۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

بیژن جزنی - فدریکو فلینی- ادوارد مونک






بیژن جزنی در سال 1938 میلادی در ایران متولد شد. فدریکو فلینی(کارگردان) 18 سال زودتر در ایتالیا و از بخت خوشش تحت حکومت شاهنشاه آریامهر زندگی نکرد. جزنی در جوانی به سن 38 سالگی در سال 1976 به همت شاه تیرباران میشود. فلینی بخاطر اینکه شاهِ با مهر! و عطوفت! را بالای سر نداشت، دوران تکامل خودش را بطور طبیعی طی میکند و به سن 73 سالگی(سال 1993 ) در گذشت. موضوعی که بسیار حائز اهمیت است، نظرگاه مشترک و دقیقا منطبق جزنی و فلینی در مورد «زن» میباشد. البته به هیچوجه نباید به ویکیپیدیای اینترنتی بزبان فارسی در مورد فلینی اهمیت داد زیرا بجز تاریخ تولد و مرگش، بطور مطلق تماما اشتباه نوشته شده است.فلینی، بدلیل اینکه نوشتن را ساده تلقی میکرد، فلسفه را به تصویر در میاورد. همچون جزنی که فلسفه را با هنر و تابلوهایش بیان میکرد. فدریکو فلینی تنها کارگردان تاریخ است که برای افتتاحیه فیلمهایش رئیس جمهور ایتالیا، نمایندگان مجلس ملی و سنا حضور پیدا میکردند. تنها کارگردانیست که بعد از هر فیلمش، تفکر و فلسفه را از فرانسه تا آلمان جابجا میکرد و همگی در مورد«دیدگاهش» تبادل نظر میکردند. او تجسمِ احساس، تفکر، تصور و فلسفه بود. اما به تصویر. باید چنین تجسم کرد که هر فتوگرام از فلینی معادل یک صفحه در کتاب فلسفی است. اما کمی آنسوتر از ایتالیا به مسافت چهار ساعت پرواز، بیژن جزنی زندگی میکرد در سرزمینی که شاهنشاه و مجلس از خلاقیت او پرده برداری نمیکنند. او را در سیاهچال حبس و شکنجه میکنند. شاه شخصا با دستکشی سیاه حاضر میشود اما بر خفه کردن و تیر باران ِ خلاقیت. جزنی، استوار به راهش ادامه میدهد تا که روزی بر حسبِ «اتفاق»، احساسِ تاریخ به او برسد. اتفاق، اساسی ترین بخش زندگی انسان است که جزنی به آن ایمان دارد. که در بین روشنفکر ایرانی جائی ندارد. فلینی برای فیلم کازانوا، 15 سال وقت میگذارد. هر چند که سناریو در مدت کمی آماده شد اما تمامش نکرده بود، به گفته خودش «یک جمله» را کم داشت. او تعریف میکند:«شبی در سالن منزل نشسته بودم، کتابی در بالاترین قفسه کتابخانه صدایم کرد. ابتدا به آن اهمیت ندادم اما هر لحظه صدایش را میشنیدم. قبل از خواب، پله متحرک کتابخانه را بطرف کتاب حرکت دادم، بالا رفتم و آنرا برداشتم، حدود 20 سال از جایش تکان نخورده بود. بمحض اینکه بازش کردم، جمله مورد نظرم در اولین صفحه اش حک شده بود». اتفاق جالب دیگری برای فیلم کازانوا رخ داده که فلینی چنین تعریف میکند:«هنرپیشه فیلم را پیدا نمیکردم. روزی در چینه چتا(شهر سینمائی واقع در شهر رم) توی دفتر کار نشسته بودم که فرانچسکو رُزی( کارگردان بزرگ ایتالیائی) بسراغم آمد و گفت: فدریکو حاضری نقشی 20 ثانیه ای در فیلمِ من، بازی کنی؟ فقط باید چند قدم راه بروی، از پشتِ میز بلند شوی و به سمت اطاق دیگری میروی (که در 20 قدمی بود) و مردی را که آنجا نشسته صدا بزنی». فلینی مشتاقانه نقش را قبول کرد. او بسمت اطاق میرود و بمحض رسیدن به اطاق، صحنه فیلمبرداری خراب میشود زیرا که داخلِ اطاق «دونالد ساترلند» هنرمند بزرگ کانادائی نشسته بود که بمحض دیدن فلینی، از جا برخاست. فلینی نیز صحنه را ترک میکند و با شتاب بسمت اطاقش برمیگردد تا پوشه ای را برای ساترلند بیاورد. پوشه، حاوی ورقۀ قرارداد با ساترلند برای فیلم کازانوا بود، که سپس آنرا بطور استثنائی ایفا کند. هر چند که فلینی زندگی اش را سازماندهی کرده بود اما «اتفاق » را نیز میپذیرفت.البته ناگفته نماند که عباس کیارستمی نیز همچون بوزینه ها خودش را لوس میکند و «ادا» در میاورد که دو هنرپیشه برای فیلم طعم گیلاس را در لحظات آخر و بر حسب اتفاق پیدا کرده بود. کیارستمی فکر میکرد میتواند لوس باشد و کارگردان هم باشد. مطمئنا او خاطرات فدریکو فلینی را خوانده بود و از او تقلید کرده است.

وقتیکه فیلمبرداریِ«کازانوا»ی فلینی، اثر بزرگِ فلسفی در مورد زن، بسال 1976 پایان یافت، اتفاق عجیب و هولناکی در ایران رخ میدهد:«جزنی در تپه های اوین تیرباران میشود». اتفاق. فیلم کازانوا، برای افرادی نیست که با دیدن پستان یا باسن زن، آنرا دور از اخلاق و منحرف، تصور کنند. این فیلم، احساسِ فلسفۀ «جهان» ست که یک سوی آن، «مرد» در «زندگی» حضور دارد و سوی دیگرش «زن» در «احساس زندگی» شکوفا است. فیلم فلینی دقیقا شبیه به «تابلو زندگی» از جزنی است و یا بر عکس. میتوان چنین پنداشت که «زن» روی تابلو زندگی، ثابت است اما به یکباره بر میخیزد و در فیلم «کازانوا» فلینی بحرکت در میاید. فلینی در کازانوا، «واژن» زن را همچون جزنی، سحر آمیزترین وجودِ فلسفۀ احساسِ زندگی میداند.

در حالیکه فلینی، زن را از درون میشکافد و فلسفۀ زن را در ذاتش تحلیل میکند، جزنی از ذاتِ زن، به بیرون وصل میشود. با گوزنهایش بیرون می پرد و به یک مرتبه و به ناگهان، به حدودِ درونی و بیرونی زن، شکاف ایجاد میکند. بخاطر اینکه مخاطب جزنی، «بیرونی» ها بودند که زن را احساس نمیکردند، درک نمیکردند. شعور نسبت به احساس زن وجود نداشت. در حالیکه در جامع فلینی چنین نبود.

قسمت دوم

روشنفکر و هنرمند ایرانی با تفکر تضاد دارد. بد جوری. نوشته ها و هنرشان بدون اصالت است بدلیل اینکه خودشان اصالت ندارند، عمق ندارند. همیشه از سطح شروع میکنند و بر روی سطح شناور میمانند تا خفه شوند. وقتیکه روشنفکر، فرهنگ نداشته باشد و آنرا نشناسد همه چیز را در زیرِ خط فقر تولید میکند و همانجا نیز سقوط میکند. ذلت بی فرهنگی و فقر.

انسان رابطه اش را باید با «احساس» و «تفکر»، بطور جهت دار انجام و رشد دهد: در ابتدا، درک ِ احساس کند، احساس را لمس کند و سپس رشدِ تفکر صورت گیرد. وقتیکه تفکر، پیش از احساس قرار گیرد، اصالتِ انسان تغییر میکند و به راه دیگری میرود که هیچ شباهتی به زندگی ندارد و فقط بشکل«جاندار»ی میماند. وقتیکه تفکر پیش از احساس بیاید، اساسی ترین هنرش به انحراف کشاندنِ«احساس» میشود. هنرمند باید احساس را بیان کند و سپس تفکر را. در ایران بدلیل عقب افتادگی روشنفکر و سوء استفاده حکومتها از دین، توانستند «تفکر» را در خط اول قرار دهند و احساسات را بر«آن» رشد دهند. احساسات رایج در جامعه، نشات گرفته از «تفکر» هستند و نه از احساسِ انسان. بدینطریق احساس جامعه نیز عوض میشود. چنین مسئله ای تا جائی پیش میرود که حتی ایرانیهائی که به مذاهبِ دیگر اعتقاد دارند برای حسین(امام) نذری میدهند. حکومتها «حسین» را نساختند، اصالت حسین جاودانه است. حکومتها توانستند «عزا» را برای او بسازند و حول آن، «احساس» بسازند. احساسی تفکری و پیش ساخته، که هیچ ربطی به احساسِ ذاتی انسان ندارد. طولانی شدن چنین«احساسی تفکری» بمرور زمان به «سنت» تبدیل شده و همه را با خود غرق میکند.

افرادی که توانسته باشند بطور کامل، احساس و تفکر را از یکدیگر تفکیک کنند، تعدادشان به انگشت یک دست هم نمیرسد. شاخص ترین آنها بیژن جزنی است. که توانست «احساس» را از «تفکر» تفکیک کند و بر اساسِ «احساس» پیش رود. قدرت احساس در جزنی را باید در تابلوهایش شناخت.

هنری که از احساس سرچشمه نگیرد و از تفکر باشد هنری خاموش و برای انسان بطور عام نامفهوم میماند و به گروه یا قبیله ای خاص تعلق خواهد داشت.

باید مثالی آورد تا احساسِ هنر مشخص شود: اگر به فیلمهائی در مورد هیتلر دقت شود بخصوص در لحظاتی که او عصبی است معمولا بزبان آلمانی(زبان مادری) صحبت میکند. وقتیکه او آلمانی حرف میزند، تماشاچیها از سرتاسر جهان با صدها زبان و سنت مختلف، تک، تکِ کلمات او را میفهمند زیرا که احساس هیتلر را لمس میکنند و حتی جوابی در زیر لب به هیتلر میدهند. حرفهای هیتلر که تمام شود، جوابِ مخاطبش را می شنود که به آلمانی حرف نمیزند بلکه ترجمه شده است. مخاطب، جوابی را به هیتلر میدهد که تماشاچی چند لحظه قبل در ضمیر خود، به هیتلر داده بود. یعنی که تماشاچی دقیقا درک کرده که هیتلر چه گفته است. اما اگر کلمات هیتلر ترجمه شوند، بیننده حرفهای او را درک نمیکند هر چند که در حال شنیدن زبان خود باشد. بدلیل بسیار ساده ای، چنین اتفاقی رخ میدهد. وقتی هیتلر حرف میزند تمامی حرکاتش از نوک سر تا نوک پا، با کلمات آلمانی هماهنگ(آرمونی) میباشند و هیچگونه همخوانی با کلمات ترجمه شده ندارند. جابجائی بین حرکات بدنِ آلمانی و کلمات غیر آلمانی، باعث میشوند تا بیننده زبان خودش را نفهمد. بهمین خاطر است که گفته میشود: احساس به زبان احتیاج ندارد. به گروه خاصی تعلق ندارد بلکه تعلق به انسان دارد. کلمات مخاطب هیتلر ترجمه میشوند چونکه مثل بچۀ آدم حرف میزند. درک چنین روندی را «احساس» گویند.

برای شناختن آثار جزنی حتما باید با «احساس»، «تفکر» و آثار «فلینی»، آشنائی داشت و از آنها عبور کرد. شناختن فیلم، بدلیل داشتن «کلمه» و «تحرک» بمراتب ساده تر از تابلوئی است که کلماتش شنیده نمیشوند و سکون مطلق دارد. امید است که در تعریف از آثار جزنی اغراق نشود زیرا که شناخت آثارش از روی عکسهای اینترنتی مشکل میباشد و به کمک و همکاری نزدیک احتیاج میباشد تا بتوان به عمق او پی برد. زیرا نشناختن جزنی، ضربه به فرهنگ جامعه میباشد. آثار هنری جزنی به انسان تعلق دارد و نه گروهی خاص. اگر او آثارش را متعلق به تفکر خاصی میدانست حتما از ابزار و علائم بخصوص استفاده میکرد.

جزنی در هنر به حاصلِ جمع اعتقاد ندارد، که با جمعبندی تفاوت دارد. برای درک او باید حتما «تفریق» کرد و نه «جمع». مارکس نیز تفریق کرد تا بتواند جمله مشهور خودش«دین افیون مردم» را خلق کند. مارکس، تمامی فلسفۀ گذشتگان خودش را، «منها» کرد تا بتواند غلظت جمله خودش را بیان کند. تا کلماتِ جمله اش، هیچگاه از یکدیگر گسسته نشوند.

از منها کردنِ چهار تابلوی «زندگی- سیاهکل- اسیر - زندانی»، احساس و رد پای زن کاملا مشخص و بصورت شگفت انگیزی لمس میشود. احساسِ ظریف، لمس میشود. جزنی به عمد، چنین کارهائی را انجام داده است. عمدا «اسیر» و عمدا «زندانی» را جداگانه میسازد. افرادی که «جمع» میبندند «زندانی» و «اسیر» را یکی میدانند اما جزنی که با «تفریق» کار میکرده، «زندانی» را منهای «اسیر» میبیند.

قسمت سوم

زندانی او، اسیر نیست، آرامش مطلق دارد. تکیه زندانی به تیرِ برقِ روشنائی، باز بودن دکمه های پیراهن، تکیه دست راست به کمر و بخصوص باز بودن دمپائی از پاشنۀ پای چپ، از آرامش مطلقِ زندانی خبر میدهد. هیجان انگیزترین بخش از آرامش را، «جنگل» بنمایش میگذارد. جنگل، آواز شکوه و اطمینان، سر میدهد بنابرین باید، آرامش به ارمغان بیاورد. این زندانی هر زندانی سیاسی نیست. زیرا که جنگل پشت سر، هر جنگلی نیست. این جنگل، جنگلِ مشهور آنهاست که پشتِ سر جزنی و طراحان سیاهکل قرار دارد. یعنی اینکه آنها از جنگل عبور کرده اند و با آرامش مطلق آنرا پشت سر گذاشته اند. بنابرین، همگی با روشنائی(لامپ) بالای سر که از انرژی جنگل آزاد شده، باید آرامش داشته باشند. جزنی تمام تابلو را بر پیکر زنی برومند و سترگ که انبوه جنگل را در آغوش کشیده، ترسیم میکند. جنگل بر روی زن نهفته شده است. در کنار آرنج دست راست زندانی (که به کمر زده)، ساقه نازکِ درختی بسمت بالا میرود که «دست زن» است. این دست(یا ساقه) که از بالا به پائین میاید، دقیقا مانند دستی است که در جیبِ شلوار میرود. در بالا، یعنی دقیقا روی کتف راست زن(بین شانه و بازو)، پنج نقطۀ پُررنگ نسبت به رنگِ پیکرِ زن دیده میشود، که پستانِ راستِ زن است. پیکر زن، در تمام تابلو حضور دارد و از بالا شروع شده، تا سومین درختِ بسیار ریز در سمت چپِ زندانی پیش میرود. پستانِ چپِ زن برعکس و بزرگ است، بشکل برگهای درخت در بالا و سمت چپِ زندانی کشیده است. اگر تصویر برعکس شود، پستان زن که مانند برگهای انبوه هستند، مشخص میشود(آناتومی پستان و درخت در تصویر بالا در کنار هم قرار داده شده است) که با «نقطه های پُررنگ»،غدد درون پستان را نشان میدهند. این نقطه ها دقیقا شبیه به پنج نقطه ای هستند که حدودِ پستان راست را مشخص میکنند. از نوکِ پستانِ چپ که کاملا «سیاه» و ریز است، تنه درخت بیرون میزند و در پائین به عمقِ زمین میرود. تابلو چنین بیان میکند که «احساسِ آزادیِ» درونِ انسان، بیشتر از آزاد بودن(در خیابانها) اهمیت دارد و داخلِ «زندان بودن»، بمعنای اسیر شدنِ انسان نیست بلکه حیاطِ کوچکتری است. در زندان، انسان فقط زندانی است اما اسیر نیست، زیرا احساس و تفکرش آزاد هستند. اسیر فردیست که احساس و تفکرش دزدیده شده باشد. مانند روشنفکران ایرانی در خارج. جزنی از این مسیر وارد تابلو اسیر میشود. تابلو اسیر، دقیقا همردیف و هم معنای با تابلو «فریاد» از ادوارد مونک نروژی( سال 1944 به سن 81 در گذشت) میباشد اما با دو زاویه متفاوت. اسم تابلو مونک، باید «جیغ» باشد و نه «فریاد». زیرا که «جیغ» تشویش، ترس، وحشت انسان را از درون هر فرد، به انسانها (به بیرون)منتقل و نمایش داده ولی «اسیر» وحشت تمام انسانها را به «درون» یک فرد میاورد. اسیر نیز در شکم مادر قرار دارد. آلت تناسلی بسیار کوچک و موقعیت قرار گرفتن اسیر، دقیقا مانند بچه ای در شکم مادر میباشد.اما این مادر، «زن» نیست که فرزند را بدنیا آورده باشد بلکه «سرزمین» تیره و سیاهی(رنگهای استفاده شده) است که فرزند خودش را اسیر میکند. زیرا کشور از مردم تشکیل شده است اما سرزمین توسط عده ای مانند شاه و ولایت فقیه غصب و به تاراج میرود.

صورتِ انسان، در تابلو اسیر دقیقا همان صورتی ست که در تابلوِ فریاد است. «اسیر»، زندانی نیست بلکه اسیر است همچون «فریاد» که اسیر است ولی زندانی نیست.

جزنی معتقد بوده که اگر هویتِ یکی از تابلوها روشن شود، مطمئنا بطور زنجیره ای باید هویت تابلوهای دیگر نیز روشن شود. عجله ندارد. او عمیقا «احساس تاریخ» را میداند و معتقد است که ذره ای از احساسِ انسان در احساسِ تاریخ، مفقود نخواهد شد. مطمئن است که روزی خواهد رسید تا احساسِ تابلوها، بحالت انفجاری قلبِ تاریخ را بشکافند. امروز، هارمونیِ احساسِ تابلوها با احساسِ مبارزه در ایران که اصلی ترین پرچمدارش زنان میباشند بیدلیل نیست: نبض تاریخ است. درک از احساس تاریخ است. او میداند که مردم روزی به جمعبندی تاریخی خواهند رسید و بی رحم خواهند بود. به هیچکس رحم نخواهند کرد. پس باید «رو سفید» و جوابگو بود. جزنی جوابگو است. او بدو نوع جواب میدهد: با اعمالش به زمان خودش پاسخ میدهد و توسط تابلوهایش به آینده. روشنفکر(هنرمند) امروز باید یاد بگیرد «جوابگو» باشد. اگر نمیتواند برای آینده جوابی داشته باشد باید به امروز و برای زمان خودش جوابی داشته باشد. مردم ایران بدلیل «شرافت احساس» و «شخصیت احساس» شان هیچگاه بدنبال«ولایت» نبودند و «فقیه» را در ذلت غرق کرده اند. تضاد بین ملت و ولایت فقیه، تضادی«ژنتیک» است و هیچ ربطی به عملکرد روشنفکران ندارد. در حالیکه طول عمر ولایت فقیه بستگی به عملکرد روشنفکران دارد زیرا که نمیتوانند از تضاد اصلی و ژنتیکی بین مردم و ولایت بنحو احسن بهره برداری کنند.

تفاوتِ جزنی، فلینی و مونک در هنرشان نیست، بلکه تفاوتِ حکومت در جوامع آنها میباشد. فلینی پیچیده ترین و مشکلترین آثار سینمائی را دارد که حتی یک فتوگرام از آنها بی معنی نیستند. جزنی پیچیده ترین آثار نقاشی را دارد که یک میلیمتر از آنها بی معنی نبوده اند.

جمشید آشوغ - سحرگاه 26 اسفند 1390 ( 16.03.2012 )

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

شعبان بی مخ + ها










قسمت اول

شعبان ها، تعدادشان زیاد و پراکنده هستند. باید آنها را شناخت و در یک مجموعه، جمع آوری کرد. شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ، مهمترین دستاورد زندگی اش بعد از «چاقو» را، در رابطه با شاه بدست میاورد تا موردِ خشم تاریخ قرار گیرد. دستاورد او بطور خلاصه این است که به «جمع آوری» عده ای چماق- چاقو بدست به دور شاه همت گذاشته و به پراکنده کردن مردم بی گناه مپردازد. مردمی که ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی « آزادی- نان » را تقاضا میکردند. زمینه را برای آمدن پادشاه فراهم کرد تا شاهنشاه آریامهر نیز بتواند سرِ فرصت و با آرامشِ خوابِ کوروشی، حکومت را برای ولایت فقیه آماده سازد. ایران، مدتها تحت نظر شاه بوده و تا جائیکه تیر در تفنگ داشت بهترین فرزندان را در زندان «اوین» کشت. شاه با ناتوانی کامل در مقابله با اراده مردم و دقیقا توسط پرویز ثابتی، کلید حکومتش را به خمینی میسپارد زیرا فکر میکرد که ولایت فقیه بتواند از پسِ کارهای نا تمامش بر علیه ملت بر آید. معلوم شد که سایۀ خدا، عنصرِ«مردم» را نمیشناخت. در اینروزهای سرنوشت ساز، ولایت فقیه ناتوان از رویاروئی با مردم، در بحران عمیق و ذلت تاریخی به یمن مقاومت مردمی، قصد دارد پوست عوض کند. تا بحال چندین بار قصدِ عوض کردن پوستش را داشته، خصوصا با خاتمی شیاد در راس امور. شعبان بی مخ بدلیل نوع ارتباطات در آنزمان، توانست با وانت های پر از چماق، چاقو و عربده کش ها، زمینۀ پادشاهی «هفت-هشت» هزار ساله را، باز سازی، اصلاح کند و خودش را نیز برای مدتی «تاج بخش» بنامد. این چنین بود که شاه مدیون «چاقو»ی بی مخ ها شد. آیا نمیدانست، حکومتی که توسط شعبان در اوین پا بگیرد، مدتی بعد نیز تمامی سرانش توسط بی مخِ دیگری، همچون خلخالی در «اوین»ها تیر باران خواهند شد؟ به چنین روندی میگویند نبض تاریخ. وانتی که شعبان بی مخ بوسیله آن، شاه را تاجگذاری کرده بود، دقیقا وانتی است که در انتخابات 88 از روی مردم عبور کرد. به این نیز میگویند نبض تاریخ. شاه در حینی که حزبِ بنجلِ وارداتی اش را موردِ استفاده اجباری مردم قرار میداد بطور بیشرمانه کسانیکه بنجل پسند نبودند را به ترک ایران دعوت کرد. شاه آدم شیکی! بود و «دعوت!» میکرد. که خوشبختانه از عهدۀ انجامش بر نیامد، ولی خمینی «شیک» نبود و چاقوئی را که مستقیما از شاه و شعبان گرفته بود مورد استفاده قرار داده و نقشۀ پهلوی را به اتمام رساند و باعث کوچ میلیونها ایرانی گردید. به خانواده خودش نیز رحم نکرد همچون آخوند گیلانی که فرزندان خودش را نیز اعدام کرد. به این نیز میگویند نبض تاریخ. و انطباق شاه و ولایت فقیه. اما ملت ایران پر تپش ترینِ نبضِ تاریخِ جهان را دارد هر چند که روشنفکران ذوق زده و خوشحالشان را در خارج، بدنبال نخود سیاه فرستاده باشند. و یا به شغلِ آبرومندانه سانسور و تفتیش عقاید مشغول کنند. روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد باید«کتاب»ش را ورق بزند و راهی شکوفا یابد. جبر تاریخ است.

اما امروز شعبان«بی مخ»ها، راه جدیدی در پیش گرفته اند. بعد از حرفهای پرویز ثابتی در مورد نقش ساواک در فروپاشی سلطنت شاه و با توجه به روند «سیاسی – هنری» چنین بر میاید که پس مانده های شاه و شیخ میخواهند با اتحادِ عملِ مشخص، وارد شوند زیرا که به تنهائی توانِ رویاروئی با مردم را ندارند. پیامهای ملی- دموکراسی خواهانه، بدور از شفافیت، نمیتوانند صحت داشته باشند. قصد دارند از ملی گرائی! به اتکای ایدئولوژی اسلامی «کروبی-موسوی+ دوران طلائی امام» وارد گود شوند. ثابتی میگوید 312 نفر در درگیریهای خیابانی کشته و در زندانها اعدام شدند و تمامی دستورات را بطور مستقیم و یا توسط هویدا از شاه میگرفته. او گفت«کشته شدن تختی، علی شریعتی و صمد بهرنگ، بر حسب تصادف بوده، آنها شنا بلد نبودند و غرق شدند!». «شاه پس مانده ها» باید بدانند که اگر در محله ای قتلی صورت گیرد پس از دستگیری قاتل، گذراندن محاکمه، مجازات و سپس آزادیش، هر گاه در محله، قتلِ دیگری رخ دهد، قاضی بسراغ اولین قاتل میرود. در جامعه ای که 312 قتل سیاسی صورت گرفته، محال است که وجدان (قاضی) ایرانیها در قتل شریعتی ها، بدنبال شاه نروند. این، احساس تاریخ است. بدینطریق است که پیامهای دموکراسی خواهانه آنها دروغ بوده زیرا که ضلعِ مشترکِ شاه، ولایت فقیه میباشد و ضلعِ مشترکِ ولایت فقیه، شاه بوده است. بدلیل اینکه شاه و ولی فقیه دستورات مستقیم «قتل» را صادر کرده اند. وانتِ شعبان بی مخ در جمع آوری جدید، اثربخش نخواهد بود. گِل آلود کردن آب را در صدای آمریکا و فستیوالهائی همچون اسکار انجام میدهند. شجریان، گوگوش و پرویز ثابتی نیز با هواپیما جابجا شده، نقش اصلی را با «میکروفون» بازی میکنند.

قسمت دوم

بعد از انتخابات گذشته که با قیامهای پر شکوه مردمی همراه بود، نزدیک شدنِ دو طیفِ شیخ و شاه هر چه بیشتر مشخص تر شده است با بخدمت گرفتن بعضی از هنرمندان. آنها میخواهند اینبار ملی بودن را تحت کنترل ایدئولوژی در ادغامی تاریخی به هم نزدیک کنند. با دست گذاشتن مطلق بر هر دو عنصر. مطمئنا ایدئولوژی آخوندی، توانِ ملی شدن را ندارد و مردم نیز، توانِ ایدئولوژی شدن را ندارند. اگر روشنفکران بیدار نشوند، قتلگاه آینده، حاصل جمع «شاه و شیخِ» حکومتی خواهد بود.

شجریان طبق مصاحبه ای آمیخته به گریه(صحنه سازی) گلایه میکرد که در طول 32 سال حتی یک روزِ شاد نداشته. اما چرا همزمان با کروبی و موسوی، «فیل»ش هوای هندوستان کرد؟ خیلی از هنرمندان مانند تمامی ملت، هیچگاه روز خوبی را سپری نکرده اند اما در مقطعِ مشخصِ انتخابات نیز سکوت برگزیدند، زیرا حیله گری ولایت را میشناختند.

جعفر پناهی بدتر از این یکی و آن یکی و دیگری. با وجودِ حضور بسیاری از هنرمندان در تبعید، چرا شجریان در خارج، بایستی گوگوش را میدید؟ حتی اگر برای شجریان، دیدن هنرمندان در تبعید ریسک میداشت، هیچکس را نمیبایستی میدید. چرا حتما و مستقیما با گوگوش؟ که با اکبر گنجی در رابطه است و او نیز با خاتمی و این شیاد بزرگ نیز با خامنه ای؟ شجریان به چه کسی و چرا چنین پیغامی را میدهد؟ بمردم؟ پیامهای مخفیانه معمولا، بشکل دیگری داده میشوند. شهاب حسینی که در فیلم جدائی نادر از سیمین، نقش لومپن را ایفا کرد، دقیقا همزمان با جایزه اسکار در مقابل خامنه ای حاضر میشود و بعد از ستایش و تمجید از ولایت فقیه، از مردم میخواهد که در انتخابات شرکت کنند. طبق گفته وودی آلن، تمامی فیلمهای شرکت کنندۀ فستیوال برای دریافتِ اسکار «چرند» بودند. پس چرا به این فیلم«وحشی- وحشیِ» که فاقدِ حداقلهای هنر سینماست و تماما برعلیه زن در جهت منافع ولایت فقیه میباشد، بایستی اسکار تعلق بگیرد؟ آیا بخاطر کمک به انتخاباتِ مجلسِ رژیم؟

باید بطور جد به تمامی فستوالهای هنری، اعم از موسیقی، سینمائی و نقاشی، یادآوری شود که اگر از تمامی خلاقیتشان استفاده کنند، محال است بتوانند به اندازه یک «فتوگرام» بر خلاف منافع ملی «رای» دهند. مردم به چنان توانائی دست یافته اند که یک «نُت» یا یک «فتوگرام» را در نمایشی چند ساعته تشخیص دهند و بیابند. بنابرین فستیوالها،«آبروی» نداشته خودشان را، خرجِ لاشۀ فاسد شدۀ ولایت فقیه نکنند. که بیهوده است. همچنانکه اگر تمامی قدرتهای جهان متحد شوند، نمیتوانند به «نوبلِ» شیرین عبادی، «اصالت» ببخشند.

برای دوباره ظاهر نشدن شعبان بی مخ های جدید و کامپیوتری، مبارزه فقط برای منافع ملی است که جهتی خاص و مشخص دارد و مردم در چنین مقطعی آرزویش را دارند. بنابرین گریه های خامنه ای، شجریان و دیگران بی دلیل است. جهتِ منافع ملی کدام است؟ یکی از یاران جزنی که با وی در زندان بوده در مصاحبۀ تلویزیونی، چنین نقل میکند« 11 اسفند سال 53 وقتی حزب رستاخیز بوجود آمد و حتی از قبلش احساس میشد که شاه میخواهد شدت عمل بیشتری با مخالفان را آغاز کند. فردای آنروز ما را برای جابجائی به زندانی دیگر، به اطاقی بردند و بیژن جزنی را دیدم. بدلیل اینکه نظریه پرداز مهمی بود، از او پرسیدم حالا چکار باید کرد؟ او جواب داد: مواضع عوض نشده، فقط بمحض امکان فعالیت سیاسیِ آزاد، فورا سلاحها را، زمین میگذاریم». بنا بر نظریۀ «آزادی»، بعنوان رکن اصلی مبارزه برای منافع ملی، و بخصوص بعد از انتخابات پیشین ریاست جمهوریِ ولایت فقیه، تنها یک امید و یک راه شفافِ«عملی» باقیمانده است: همکاری با مقاومتِ سازمانیافته که بیش از 32 سال از سخترین و خطرناکترین پیچ های«فصلی و تاریخیِ»،«ایران، منطقه، جهان» با شفافیت و استواری در جهت «آزادی» عبور کرده است. چنین«استقامت- مقاومتی»، دائما در حال حرکت بوده و امروز شتاب و سرعت زیادی بخود گرفته است. باید با تمام قوا به آن چسبید. نباید و نمیتوان از آن فاصله داشت. زیرا که استقامت و مقاومت زیباترین بخشهای تاریخِ ملتها بوده اند. در تاریخ ملتها، بجز مقاومت برای آزادی ، هیچ اثر جذاب و شگفت انگیز دیگری یافت نمیشود.

در فیلمِ «حرامزاده های بدون افتخار» از کوینتین تارانتینو سال 2009 ، هنرپیشه اطریشی آقای «کریستوف والز» که بطور اعجاب انگیزی نقشِ افسرِ ارتشِ هیتلر، به اسمِ هانس لاندا را ایفا کرده، به شکارچی یهودیها معروف است. با شروع فیلم در جستجوی یهودیهای فرانسه، وارد منزلی میشود و در حین صحبتهایش، جمله ای بسیار تکاندهنده را بزبان میاورد. او ظرف چند دقیقه، صحبتی روانشناسانه وعمیقی را انجام میدهد که نفسِ هر انسان شرافتمندی را بطور مطلق در سینه حبس میکند. او به صاحبخانه چنین میگوید:« انسان کافیست که شرفش را از دست بدهد تا از عهدۀ هر کاری برآید و من خوشبختانه آنرا بطور کامل از دست داده ام و اصلا هم پشیمان و آزرده خاطر نیستم». و شعبان بی مخ ها نیز، چنین هستند.

جمشید آشوغ 12.03.2012

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

فرهنگ ایران





قسمت اول

فردوسی

فردوسی میگوید: عجم زنده کردم بدین پارسی. اما روشنفکر میخواند: عجب زنده کردم بدین پارسی. جملۀ فردوسی حاوی بزرگترین و سرنوشت سازترین تفکرش برای ایران میباشد. شاعر مبارز، صراحتا مشخص میکند و میگوید که« من زبان را نجات داده ام. ایرانیان آیا میتوانید فرهنگتان را نجات دهید؟». او میداند که زبان، اساس و بنیاد فرهنگ است، وقت کمی دارد تا پس از زبان، فرهنگ را نیز نجات دهد. ولی قهرمانانی میسازد تا بر دوش آنها فرهنگ را نجات داد. زبان را در کمتر از سی سال پایه ریزی کرد و حتما انتظار میداشت تا ایرانیان فرهنگ را در سی سال بعد از او بسازند. زیرا با وجود زبان، ساختن فرهنگ، باید بسیار ساده تر میشد و یا اینکه حداکثر به صد سال بطول میکشید. افسوس که تا به امروز هیچ نشانی از آن نیست. از آنروز دیواری نامرئی، «تفکر» روشنفکر را احاطه کرده است. این دیوار، قدرتِ تپشِ قلب مردم را گرفته است. دیوار، مانند ریل راه آهن میماند که باعث جابجائی وتغییرِ مسیرِ قطار در حین حرکت شده، بدون اینکه مسافران متوجه شوند. به یمن روشنفکران خفته، از فردوسی به امروز، جامعه بر روی چنین مسیری در تلاطم و حرکت است. چنین دیواری در معنای کلمات حضور دارند و به جامعه تزریق میشوند بدون اینکه مردم متوجه شوند. «اصالت» و «شخصیت» کلماتی هستند که در فرهنگِ لغت دو معنی کاملا متفاوت دارند اما در کاربرد اجتماعی همچون کلماتی شبیه بهم استفاده و یا حتی برعکس بکار میبرند. استفاده خیلی از کلمات در ادبیات برای مردم معنی یکسان دارند، در حالیکه برای روشنفکر باید هر کلمه ای معنای مشخص خودش را حفظ کند. متاسفانه برای روشنفکر چنین نیست. بعد از تفکیکِ کاملِ دو واژه ذکر شده میتوان درک کرد که چگونه روشنفکر بیشتر مجنون از شخصیت ها است تا مدیون اصالت ها. اصالت، بخشی است همانند اصول، هیچگاه در دوران تاریخ تغییر نمی یابد، و نمیتوان آنها را تغییر داد. تغییر پذیر نیستند. برای درک اصالت، احتیاجی نیست که آنرا از نزدیک مشاهده کرد و یا هم دوران بود. اما برای شخصیت ها حتما باید آنها را رویت کرد و دید، با گذشت زمان و دوران، دیگر قابل رویت نیستند. از حسین(امام مسلمان) موضوعی که حائز اهمیت است، «اصالت»ش میباشد که در دوران تاریخ هیچ تغییری را نمی پذیرد. برای درک حسین باید از خسرو گلسرخی و علی شریعتی یاد کرد. گلسرخی از اصالت حسین یاد میکرد اما شریعتی از شخصیتش حرف میزد در حالیکه هیچگاه او را ندیده بود و بهمین خاطر علاقه و اشتیاق زیادی به عزا، سینه زنی داشت و با «دردمند» کردن جامعه، چنین رسومی را ترویج میکرد. حتی برگزاری مراسم عاشورا و تاسوعا را با شکوه تلقی میکرد. آیا میشود کلمه «شکوه» را برای فقر فرهنگی استفاده کرد؟ افرادی که به شخصیت حسین و نه اصالتش وابسته هستند گریه و تحقیرِ مردم را رسم خود کرده ولی گلسرخی که به اصالت حسین عشق میورزید تن به چنین فقری نداد.

گلسرخی میداند برای تمجید و گریه از «شخصیت» فردی باید با او زندگی کرد و یا لااقل هم دوران بود اما برای درک اصالت، چنین نیست. دیواری نامرئی ساخته شده از شخصیت حسین قرنها در جریان است بدون اینکه هم دوره ای داشته باشد.

شاملو در مصاحبه ای به امضای آقای مسلم منصوری، تحت عنوان « نگاه احمد شاملو در باره شعبده بازیهای رژیم و نمایش دوم خرداد»، به فردوسی ایراد میگیرد که برای «زن» ارزش قائل نبوده. بقول شاملو، فردوسی به «زن پارسا» توهین کرده است. شاملو فاقد از «درک» زبان فارسی بود. اما ادیبی شایسته، انشاء را بیست میگرفت و دیکته را بیست و دو، با تیزی و زرنگی خاص خودش سعی کرد معنای «زن پارسا» با «زن» بطورعام را جابجا کند. او «اصالت» فردوسی را نادیده میگیرد و از «شخصیت» فردوسی انتقاد میکند تا برای خودش شخصیتی کاذب اما بدون «اصالت» بدست آورد. در مصاحبه، به سئوالی(سئوال را بدلیل طولانی بودن نمینویسم زیرا که جواب شاملو مهم است) چنین جواب میدهد:« در باره فردوسی من گفتم ارزش های مثبتش را تبلیغ کنیم و در بارۀ ضد ارزش هایش به توده مردم هشدار بدهیم. مگر بد آموزی توی شاهنامه کم است؟» و با بیتی چنین ادامه میدهد« زنان راستائی سگان راستای- که یک سگ به از صد زن پارسای». شاملو سپس میافزاید« شما هر چه دلتان میخواهد بگوئید، من می گویم واقعا اینها شرم آور است و باید از ذهن جامعه پاک شود». بنابرین شاملو به پاکسازی در ذهن، اعتقاد داشته است. در ایران هیچکس مخالف تفتیش عقاید و سانسور نیست. ولی همه میخواهند خودشان آنرا به اجرا گذارند. این افراد، مخالف تفتیش عقاید هستند وقتیکه از سوی دیگران اعمال شود و فکر میکنند که سانسور خوب و بد دارد: مال من خوب است، مال تو بد. این شعر نویس، بزرگترین ضربه را به ادبیات فارسی و درک آن زد. از دست روشنفکران روغن داغ هم نمیچکد و بدنبال شعار«همه چیز برای من» هستند. او نفهمید که اگر فردوسی، تهمینه را ساخت، اساس شاهنامه و نجات زبان را بر دوش «زن» گذاشت. زیرا که تهمینه «رخش» را به رستم میدهد، از او مراقبت میکند و سهراب را بدنیا میاورد: مگر شاهنامه بجز رستم و رخش و سهراب است؟ زن پارسا برای فردوسی مانند فاطمه کماندوها و گشتهای زن بسیجی بوده اند. شاملو با تیز هوشی میخواهد نظر صریح و تیز فردوسی بر علیه زن پارسا (زنهای بسیجی) را عوض کند و بگوید که منظور فردوسی، «زن» بطور عام بوده است تا بتواند فردوسی را خراب کند و زن بسیجی را نجات دهد. اصلا به شاملو چه ربطی دارد که به سانسور و تفتیش عقاید بپردازد و «ضد ارزش ها» را به مردم توصیه کند، مگر در ارشاد یا دایره نهی از منکرات و.... مشغول به انجام وظیفه بود؟

این شعرنویس، در صفحه بعد به کسانیکه به او انتقاد کرده اند چنین پاسخ میدهد« یک عده سعی کرده اند با بی اعتبار کردن من، خودشان را مطرح کنند». این جملات را شاملوئی گفته که در یک جلسه سعی میکرد محمد پیامبر مسلمان، عیسی مسیح و فردوسی را جمع کند و به دریا بریزد. از او باید سئوال میشد که آیا شما هم که به چنین کاری بر علیه فردوسی و....دست زدید آیا برای مطرح کردن خودت بود؟ اصلا او رئوس کار خودش را میدانست؟ آیا میخواهد در بازی شرکت کند اما حریفی جلویش نباشد؟ او چنین ادامه میدهد« یک عده گریبان لحن سخنرانی را گرفتند، گفتند و نوشتند که بنده برای افاضات خودم، لحن هتاکِ بی چاک ودهن» بر گزیده ام. این آقایان ماشاء الله آنقدر کلاسیک و نسخه خطی تشریف دارند که باید گرفت دادشان دست صحاف باشی بازار بین الحرمین که عوض کت و شلوار و یا قبا و عبا تو یک جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجری صحافی شان کند. اینها حالیشان نیست که معنی را لحن است که تقویت میکند. اینها نمیدانند یا دانستنش برایشان صرف نمیکند که کلمه برای این آفریده میشود که مفهوم یا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شلیک کند، بخصوص در گفتار». شاملو دقیقا در چند خط قبلش، به فردوسی انتقاد کرده بود که بایستی بعضی از مواردش که جنبه آموزشی ندارد را به مردم هشدار داد. اما وقتی چنین هشداری را بخودش میدهند، دیگران را نفهم تلقی میکند. مثل اینکه با بیماری آلزایمر بدنیا آمده بود که نظرات خودش را بعد از یک خط فراموش میکرد. اما با تمامی این حرفها باید گفت هیچ اهمیتی ندارد که شاملو چنان بود و چنان میکرد زیرا که هر فردی آزاد است هر کاری را انجام دهد ولی موضوعی که قابل تامل است که چرا دیگران او را متفکر و روشنفکر میدانند. او که نهاد فقر فرهنگی بود. با تیز هوشی و زرنگی، جامعه را به دو قسمت تقسیم کرده:«زندانیها» و «زندانبانها». و از آنجائیکه میدانست جامعه روشنفکر، ضعیف و فقرزده است همیشه در همین خصوص مینوشت تا برای خودش ارج و قربی پیدا کند. اما در موقعی که همگی انتظار داشتند او حرفی بزند فقط در مورد خواجه حافظ شیرازی مشق نوشت. دیوار نامرئی چنین فقری حافظ شاه و آمدن ولایت شد.

قسمت دوم

در صحنه سازیهای روشنفکرِ «دیندار» دو نفر وجود دارد علی و حسین(دو نفرخارجی) و مقداری سر و پای بریده در گوشه ای از تابلو فکری. صحنه سازی روشنفکر «بی دین» همیشه چهار نفره است انگلس، مارکس، لنین و چه گوارا(هر چهار نفر خارجی). در ایران بی دین ها، بیشتر «امام حسینی» هستند تا دینداران.عده ای دیگر که نمیدانند دین دارند و یا ندارند همیشه با قبر کوروش صحنه را میسازند. مردم هم با تیز هوشی، ولی از همه جا رانده و مانده، نه از دست و پای بریده، نه از خارجی و نه از قبر، دل خوشی دارند. زیرا که در انتظار صحنه پردازی جدیدی هستند و کوتاه هم نمیایند. زیرا که از قبر و خارجی بیزار هستند. هر جامعه باید از جنس خودش تولید داشته باشد اما از اصالتِ آزادی و خلاقیت پیروی کند. از حمید اشرف و تابلو زندگی اثر جاودانه جزنی در هیچ جائی اثری دیده نشده است. آیا این فقر فرهنگی نیست؟ موضوعی بس اسفناک است. روشنفکر اگر واقعا بدنبال راه حلی است باید یاد بگیرد که بفهمد و خودش را از غشاء نفهمی که او را احاطه کرده است آزاد کند. کوروش کبیر، حسین، مارکس و..... نیامده بودند مسائل تمامی بشریت را برای تمامی دوران حل کنند آنها آمدند تا برای دوران خودشان نقشی نو در اندازند و اگر قرار بود برای تمامی دوران بشریت کاری کنند تا بحال انجام داده بودند. انتظار و سینه زنی بیخود است. مشخص نیست سر وکله این همه خارجی ازقبیل حسین، مارکس، چه گوارا چگونه وارد جامعه شد؟ مگر ایران قهرمان ملی ندارد؟ اگر قهرمانان ملی در محدودۀ ایدئولوژی زندانی شوند و نتوان آنها را «ملی» کرد، احساس جامعه، تعادل خود را از دست میدهد.مگر میشود جامعه را بسوی حسین و چه گوارا کشاند؟ ایدئولوژی را باید «خرج» کارهای درون سازمانی کرد و بمحض اینکه مسائل عمومی شوند باید «ضلع» ملی آنرا قوی کرد. چه دیواری؟

استوار بر خواسته ها و آرزوهای مردم در« واحد زمان مشخص» باید نقشی نو در انداخت. گسترش و ترویج ایدئولوژی در این واحد زمان، سدی برای رشد و ترقی مردم است. جامعه پتانسیل پرواز را دارد اما روشنفکر آنرا میگیرد.

روشنفکر، هیچ علاقه ای به حلِ بحران فکری خویش که چند قرن آنها را احاطه کرده است ندارد. آنها تمایلی به بیرون رفتن ندارند زیرا که بیرون از چنین بحرانی، برایشان «وحشت » میافریند. آنها فقط مینویسند و احساس میکنند که نوشتن دلیلی است بر تفکر. حاصل جمع تمامی نوشته های علی شریعتی، شاملو و..... به اندازۀ کلمه«گرز» در شاهنامه ارزش فلسفی و ادبی ندارند. نوشتن، مهم نیست و تا وقتیکه زاویه دید بدین شکل بماند فقط بُعدهای فکری همچون شریعتی و شاملو رشد میکنند. بدون خاصیت. روشنفکر ایرانی زور میزند بجای اینکه فکر کند و همین امر باعث شده جامعه را در یک سکون و منگنه مطلق و تاریک نگه بدارند. این عده پس از 32 سال خارجه نشینی با کتابهای شریعتی، ترانه های گوگوش، شجریان و داریوش پیش میروند و هر روز خواص زشت ولایت فقیه را به یک شکل و با تکرار مکررات برای مردمی که مستقیما تحت ستم ولایت هستند توضیح میدهند. مثل اینکه مردم ولایت را نمیشناسند و در انتظار مقالات آقایان نشسته اند. ملتی که هر روز به دیکتاتور مطلق بکس میزند، از روشنفکرانش انتظار دارد که بخاطر حضورشان در دنیای آزاد «نقشی نو» در اندازند.

دریانوردها معتقد هستند که امواج دریا، آدمهائی را غرق میکند که«فکرمیکنند» شنا بلد هستند و فروتن نیستند. امواج پر تلاطم تاریخ نیز چنین است و روشنفکر را که اصلا شنا بلد نیست و در ضمن بهیچوجه فروتن هم تشریف ندارد را سالها غرق کرده است و خودشان خبر ندارند.


درک اشتباه کلمات، تاثیری جانکاه داشته است. آخرین شاه ایران دیکتاتور نبود اما همه او را دیکتاتور لقب میدهند. آخرین شاه ایران آدمکش و قاتل بود. فرقی اساسی بین آنها وجود دارد. تاریخ نشان داده است که دیکتاتورها تا لحظۀ آخر میمانند و به افراد خودشان خیانت نمیکنند هیتلر و قذافی و.... اما آدمکش بر عکس عمل میکند، چند قتل انجام میدهد، سپس ناپدید میشود و از دوباره بر میگردد و از نو آدم میکشد. شاه چندین بار فرار کرد و بر گشت و در آخرین فرارش، صمیمانه ترین یارانش را در زندان انداخت و کلیدها را نیز با خودش برد. آلبرتو موراویا نویسنده، روزنامه نگار ونمایشنامه نویس فقید ایتالیائی در روز خاکسپاری پی یر پائولو پازولینی (کارگردان، نویسنده، شاعر ایتالیائی که در دوم نوامبر 1975 بطرز وحشتناکی با چماق کشته شد) گفت:« کدام دست بی وجدانی چنین کرد، آیا میدانید اگر جامعه ای خوش شانس باشد، در هر صد سال میتواند یک نفر مانند پازولینی بدنیا عرضه کند؟». اگر معیارِ موراویا در مورد پازولینی صحیح باشد باید گفت که کشتن و فقدان حنیف نژادها، رضائیها، بیژن جزنی، حمید اشرف، ، گلسرخی ها و......که توسط رژیم شاه صورت گرفت، جامعه ایران را قرنها به عقب شلیک کرد. اگر حتی کتاب «مزخرف المسائل» خمینی را آزاد میگذاشت تا مردم به آن دسترسی میداشتند چنین بلائی بر سر مردم نمیامد. شاه دست ملت را بست و گرگهای گرسنه ای همچون خمینی را آزاد گذاشت. همچنانکه نخست وزیرش هویدا و سران ارتش را در زندان گذاشت و «کلت» ش را به خلخالی سپرد. رسم شاه چنین بود. او به عمد چنین میکرد. زیرا که «سیستم» شاه میدانست که «سیستم» ولایت فقیه روزی بدردش میخورد. مهم نبود که شاه برود و خمینی بیاید، مهم این بود که مخرج مشترک آندو، یعنی «سیستم» باقی بماند. سیستم هم فقط یک معنا دارد: دیکتاتور. شاه دقیقا میدانست که قدرت تکامل بسوی مردم را ندارد. ساختن یک آبشار با صفا، دو تا جاده آسفالت شده و چند کباب فروشی ترکی، هیچ ربطی به آزادیخواهی شاه ندارد.

قسمت سوم

روش و تصمیمات از سوی روشنفکر باید دو سو داشته باشد 1- برعلیه حکومت اسلامی 2- در جهت منافع ملی. هر مبارزه ای «حرفی» بر علیه ولایت فقیه دلیلی بر منافع ملی نیست. منافع ملی یک جهت خاص و مشخص دارد و مردم در چنین مقطعِ زمانی فقط همان را میخواهند.

اگر مبارزه شامل سه بخش باشد یعنی: نظامی، سیاسی و فرهنگی. بخش نظامی ربطی به کار جنگی ندارد، بخش سیاسی نیز حرف زدن در مورد سیاست در صدای آمریکا نیست همچنانکه ترجمه کتاب کار فرهنگی نیست. این سه کلمه معانی مشخص دارند و از بالا به پائین چنین است: بازوی نظامی، مبارزه را «تیز»، بازوی سیاسی آن را «مستحکم» و بازوی فرهنگی باعث «گستردش» مبارزه میشود. کمبود یک بخش، ضربه بر پیکر کل مبارزه است. توقف کار فرهنگی از گستردگی جلو گیری میکند.

تفکر از یک نقطه و یا زاویه، شروع و جوشان میشود و با گذشت زمان باید باز شده، وسعت پیدا کند و نه اینکه به نقطه ای کور تبدیل شود یعنی اگر رشدِ تفکر به مثلث تشبیه شود، وقتی حرکت از زاویه اش، آغاز میشود باید به پایه اش که پهن تر است رسید. نباید از پایه حرکت کرد و به زاویه تنگ رسید. کار فرهنگی به پهن شدن میرسد.

وقتیکه کلمه «ملی» پیشوند و پسوند کلمات میشود حتما بایستی به الزاماتش پاسخ داد. کلمۀ «ملی» نباید یدک کش ایدئولوژی شود زیرا که در اصالتش، توان حملِ ایدئولوژی را ندارد. اما با شخصیتِ کلمه «ملی» میتوان بازی کرد و آنرا به ایدئولوژی وصل کرد اما آینده ای ندارد. زیرا که رشد جوامع بر اصالت و اصول است و نه شخصیت. خیمه شب بازی نیست بلکه حرکتی است بر اساس احساس اجتماع. بهمین دلیل پهلوان تختی کمتر از یک هفته «مردمی» میشود و برای همیشه میماند. زیر که او اصالت است. اما ناصر حجازی «شخصیت »است و توان «ملی» شدن ندارد. دقیقا مانند شراب، هر شرابی که نمیتواند کهنه(اصالت) شود به انگور بستگی دارد و هر انگوری کهنه نمیشود مگر زمینی (اصالت) مساعد داشته باشد. اصالت، حس ملی است. ملت با صدای بلند فریاد میزند که چه میخواهد کافیست فقط گوش فرا داد. کشمکش های درون جامعه و از سوی مردم فقط بدلیل این است که روشنفکر گوش فرا نمیدهد. حکومت اسلامی با تمامی قدرت سعی کرد «چهار شنبه سوری » و دیگر مراسم ملی را از بین ببرد و از سوی دیگر با همان قدرت سعی کرد چادر، عزا و......را بر ایران حاکم کند اما نتوانست و این آرزو را بگور برد. حاصل بدست آمده از اختلاف ایندو حرکت رژیم را: اصالت و یا احساس ملی گویند.

بهتر است که آدم احمق بوده و فلسفه ای برای زندگی خود داشته باشد تا اینکه عاقل باشد و با فلسفه گذشتگان و یا دیگران عمر خود را تلف کند.

ترس مجاهدین

از آنجائیکه ترس «احساس» انسانیست، همگی را شامل میشود و هیچ فردی عاری از چنین احساسی نیست. «نوعِ» ترس نیز مانند نوعِ ارزشهاست و از انسان به انسان دیگر فرق دارد.

برای درک مطلب باید یک «واحد» فرضی برای ترس داشت. بلافرض واحد ترس در کودکان را،«تاریکی» در نظر گرفت که با گذشت زمان عوض میشود به اژدها، پول، جان و....تبدیل میشود. وقتی انسان در ایام کودکی بطور غریضی از جانش دفاع میکند، بخاطر ترس از مردن نیست زیرا هنوز نمیداند مرگ چیست اما میداند زندگی چیست و از آن دفاع میکند زیرا که اصالت است. این موضوع در دوران بلوغ عوض میشود و انسان بخاطر آزادی حاضر است زندگی را از دست بدهد. زیرا که «آزادی» اصالت میشود.

نمیتوان از تمامی مسائل حرف زد و از مجاهدین که روشنفکران، 32 سال از آنها طلبکار هستند حرفی بمیان نیاورد. روشنفکر کوتاه نمیاید و بیشتر از طلبهایش، طلبکار است. هر چند که مجاهدین همیشه خودشان را بدهکار تلقی میکنند که کم انجام داده اند و هر چه کرده اند بر اساس وظیفه اشان بوده. اما روشنفکران بدهکاریهای آنها را بیشتر میدانند. معمای روشنفکر تا به امروز لاینحل است.

مجاهدین نیز ترس در دل دارند. ترسی بزرگ. آنها تافته جدا بافته نیستند که «احساس ترس»، آنها را رها کند. آنقدری که در چشم تک تک مجاهدین ترس دیده میشود در هیچ کودک و نیروی دیگری وجود ندارد. آنها تمامی مواضعشان را بر اساس همین ترس انتخاب میکنند.

هیچ موضوعی اعم از فرد، سازمان، دولت و.. در «تاریخ» گم نمیشود. مجاهدین بر این موضوع واقف هستند و همچنین میدانند که تمامی پرونده های سیاسی سازمانها برای یکبار بسته شده است و برای بار دوم به شکلهای دیگری و با اشتباهات فاحش دیگری باز شده اند(کافیست به سخنرانان آنها توجه داشت که با چه فقر فرهنگی مواجه هستند) اما تنها پرونده ای که باز مانده پروندۀ سیاسی آنها میباشد. آنها میدانند که فعلا، منتقدان نمیتوانند در موردشان انتقادی را ارائه دهند و هر فردی چنین خطائی کند فقط بهانه گیر است و میسوزد. زیرا که بر حسب تکامل و قانونمندی تاریخی که مجاهدین نیز کاملا بر آن آگاهی دارند، چنین رسمی در انتقاد را، قانونمندی تکامل نمیپذیرد.

آنها میدانند که احساس تاریخ در انتظار نشسته است. برای مجاهدین «احساس تاریخ» شرط است و نه نظر یک منتقد بهانه گیر. آنها تعادل خودشان را با احساس تاریخ حک زده و اندازه میگیرند.

شاهان، ولایت فقیه و خیلی از احزاب و سازمانها، بدون ترس بودند زیرا درکی از احساس تاریخ نداشته اند، بهمین دلیل دقیقا در تضاد با مجاهدین بوده اند. فردوسی ترسی بزرگ داشت که به وحشت نزدیک میشد تا به «ترس». حمید اشرف کبیر ترسی بزرگ داشت بهمین دلیل در فلسفه «کلمات»، سوزن را در کاهدان پیدا میکرد.

این سازمان فقط از یک موضوع ترس دارد که موجب اطمینان و دلگرمی برای ملت و خاریست در چشم دشمنان ایرانزمین. آنها از «احساس تاریخ- قانون- ملت» ترس دارند. که مبادا از مسئولیت تاریخی خودشان نسبت به مردم کوتاهی کنند. بطور ساده تر آنها میخواهند «رو سفید» باقی بمانند. آنها نمیخواهند پیروز شوند اما با بی شرمی. آنها نمیخواهند رو سیاه شوند. چنین احساسی فقط و فقط حافظ منافع مردم برای آینده است. و میشود آسوده بود. میتوان به جرات گفت این سازمان در تیز کردن و استحکام مبارزه فقط در جهت منافع ملی حرکت کرده است. ولی شاید در بعضی از «عملکردها» اشتباه هم کرده باشد که بسیار منطقی و انسانیست بخصوص در دورانی که جغرافیای منطقه کلا تغییر کرد.

بنابرین طبق حرفهای آلبرتو موراویا، طولانی شدن عمر ولایت فقیه را باید در شاه جستجو کرد اگر حنیف نژادها، جزنی ها، حمید اشرف ها بودند ایران چنین نمیشد. زیرا که فقط یک نفر مانند مسعود رجوی توانست نور امید را در تاریکی پخش کند. او با 32 سال از «احساس تاریخ، قانون و ملت» توانست در سرزمینی تاریک و سیاه، تنها شمعی را، که سو سو میزد و امید را مژده میداد در کف دست بگیرد و چکیدن بیش از یکصد وبیست هزار قطره شمع را تحمل کند. اما شمع را رها نکرد تا روشنائی را امید دهد، که مبادا ملتی از پای در آید. تا مشعلی برای روشنائی آیندۀ فرهنگ این مرزو بوم فروزان بماند.

جمشید آشوغ 27.02.2012

.

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

جدائی نادر از سیمین؟









یا جدائی سیمین از نادر؟ فستیوالهای سینمائی راه گم کرده و در نتیجه به اصغر فرهادی نیز جایزه ای تعلق گرفت. هئیت ژوری، سینما را کاملا میشناسد اما به عمد اشتباه میکند و اینبار به کاهدان زد. سنگ مفت، گنجشک مفت. فیلمِ نامبرده فاقدِ حداقلهای اصول سینمائی میباشد: از بازیگرانی مصنوعی در نقش های مصنوعی، صحنه سازی، طراحی لباس و غیره... تا بحال نقدهای زیادی بر فیلم، که مملو از افترا و توهین به زن است، نوشته شده. اساسا نقدها به دو بخش تقسیم میشوند، بخش اول که ذاتا برعلیه ولایت فقیه اند، فیلم را محکوم میکنند به دلیل اینکه در ایران و توسط سرمایه بانکی و دولتی ساخته شده است. بخش دوم بدون بینش هنری فقط به پیروزی فیلم در فستیوالها چشم دوخته و به همین دلیل آنرا قابل تقدیر میدانند، این بخش در بر گیرنده رسانه های رژیم تا محمد خاتمی میباشد. برای آنها پیروزی آب تطیهری است بر تمامی زشتیهای فیلم و رژیم. چندی پیش در این بلوگ نقدی تحت عنوان «سنگر سکوت یا سقوط» بر آخرین آلبوم زوجِ«داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی» درج شد و گفته شد که معنای کلماتِ ترانۀ دیوار، ترشحی از تفکراتِ سازمانِ امنیتِ رژیم بر علیه مردم میباشد. اما فیلم اصغر فرهادی از بخش دیگری که اساس و بنیاد ولایت فقیه بر آن استوار است ترشح میشود یعنی از قانون اساسی، دقیقا از قوانین و تبصره هائی که از ناقص العقل بودن زن و نصف بودنِ حقوقش در برابر مرد زبان میگشاید. زن ستیزترین بینش اجتماعی بعد از ولایت فقیه، فیلم «جدائی نادر از سیمین» میباشد. این زن ستیزی با اسم فیلم شروع شده، با نقش دو زنِ حیله گر (سیمین و راضیه) در مقابل مردی(نادر) محجوب ادامه میابد و در حرفها و اعمالشان، تفکرِ قوۀ قضائیۀ رژیم را مستمر ومحکم میسازد. فیلمی بسیار مصنوعی و ضعیف با قانونمندی ولایت فقیه. این فیلم نمیتواند هنر دوستان را فریب دهد بخصوص که راهگشای قوانینِ ضد زنِ ولایت فقیه است. مردم دروغها را آشکار میسازند. بخصوص زنان قهرمان که همیشه نقش اصلی را ایفا کرده و قادر به نقش آفرینی در جامعه هستند هر چند که در این فیلم، سیمین و راضیه از عهدۀ آن بر نیامدند. در بین منتقدان هنری وابسته به رژیم یک جمله همیشه بر سر زبانهاست که: هنرپیشه باید فقط نقش را بازی کند و نباید به آن ایراد بگیرد. بنابرین طبق نظرِ ابلهانۀ رژیم، خانمها لیلا حاتمی در نقش سیمین، ساره بیات در نقش راضیه و فیلمهائی از گلشیفته فراهانی و....، هیچکدامشان مقصر نیستند زیرا که نقش بازی میکنند. چنین نگاهی از پایه و اساس مردود بوده زیرا که هنرپیشه، مسئولِ انتخابِ نقش است و اگر توهینی صورت بگیرد، مقصر بوده و باید پاسخگو باشد. معمولا فیلمنامه را پس از تکمیل شدن برای مطالعه و بررسی به هنرپیشه داده تا در ابتدا محتوا و سپس توانائی عهدۀ نقش را ارزیابی کند. وقتیکه فیلمنامه «پرواز بر آشیانه فاخته ها، سال 1975 میلادی» توسط کرک داگلاس به مارلون براندو (که میگویند از عهدۀ هر نقشی بر میامد) تحویل داده شد، براندو از قبولِ ایفای نقش خود داری کرد زیرا که خود را قادر نمیداند و طی نامه ای به کارگردان(میلوس فورمن) و تهیه کننده چنین مینویسد:«این فیلمنامه به دیوانه ای همچون جک نیکلسون احتیاج دارد و نه من». که دقیقا نیز چنین میشود و جک نیکلسون نقش را بعهده میگیرد. عده ای از هنرپیشگان همچون روبرت دنیرو، آل پاچینو و .... گهگاهی بدلیل احتیاجات مادی پیشنهاداتی را که مورد پسندشان نبوده نیز قبول کرده اند اما بلافاصله دلایل را توضیح میدهند. معمولا این فیلمها سرگرم کننده بوده اند تا خدشه ای به ارزشهای هنری، فلسفی و اجتماعی خودشان لطمه ای وارد نشود. خانم لیلا حاتمی در نقش سیمین، خانم ساره بیات در نقش راضیه و آقای پیمان معادی در نقش نادر، مسئولِ توهین به زنان و از مدافعانِ قوانینِ زن ستیز رژیم محسوب میشوند. آنها مسئولِ انتخابات خویش میباشند. راستی چرا فستیوالها به فیلمی که تهی از موضوعات جدی اجتماعی و فلسفی است، جایزه میدهد؟ به چه دلیل فیلمی که فاقد اصول سینمائی و در زیرِ « حداقل معیارها»ی هنرِ دبستانی میباشد باید جایزه داد؟ چنین فیلم بی معنائی در کشورهائی که صاحب فستیوال هستند در هیچ زمانی ساخته نشده، نه آنگاه که قحطی بود و نه زمانی که سر شار از نعمت بودند. آیا آنها با جایزه به چنین سینمائی میخواهند ادامۀ فقر فرهنگی را دامن بزنند و تشویق کنند؟ و آنرا رشد دهند؟ اصغر فرهادی که در روز اولِ مراسمِ اهداء جوائز به زن دست میدهد و سپس بدلیل انتقادهای شدید از سوی رژیم، در روز دریافت جایزه به خانم مادونا دست نمیدهد آیا میتواند به اندازه کافی شجاعت داشته باشد تا فیلمی شجاع در ایران بسازد؟ چه زود تعادل خودش را از دست داد. چه معیاری برای شجاعتش وجود دارد؟ آیا شجاعتش از سوی رژیم تزریق شده است؟ رد پای قانون اساسی کاملا در فیلم مشخص است. کارگردانی، هنر و هنرپیشگی به اصول و افرادی بسیار جدی و مسئول احتیاج دارند و نه آدمی همچون اصغر فرهادی و همکارانش. باید یادآور شد که از هر سوی بر ملت ایران فشار فرهنگی وارد میشود: توسط ترانه های داریوش، شجریان، پرواز همای، گوگوش، اصغر فرهادی، گلشیفته فراهانی و.... با همیاری و همکاری جنایتکارانی همچون مهدی کروبی و میر حسین موسوی با پشتیبانی صدای آمریکا، شیرین عبادی و دیگران. به اندازه ای که نوبل شیرین عبادی ارزش و اعتبار حقوقی و اجتمائی برای مردم ایران داشته به همان اندازه نیز این فیلم میتواند ارزش هنری کسب کند. فیلمی ارتجاعی و متعلق به وزارت دادگستری رژیم در جهتِ منافعِ مرد سالاری، زیرا که آنرا انتخابی از سوی زنان نشان میدهد و نه تحمیلی از سوی ولایت فقیه. این فیلم در کل و بخصوص در صحنه های زیر تاکید دارد که زن ناقص العقل است:« در موقعی که سیمین به نادر میگوید پدرت بیماری آلزایمر دارد و نمیفهمد که تو پسرشی و وقتیکه راضیه دست بیمار را به تخت میبندد و میرود. این فیلم، ظلم به زن را نشان نمیدهد بلکه تاکیدی است بر نقصِ عقلی و نصف بودنِ حقِ زن. و بهمین دلیل بازیگران اصلی« یک مرد در مقابل( مساوی است با) دو زن» میباشد. رجوع کردن زن (راضیه) به دعا و دین برای گرفتن تصمیماتش، نه از روی اعتقادات دینی است بلکه به دلیل نقصِ عقلش میباشد». اگر کارگردان شهامتِ انتقاد از اعتقادات دینی مردم را داشت مطمئنا شهامت دست دادن به خانم مادونا را نیز پیدا میکرد. به گفتار و اعمال ِ یک فرد که پائین تر از حداقلها نسبت به سنش و یا شعور اجتماعی رایج در جامعه باشد، کمبود و یا نقص گویند. سیمین و راضیه «نقص» های بزرگ و آشکاری دارند. نقص ها آنقدر بزرگ و آشکار هستند که برای تشخیصشان هیچ احتیاجی بفکر کردن نیست زیرا که بلافاصله توسط یک مرد( نادر نیز در همان شرایط اجتماعی رشد کرده است) تصحیح میشوند.

نادر مردی محجوب و با تصمیم های بهتر، همیشه حق دارد و تا جائی پیش میرود که به دخترش ترمه میگوید«اگر فکر میکنی که مامان «حق» دارد، بهش بگو بیاد بالا». اما ترمه چنین کاری نمیکند زیرا که مادرش«حق» ندارد. حتی حقِ داشتن فرزندش را. زیرا که فرزند همیشه پدر را انتخاب میکند در تمامی لحظات زندگی. انتقاد بر سیمین است که بسیار زشت، ناقص العقلی را بنمایش گذاشت و خانم لیلا حاتمی که نقشِ تحقیر شدن زن را پذیرفت. و چنین لکۀ ننگی را هیچگاه نمیتواند پاک کند. انتقاد بر راضیه است که بسیار زشت، ناقص العقلی را بازی کرد و خانم ساره بیات که نقش تحقیر شدن زن را پذیرفت. و چنین لکۀ ننگی را هیچگاه نمیتواند پاک کند. انتقاد بر نادر است که محجوب بودن را بطور مصنوعی بازی کرد و آقای پیمان معادی که تحقیر کردنِ زن را در کارنامه هنریش قرار داد. و چنین لکۀ ننگی را هیچگاه نمیتواند پاک کند. هیچ انتقای بر حجت(شوهر راضیه) نیست زیرا که لومپن بودن را که اصلی ترین صفت ولایت فقیه میباشد را بنحو احسن انجام داد. و باید به آقای شهاب حسینی برای پذیرفتن چنین نقشی تبریک گفت. این فیلم اسمش «جدائی نادر از سیمین» نیست زیرا که نادر هیچ تمایلی به جدائی از سیمین را نداشت. اسم فیلم «جدائی سیمین از نادر» است زیرا که فقط سیمین بطور جدی خواهان جدائی بود. کارگردان حق را به زن نداد که فیلم، با نام او شروع شود. فیلمنامه نشان میدهد که اصغر فرهادی بی استعدادترین کارگردان ایرانیست.

جایزه دادن به ایرانیها بخصوص به سازمانهای سیاسی، نیروها، شخصیت ها، روشنفکران و هنرمندان در هر رشته ای از سوی فستیوالها و جشنواره ها هیچگونه ارزش مضاعفی ندارد و در توان هیچکس نیست بجز مردم ایران. در توانِ هیچ جشنواره ای نیست که بر ارزشهای ایرانی، ارزش گذاری کند. بجز مردم ایران.

جمشید آشوغ 23.01.2012

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

راز











قسمتی از مصاحبۀ استیون هاوکینگ به تاریخ ششم ژانویه (هفته گذشته) همانطور که درج شده، در زیر آورده میشود:

«اعتقاد به وجود بهشت و یا نوعی از حیات پس از مرگ در حقیقت«افسانه ای» است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گوید که پس از آخرین فعالیت مغز انسان، دیگر حیاتی برای وی وجود ندارد. اعلام این نظر نشانی از مخالفت صریح وی با توجیحات دینی در این زمینه است». همچنین می افزاید که« بزرگترین راز هستی، پدیده ای بنام زن میباشد».

معلوم نیست این مصاحبه به چه دلیل، بخصوص برای ایرانیها باید حائز اهمیت باشد: بخاطر حیات پس از مرگ و یا راز هستی که «زن» باشد.

هاوکینگ بسیار کودکانه موضوعی که از همیشه برای انسان، رشد و شکوفائی آورده است را رد میکند. صراحتِ کودکانه وی میتوانست موضوعی قابل بحث بوده باشد اگر او، قبل از کارل مارکس زندگی میکرد. او با صراحت آشکار میسازد که بحثِ اصلی و بنیادی مارکس را یا نشنیده و یا بسیار از آن دور میباشد و هنوز مانند خیلی دیگر از «بی دینانِ دنیا» در دوران ِ قبل از مارکس بسر میبرد.

هاوکینگ با تقریبا 150 سال تاخیر، «دیدش» را در زاویه ای اشتباه قرار میدهد و بهمین دلیل نظریه پردازِ پر اشتباهی است هر چند که پژوهشگر و نابغه استثنائی باشد.

مسلما انسان از موضوعی که به آن یقین دارد هیچ هراسی نداشته، اما حتما و مطمئنا عده ای نیز هستند که میترسند، ولی «اصالتِ» انسان از آن ترسی به دل راه نمیدهد زیرا که میداند بوقوع میپیوندد. مرگ نیز میرسد. بنابرین از مرگ نمی هراسد زیرا که اصالتِ انسان، «اصالت» مرگ را پذیرفته است. ولی اصالت انسان دست بردار نیست و میخواهد بداند پس از این دنیا، آیا مکان دیگری وجود دارد یا نه. برای درک چنین موضوعی، فقط اصالت انسان کافی نیست بلکه باید با کمک از «تفکرش» به موضوع پی ببرد(البته اگر بتواند). و اتفاقا رشدِ چنین تفکری در هاوکینگ، از او نابغه میسازد و عجیب است که وی «ترس انسان از مرگ» را با «ادامۀ تفکر انسان» تا بی نهایت را، با اشتباهی فاحش بیان میکند و هر دو را یکی دانسته و میخواهد بر ادامۀ تفکرِ انسان تا بی نهایت، «ایست» بگذارد، هر چند که نبوغِ او، مدیونِ «ادامۀ تفکر» انسان میباشد. او بایستی اولین فردی باشد که چنین رازی را در زندگی درک میکرد. انسان میخواهد به عمق برود که «ته» نداشته باشد و به اوج برسد که «سقف» نداشته باشد. رازی بدون راز. در تصورات انسان، بهشت و جهنم دو مکانی هستند با اصول و موازین غیر مشخص با «تعریفی» که توسطِ «تفکراتی» مشخص، صورت گرفته است. همین تفکر مشخص، باعث شده که بهشت و جهنم، اصول و موازین مشخصی بخود بگیرند، ولی دور از واقعیت و در ابهام کامل. بهرحال طبق چنین ذهنیاتی، هر فرد بطور مساوی شانس بدست آوردن بهشت یا جهنم را در سر میپروراند. 50% احتمال بهشت و 50% احتمال جهنم برای هر فرد در نظر گرفته شده است و اتفاقا به دلیل چنین تقسیم بندئی، انسان هیچگاه از مرگ نمیتوانسته هراس داشته باشد. ولی اگر فقط یکی از ایندو مکان برای انسان در نظر گرفته میشد، دلیلی برای وحشتش از مرگ شود. برای رشدِ تصور و تفکرِ انسان، وجودِ فقط بهشت و یا فقط جهنم بسیار وحشتناک است. اتفاقا انسان حاضر است که یا هر دو را داشته باشد(دین) و یا هر دو را از بین ببرد( بی دین) اما هیچکسی حاضر نیست که فقط «یکی» را داشته باشد، زیرا با یک پایه بودن، زندگی وحشتناک میشد و مرگ وحشتناکتر. وجود دو مکان فقط برای احقاق حقوق انسانهاست و نه برای ترس از مرگ. تصورِ انسان، برای ساختن چنین تفکری (بهشت یا جهنم)، شاید(حتما) میلیونها سال وقت صرف کرده باشد. مشخص نیست از بدو پیدایش انسان تا وقتیکه مارکس، جمله «دین افیون مردم» را خلق کرده است چه مدت زمانی گذشته باشد. اما اگر حدفاصلِ بینِ خلقِ«بهشت- جهنم» در ذهن انسان را تا جمله مارکس اندازه گرفت، شاید بتوان به عمقِ تاریخِ بشریت رسید. یعنی مشخص نیست، بهشت و جهنم چقدر قدمت دارند و مهمتر از همه، که خالق چنین خلاقیتی کیست در حالیکه خالقِ «دین افیون مردم» با تمامی مشخصات حضور دارد. بنابرین دور انداختنِ قدمتِ بهشت، از سوی هاوکینگ را فقط میتوان کودکانه تلقی کرد. او باید بداند که بحث بر سر معنای معنوی خدا میباشد و نه در منطقِ وجود فیزیکی اش در کهکشان. و دقیقا معنای «خدا» برای او، باعث شد که در منطقِ وجود خدا به پژوهش بپردازد و هر چند که خدا را نیافت اما نبوغ را یافت.

قسمت دوم

هر قدر انسان دیرتر به یک تئورئی دست یابد، بمعنای مشکل بودن و متکامل بودنش نسبت به تئوریهای قبلی است. بهمین خاطر با صرف انرژی و وقت بیشتری به آنها دسترسی میابد. برای تصورِ بهشت و جهنم، وقت کمتری صرف کرده است (حتی اگر میلیونها سال طول کشیده باشد) تا تئوری مارکس. بنابرین تئوری مارکس مشکلتر و کاملتر از تئوری بهشت میباشد. برای درک مطلب، اگر بطور بسیار ساده فلسفه را از بدو پیدایش، به دو بخش «با دین ها» و «بی دین ها» تقسیم کرد، میتوان پی برد که مارکس با جمله اش «تسمه از گُرده هر دو گروه» کشیده است. اگر در فلسفه از خروار و کیلو استفاده نشود، باید درک شود که فقط یک جمله بتنهائی کافیست تا جهان و تفکرات درونش را زیر و رو کند. افراد«دین دار» با توصلِ به «خدا، بهشت و جهنم» یعنی « سه عضوِ مجهول» توانسته بودند (تا قبل از جمله مارکس) دین را «معلوم» نشان دهند و اسبشان را بتازند. اما «بی دین ها» بدلیل اینکه تعریفی از آن نداشته اند، قادر به مبارزه و حذفش نبودند و سعی میکردند تا «سه عضوِ مجهولِ» دین را از بین ببرند تا بتوانند آنرا نفی کنند. یعنی که مبارزه به روی «سه عضومجهول» از سوی دو طیف(دین داران و بی دینان) صورت میگرفت تا «بخش معلوم، یعنی دین» را در جهتِ منافع فکری خودشان یا قدرت ببخشید و یا از بین ببرند. فقط مارکس درک کرد که باید با بخش معلوم (یعنی دین)مبارزه کرد و برایش تعریفی پیدا کرد تا همچون برف در زیر آفتاب آب شود. بنابرین بعد از او، مبارزه با «خدا، بهشت و جهنم» هیچ لزومی نداشته و ندارد و اگر چنین روشی تا قبل از جمله مارکس مورد قبول و پسند بود، بعد از آن همچون آبِ سر بالاست. تعجب آور است اگر هنوز فردی پیدا میشود مانند هاوکینگ که، به بحثِ بهشت دامن میزند، یعنی اینکه بعضی از تئوریها را درک نکرده، اما همیشه برایشان تعریفی دارد. مارکس هیچ موضوعی را دور نمیریزد و با مهارت کامل، اصالت دین، از حکومتها و اثراتش در بین مردم را از یکدیگر مجزا میکند. البته هر چند که جمله مارکس، ساده بنظر میرسد اما بسیار مشکل و پیچیده است آنقدر پیچیده است که بعد از مارکس شاید فقط شعور و درایت مردی همچون حمید اشرف کبیر بر آن جمله تسلط پیدا میکند. چگونه رسیدن مارکس به آن جمله و چرا فقط حمید اشرف (منظور افرادی که در قید حیات نیستند) بر آن تسلط داشته را باید در نوشته و فصلی پیچیده و مشکل بررسی کرد. اما طبق تعریف مارکس از دین و برای تشخیص و دقت بیشتر بر طبیعتِ دین باید با ذکر دو مثال، چنین نوشت: مثال اول: فرض گرفته شود که در عالم، فقط «یک نفر» زندگی میکند بنابرین حدس زده میشود که دنیا بر وفق مرادش باشد، بدون دردسر و دغدغه ای، بدون جنگ و با در اختیار داشتن تمامی سرمایه های جهانی، بنابرین در رفاه و آسایش مطلق. این فرد اگر دین داشته باشد، دینش افیون اوست. مثال دوم: بلافرض محال، تمامی حکومتها دینی باشند و مردم را در رفاه و آسایش مطلق قرار دهند و هر روز «سرُم» خوشی و شادی به آنها تزریق کنند و هیچ فردی تحت حکومت دینی، دغدغه ای نداشته باشد. باز هم دین شان، افیون آنها ست. زیرا که افیون، جزء لاینفک دین است. افیون، درون دین زیست میکند و نه در جای دیگری. و اگر بر چنین افیونی، حکومتی بر پا شود آتش می افروزد زیرا که کنترل و جابجائی انسان، راحت تر صورت میگیرد. اگر فردی بخواهد به شکار پرنده برود با صرف وقت بیشتر باید سختی راه و خطرهای متفاوتی را ریسک و نیز بپذیرد اما اگر بر سر راهش، قفسی پر از پرنده های مورد دلخواهش را بیابد مطمئنا قفس را بر میدارد و از خیرِ شکار میگذرد. دین، دقیقا قفسِ مردم را به دست شکارچی میدهد و دیگر احتیاجی نیست که آدمها را یکی، یکی شکار کند. به همین سادگی. به همین راحتی. دین فقط به یک صورت میتواند خودش را از شَرِ جملۀ مارکس خلاص کند، که بیاید و فریاد زند: آری تا مغز استخوان قبول دارم که افیون هستم. این جمله دین را تمیز میکند در غیر اینصورت هیچگاه سایۀ مارکس را از سر خود، دور نمیکند.

روشنفکر و هنرمند در ایران از همیشه، حداقل با بیست سال تاخیر به نیروی فعالِ فکری تبدیل میشوند زیرا که در این مدتِ طولانی تحت شدیدترین محرومیتهای دینی بوده اند و موقع ورود به جامعه هیچ نشانی از حالت طبیعی ندارند. بدون تعادل هستند. در زیباترین دوران زندگی با جامعه رابطه ندارند و فقط رابطه با دین و به گذشته های دیر (امام حسین) و یا در آینده های (امام زمان) نا معلوم میباشد. زمان حال و زبان اجتماع در دسترسشان نیست. سلبِ «حالتِ طبیعیِ رشدِ فکری»، بهترین زمینه برای عقب ماندگی جامعه و آمدن دیکتاتورهاست. و دقیقا بهمین دلیل در چنین جامعۀ فکری(داخل و خارج) روشنفکر و هنرمند بوجود نمیاید و بجز روضه خوان هیچی دیده نمیشود. گریه کردن، تنها شاخصِ روضه خوانی نیست، یکنواختی، سکون و تهوع، اضلاع دیگر آن را تشکیل میدهند.

راز ِ ایران در مردمش نهفته شده و هیچ احتیاجی به دیگران نیست بهمین دلیل باید به غرور ملی خود افتخار کرد زیرا که: هر چه را هاوکینگ در مورد «زن» گفته باشد مطمئنا بیشتر از بیژن جزنی در تابلو «زندگی»، نگفته است. هاوکینگ هر چه در مورد «زن» گفته باشد مطمئنا کمتر از توانِ سرشار و پویا، ارادۀ استوار و مصمم زنِ ایرانی گفته است: صبا هفت برادران.

جمشید آشوغ 15.01.2012