایت فقیه، تضادی«ژنتیک» است و هیچ ربطی به عملکرد روشنفکران ندارد. در حالیکه طول عمر ولایت فقیه بستگی به عملکرد روشنفکران دارد زیرا که نمیتوانند از تضاد اصلی و ژنتیکی بین مردم و ولایت بنحو احسن بهره برداری کنند.

تفاوتِ جزنی، فلینی و مونک در هنرشان نیست، بلکه تفاوتِ حکومت در جوامع آنها میباشد. فلینی پیچیده ترین و مشکلترین آثار سینمائی را دارد که حتی یک فتوگرام از آنها بی معنی نیستند. جزنی پیچیده ترین آثار نقاشی را دارد که یک میلیمتر از آنها بی معنی نبوده اند.

جمشید آشوغ - سحرگاه 26 اسفند 1390 ( 16.03.2012 )

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

شعبان بی مخ + ها










قسمت اول

شعبان ها، تعدادشان زیاد و پراکنده هستند. باید آنها را شناخت و در یک مجموعه، جمع آوری کرد. شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ، مهمترین دستاورد زندگی اش بعد از «چاقو» را، در رابطه با شاه بدست میاورد تا موردِ خشم تاریخ قرار گیرد. دستاورد او بطور خلاصه این است که به «جمع آوری» عده ای چماق- چاقو بدست به دور شاه همت گذاشته و به پراکنده کردن مردم بی گناه مپردازد. مردمی که ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی « آزادی- نان » را تقاضا میکردند. زمینه را برای آمدن پادشاه فراهم کرد تا شاهنشاه آریامهر نیز بتواند سرِ فرصت و با آرامشِ خوابِ کوروشی، حکومت را برای ولایت فقیه آماده سازد. ایران، مدتها تحت نظر شاه بوده و تا جائیکه تیر در تفنگ داشت بهترین فرزندان را در زندان «اوین» کشت. شاه با ناتوانی کامل در مقابله با اراده مردم و دقیقا توسط پرویز ثابتی، کلید حکومتش را به خمینی میسپارد زیرا فکر میکرد که ولایت فقیه بتواند از پسِ کارهای نا تمامش بر علیه ملت بر آید. معلوم شد که سایۀ خدا، عنصرِ«مردم» را نمیشناخت. در اینروزهای سرنوشت ساز، ولایت فقیه ناتوان از رویاروئی با مردم، در بحران عمیق و ذلت تاریخی به یمن مقاومت مردمی، قصد دارد پوست عوض کند. تا بحال چندین بار قصدِ عوض کردن پوستش را داشته، خصوصا با خاتمی شیاد در راس امور. شعبان بی مخ بدلیل نوع ارتباطات در آنزمان، توانست با وانت های پر از چماق، چاقو و عربده کش ها، زمینۀ پادشاهی «هفت-هشت» هزار ساله را، باز سازی، اصلاح کند و خودش را نیز برای مدتی «تاج بخش» بنامد. این چنین بود که شاه مدیون «چاقو»ی بی مخ ها شد. آیا نمیدانست، حکومتی که توسط شعبان در اوین پا بگیرد، مدتی بعد نیز تمامی سرانش توسط بی مخِ دیگری، همچون خلخالی در «اوین»ها تیر باران خواهند شد؟ به چنین روندی میگویند نبض تاریخ. وانتی که شعبان بی مخ بوسیله آن، شاه را تاجگذاری کرده بود، دقیقا وانتی است که در انتخابات 88 از روی مردم عبور کرد. به این نیز میگویند نبض تاریخ. شاه در حینی که حزبِ بنجلِ وارداتی اش را موردِ استفاده اجباری مردم قرار میداد بطور بیشرمانه کسانیکه بنجل پسند نبودند را به ترک ایران دعوت کرد. شاه آدم شیکی! بود و «دعوت!» میکرد. که خوشبختانه از عهدۀ انجامش بر نیامد، ولی خمینی «شیک» نبود و چاقوئی را که مستقیما از شاه و شعبان گرفته بود مورد استفاده قرار داده و نقشۀ پهلوی را به اتمام رساند و باعث کوچ میلیونها ایرانی گردید. به خانواده خودش نیز رحم نکرد همچون آخوند گیلانی که فرزندان خودش را نیز اعدام کرد. به این نیز میگویند نبض تاریخ. و انطباق شاه و ولایت فقیه. اما ملت ایران پر تپش ترینِ نبضِ تاریخِ جهان را دارد هر چند که روشنفکران ذوق زده و خوشحالشان را در خارج، بدنبال نخود سیاه فرستاده باشند. و یا به شغلِ آبرومندانه سانسور و تفتیش عقاید مشغول کنند. روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد باید«کتاب»ش را ورق بزند و راهی شکوفا یابد. جبر تاریخ است.

اما امروز شعبان«بی مخ»ها، راه جدیدی در پیش گرفته اند. بعد از حرفهای پرویز ثابتی در مورد نقش ساواک در فروپاشی سلطنت شاه و با توجه به روند «سیاسی – هنری» چنین بر میاید که پس مانده های شاه و شیخ میخواهند با اتحادِ عملِ مشخص، وارد شوند زیرا که به تنهائی توانِ رویاروئی با مردم را ندارند. پیامهای ملی- دموکراسی خواهانه، بدور از شفافیت، نمیتوانند صحت داشته باشند. قصد دارند از ملی گرائی! به اتکای ایدئولوژی اسلامی «کروبی-موسوی+ دوران طلائی امام» وارد گود شوند. ثابتی میگوید 312 نفر در درگیریهای خیابانی کشته و در زندانها اعدام شدند و تمامی دستورات را بطور مستقیم و یا توسط هویدا از شاه میگرفته. او گفت«کشته شدن تختی، علی شریعتی و صمد بهرنگ، بر حسب تصادف بوده، آنها شنا بلد نبودند و غرق شدند!». «شاه پس مانده ها» باید بدانند که اگر در محله ای قتلی صورت گیرد پس از دستگیری قاتل، گذراندن محاکمه، مجازات و سپس آزادیش، هر گاه در محله، قتلِ دیگری رخ دهد، قاضی بسراغ اولین قاتل میرود. در جامعه ای که 312 قتل سیاسی صورت گرفته، محال است که وجدان (قاضی) ایرانیها در قتل شریعتی ها، بدنبال شاه نروند. این، احساس تاریخ است. بدینطریق است که پیامهای دموکراسی خواهانه آنها دروغ بوده زیرا که ضلعِ مشترکِ شاه، ولایت فقیه میباشد و ضلعِ مشترکِ ولایت فقیه، شاه بوده است. بدلیل اینکه شاه و ولی فقیه دستورات مستقیم «قتل» را صادر کرده اند. وانتِ شعبان بی مخ در جمع آوری جدید، اثربخش نخواهد بود. گِل آلود کردن آب را در صدای آمریکا و فستیوالهائی همچون اسکار انجام میدهند. شجریان، گوگوش و پرویز ثابتی نیز با هواپیما جابجا شده، نقش اصلی را با «میکروفون» بازی میکنند.

قسمت دوم

بعد از انتخابات گذشته که با قیامهای پر شکوه مردمی همراه بود، نزدیک شدنِ دو طیفِ شیخ و شاه هر چه بیشتر مشخص تر شده است با بخدمت گرفتن بعضی از هنرمندان. آنها میخواهند اینبار ملی بودن را تحت کنترل ایدئولوژی در ادغامی تاریخی به هم نزدیک کنند. با دست گذاشتن مطلق بر هر دو عنصر. مطمئنا ایدئولوژی آخوندی، توانِ ملی شدن را ندارد و مردم نیز، توانِ ایدئولوژی شدن را ندارند. اگر روشنفکران بیدار نشوند، قتلگاه آینده، حاصل جمع «شاه و شیخِ» حکومتی خواهد بود.

شجریان طبق مصاحبه ای آمیخته به گریه(صحنه سازی) گلایه میکرد که در طول 32 سال حتی یک روزِ شاد نداشته. اما چرا همزمان با کروبی و موسوی، «فیل»ش هوای هندوستان کرد؟ خیلی از هنرمندان مانند تمامی ملت، هیچگاه روز خوبی را سپری نکرده اند اما در مقطعِ مشخصِ انتخابات نیز سکوت برگزیدند، زیرا حیله گری ولایت را میشناختند.

جعفر پناهی بدتر از این یکی و آن یکی و دیگری. با وجودِ حضور بسیاری از هنرمندان در تبعید، چرا شجریان در خارج، بایستی گوگوش را میدید؟ حتی اگر برای شجریان، دیدن هنرمندان در تبعید ریسک میداشت، هیچکس را نمیبایستی میدید. چرا حتما و مستقیما با گوگوش؟ که با اکبر گنجی در رابطه است و او نیز با خاتمی و این شیاد بزرگ نیز با خامنه ای؟ شجریان به چه کسی و چرا چنین پیغامی را میدهد؟ بمردم؟ پیامهای مخفیانه معمولا، بشکل دیگری داده میشوند. شهاب حسینی که در فیلم جدائی نادر از سیمین، نقش لومپن را ایفا کرد، دقیقا همزمان با جایزه اسکار در مقابل خامنه ای حاضر میشود و بعد از ستایش و تمجید از ولایت فقیه، از مردم میخواهد که در انتخابات شرکت کنند. طبق گفته وودی آلن، تمامی فیلمهای شرکت کنندۀ فستیوال برای دریافتِ اسکار «چرند» بودند. پس چرا به این فیلم«وحشی- وحشیِ» که فاقدِ حداقلهای هنر سینماست و تماما برعلیه زن در جهت منافع ولایت فقیه میباشد، بایستی اسکار تعلق بگیرد؟ آیا بخاطر کمک به انتخاباتِ مجلسِ رژیم؟

باید بطور جد به تمامی فستوالهای هنری، اعم از موسیقی، سینمائی و نقاشی، یادآوری شود که اگر از تمامی خلاقیتشان استفاده کنند، محال است بتوانند به اندازه یک «فتوگرام» بر خلاف منافع ملی «رای» دهند. مردم به چنان توانائی دست یافته اند که یک «نُت» یا یک «فتوگرام» را در نمایشی چند ساعته تشخیص دهند و بیابند. بنابرین فستیوالها،«آبروی» نداشته خودشان را، خرجِ لاشۀ فاسد شدۀ ولایت فقیه نکنند. که بیهوده است. همچنانکه اگر تمامی قدرتهای جهان متحد شوند، نمیتوانند به «نوبلِ» شیرین عبادی، «اصالت» ببخشند.

برای دوباره ظاهر نشدن شعبان بی مخ های جدید و کامپیوتری، مبارزه فقط برای منافع ملی است که جهتی خاص و مشخص دارد و مردم در چنین مقطعی آرزویش را دارند. بنابرین گریه های خامنه ای، شجریان و دیگران بی دلیل است. جهتِ منافع ملی کدام است؟ یکی از یاران جزنی که با وی در زندان بوده در مصاحبۀ تلویزیونی، چنین نقل میکند« 11 اسفند سال 53 وقتی حزب رستاخیز بوجود آمد و حتی از قبلش احساس میشد که شاه میخواهد شدت عمل بیشتری با مخالفان را آغاز کند. فردای آنروز ما را برای جابجائی به زندانی دیگر، به اطاقی بردند و بیژن جزنی را دیدم. بدلیل اینکه نظریه پرداز مهمی بود، از او پرسیدم حالا چکار باید کرد؟ او جواب داد: مواضع عوض نشده، فقط بمحض امکان فعالیت سیاسیِ آزاد، فورا سلاحها را، زمین میگذاریم». بنا بر نظریۀ «آزادی»، بعنوان رکن اصلی مبارزه برای منافع ملی، و بخصوص بعد از انتخابات پیشین ریاست جمهوریِ ولایت فقیه، تنها یک امید و یک راه شفافِ«عملی» باقیمانده است: همکاری با مقاومتِ سازمانیافته که بیش از 32 سال از سخترین و خطرناکترین پیچ های«فصلی و تاریخیِ»،«ایران، منطقه، جهان» با شفافیت و استواری در جهت «آزادی» عبور کرده است. چنین«استقامت- مقاومتی»، دائما در حال حرکت بوده و امروز شتاب و سرعت زیادی بخود گرفته است. باید با تمام قوا به آن چسبید. نباید و نمیتوان از آن فاصله داشت. زیرا که استقامت و مقاومت زیباترین بخشهای تاریخِ ملتها بوده اند. در تاریخ ملتها، بجز مقاومت برای آزادی ، هیچ اثر جذاب و شگفت انگیز دیگری یافت نمیشود.

در فیلمِ «حرامزاده های بدون افتخار» از کوینتین تارانتینو سال 2009 ، هنرپیشه اطریشی آقای «کریستوف والز» که بطور اعجاب انگیزی نقشِ افسرِ ارتشِ هیتلر، به اسمِ هانس لاندا را ایفا کرده، به شکارچی یهودیها معروف است. با شروع فیلم در جستجوی یهودیهای فرانسه، وارد منزلی میشود و در حین صحبتهایش، جمله ای بسیار تکاندهنده را بزبان میاورد. او ظرف چند دقیقه، صحبتی روانشناسانه وعمیقی را انجام میدهد که نفسِ هر انسان شرافتمندی را بطور مطلق در سینه حبس میکند. او به صاحبخانه چنین میگوید:« انسان کافیست که شرفش را از دست بدهد تا از عهدۀ هر کاری برآید و من خوشبختانه آنرا بطور کامل از دست داده ام و اصلا هم پشیمان و آزرده خاطر نیستم». و شعبان بی مخ ها نیز، چنین هستند.

جمشید آشوغ 12.03.2012